اروم چشمهاش رو باز کرد و خواست بلند شه که سردرد بدی داشت و متوجه شد بدنش چقدر سنگینه،سرش رو بالا آورد و متوجه شد توی حموم خوابش برده!
اروم تن سنگین شده و پر زخمش رو از وان بیرون آورد و حوله اش رو دور کمرش بست و از حموم بیرون اومد و سمت اینه رفت و دید که موهاش خشک شده اما حالت خوبی نداره،اروم سمت کمدش رفت لباس های ساده ای بیرون آورد و پوشید و سمت اینه رفت و موهاش رو شونه کرد حالا خوش حالت شده بود
از اتاق بیرون اومد و سر میز نشست هیچ کس سر میز نبود و فقط خودش بود کمی از صبحانه اش رو خورد و از جاش بلند شد امروز برنامه داشت بره شرکت جئون
از خونه بیرون اومد و سوار ماشینش شد و ماشین رو روشن کرد و راه انداخت و سمت شرکت رانندگی کرد
بعد رسیدن به شرکت از ماشین پایین اومد اگه چوی میفهمید رفته بیرون دارش میزد.
اما اون جونگ کوک بود! وارد شرکت شد و همه با دیدنش درجا شناختنش و تعظیم میکردن بهش،سمت آسانسور شرکت رفت و آخرین طبقه رو زد و وارد آسانسور شد بعد ایستادن آسانسور از آسانسور خارج شد و سمت میز منشیش رفت و گفت
_اسمت چیه.
دختر هول شده گفت
_ س..سویون قربان!
_هوم چه آشنا.. کجا شنیدم؟ او راستی هر صدایی شنیدی وارد اتاق نشو و بزار هرکی میخواد بیاد تو.
و بی تفاوت از جای منشیش رفت و وارد اتاقش شد که تمش کاملا مشکی رنگ بود همراه با طلایی دقیقا رنگ مورد علاقه پدرش!
نگاهش رو از دور و برش گرفت و اروم به جای اینکه پشت میز خودش بشینه روی مبل جلوی میز نشست و گفت
_ آنتونیو کورتینا،اینجا چیکار میکنی؟
آنتونیو که پشت میز نشسته بود با رفتار جونگ کوک کمی تعجب کرده بود اما به روز نداد و گفت
_ اومدم بدزدمت جئون جونگ کوک
جونگ کوک به آنتونیو نگاه کرد و گفت
_هوم..باشه؛حالا برو بیرون.
آنتونیو پوزخندی زد و از جاش بلند شد و سمت جونگ کوک اومد و گفت
_ انقدرم ساده نیستی نه؟
اما جونگ کوک خیره به چشمهاش چیزی نگفت،آنتونیو در یک حرکت سرنگ رو از جیبش در اورد و سمت گردن جونگ کوک برد و اون رو توی گردنش فرو کرد اما با درد ناگهان توی پهلوی دستش شل شد و کمی عقب رفت و با تعجب به پهلوی و دست جونگ کوک که توش اسلحه بود و حالا دستش افتاده بود و اسلحه از دستش از دستش افتاده بود نگاه کرد
سریع پهلوی خونی اش رو گرفت و خم شد و چشم هاش رو از درد به هم فشرد
_ ایش..شیبال...
YOU ARE READING
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
