یک ماه بعد
لاک اخرین دستش رو هم زد و بهش دقیق نگاه کرد و با خوشحالی گفت
_ عالی شد!مامان؟ اماده ای؟
یه جی سمت دخترش اومدو با عجله گفت
_ اره اره،فقط منتظر یونگی ام.
_کسی اسم منو گفت؟
یه جی به پسرش نگاه کرد و لبخندی زد پسرش توی اون کت و شلوار میدرخشید
_ پسرم،چقدر خوشتیپ شدی
یونگی جلو اومد و پیشونی مادرش رو بوسید و گفت
_ توهم زیبا شدی ماه من،خب بریم؟
یونا جواب داد
_ اره اره بریم
یونا کیفش رو برداشت و دست مادرش رو گرفت و همراه یونگی از در عمارت بیرون رفتن ماشین در عمارت پارک شده بود یونگی در رو برای یونا و مادرش باز کرد و اونا سوار ماشین شدن و خودش سوار ماشین خودش شد
ماشین ها حرکت کردن
بعد از چند ساعت رانندگی به فرودگاه رسیدن از ماشین ها پایین اومدن و وارد سالن اصلی شدن،یه گفته یونا که گفت با هواپیما شخصی نریم اونها هم با هواپیما عمومی رفتن،سمت گیشه بلیط رفتن و بلیط هاشون رو دادن و مهر گرفتن و وسایلشون رو دادن برای بازرسی و بعد بازرسی شدن خودشون از اونجا رد شدن و سوار هواپیما شدن و منتظر به راه افتادنش شدن
بعد نیم ساعت هواپیما حرکت کرد و حالا همه منتظر شدن به مقصد برسن
.
.
.
.
کرواتش رو درست کرد و نگاه آخری توی آینه به خودش انداخت و با اخم ریزی که نشانه رضایت و تمرکزش بود موهاش رو دست کشید و بالاخره لبه
کتش رو ساف کرد و از اتاق بیرون اومد و سمت اتاق تهیونگ رفت
_ زی یو! (به معنای رفیق)
تهیونگ بهش نگاه کرد و لبه کتش رو درست کرد و گفت
_رسیدن؟
آنتونیو سر تکون داد و گفت
_اره،توی تالار منتظرن.
تهیونگ سر تکون داد و اسلحه اش رو توی لباسش جا داد و همراه آنتونیو از خونه خارج شد و آنتونیو سوار ماشین خودش شد و تهیونگ سوار ماشین خودش
هردو حرکت کردن و آنتونیو مسیرش رو به سمت تالار منحرف کرد و تهیونگ راه مستقیم رو ادامه داد
بعد رسیدن به مکان مورد نظرش از ماشین پایین اومد و وارد اون جا شد،نگاه همه به محض ورودش روش افتاد و زنی با موهای بور سمتش اومد و گفت
_شما باید والریو باشید نه؟
_بله خودم هستم
زن چشمکی زد و گفت
YOU ARE READING
Valerio
RomanceValerio/والریو vkook وقتی خبر مرگ جئون جین وو به گوش کیم تهیونگ میرسه به اسرار مادرش به کره برمیگرده و با جئون جونگ کوک پسر دایی اوتیسمی جوونش که از بچگی ندیدتش روبه رو میشه، اما چی میشه وقتی که عاشقش شده بفهمه پسر اصلا اوتیسم نداشته؟ Kapel: Vkook...
