3.من چقدر احمقم...

257 16 2
                                    

آتیلا لحظه‌ای درنگ کرد و راه رفته رو برگشت و به سمت زارا حرکت کرد...

_تو هیچی از معصومیت، عشق نمیدونی، تو اصلا قلب نداری تو...

سوزش و درد زیادی در گونه ی راستش حس کرد و بر زمین افتاد
_دخترهٔ احمق فکر کردی کی هستی؟ تو برای من با زنای دیگه فرقی نمیکنی! فقط تنها دارایی و ثروتی که داری خون منه! خون من توی اون رگهات در جریانه

_حاضرم تمام خون بدنم و از دست بدم. چون خون تو کثیف ترین خون عالمه

آتیلا خواست ضربهٔ دیگری به دخترش بزند که زین دست پدرش و گرفت

_لطفا؛اون خواهر من و دختر شماست.
_من فقط یک پسر دارم
زین حرفی نزد و سرش و پایین انداخت که با حرفی که آتیلا زد شوکه سرش رو بالا آورد
آتیلا:اونو بکش!
_چی؟؟
_اون دیگه دختر من نیست، چهره ی اون قبل از ازدواج کردن دیده شده و مجازاتش مرگه.

زین نگاهی به خواهرش انداخت و زارا با افتخار سرش رو تکون داد و آروم لب زد:انجامش بده!!

شمشیرش و در آورد به سمت زارا حرکت کرد، تمام افراد آتیلا مات ومبهوت به زین خیره شدند
زارا چشماش و بست

_میدونی چیه؟ تو از بچگیمون به زین اهمیت میدادی. طوری رفتار میکردی که انگار من وجود نداشتم! ولی من برای جلب توجه از همون کودکیم تموم فنون جنگی و یاد گرفتم ولی بازم تو فقط به زین توجه میکردی! من...

زین شمشیرش و روی گردن زارا گذاشت...
______________________________________

_بعد زین شمشیرش و روی گردن خواهرش گذاشته بود. من خیلی تعجب کرده بودم یعنی میخواست خواهر کوچیکش و بکشه؟ میخواست مثل پدرش بشه؟ یه قاتل روانی؟! ولی بعد از چند دقیقه زین شمشیر و پرت کرد و از اونجا دور شد! آتیلا هم عصبانی بدون هیچ حرفی سوار اسبش شد و رفت؛ افراد آتیلا تمام جنازه هارو سوزوندن، زارا دو زانو هنوز روی زمین نشسته بود.

بِرَد که حرفش تموم شد، ماهی رو که روی آتش گرفته بود و به سمت لیام گرفت و گفت:
_حالا چرا عصبانی میشی؟ گفتی برم شهر سرک بکشم، دیدم خبری نیست رفتم به روستایی که تازه افراد آتیلا گرفته بودنش

_ولی من گفتم برو به شهر!

بِرَد هنوز ماهی رو به سمت لیام گرفته بود اما لیام توی فکر بود. جید درحالی که غذای خودش رو می‌خورد و هنوز تموم نشده بود رو به لیام گفت

_لیام اگه نمیخوری بده من بخورم!!

_لازم نکرده تو هنوز غذای خودت و تموم نکردی و به غذای من چشم داری،من میل ندارم. نمیخوام تو ماهی من و بخوری

جید اومد جواب لیام و بده که لویی باسرعت به سمت اونها دوید و فریاد زد

_افراد آتیلا تمام شهر ها و روستاهای باقی مونده رو شبونه تصرف کردن و به سمت پایتخت در حال حرکت اند!!

_چی؟؟چطور ممکنه؟

_بِرَد نمیدونی چه سپاه عظیمی از نوجوون ها و جوونا درست کرده انگار مغزشون شستشو دادن!

_لعنتی اون داره از نوجوون ها استفاده میکنه! چطور به فکرم نرسید. من چقدر احمقم!

لیام و جید به هم نگاهی انداختن و جید گفت:بِرَد من تا آخر باهاتم.

لیام هم دستشو ری شونه خواهرش گذاشت

_باید این کشور و نجات بدیم. قطعا تا سه روز آینده آتیلا قصر و میگیره و ماهم نمیتونیم کاری بکنیم سپاهش خیلی بزرگه! باید تا اون موقع خودمونو آماده کنیم

______________________________________
شخصی با شنل مشکی سوار بر اسب به سمت جنگل رفت! در جنگل افراد آتیلا منتظر او بودند...
چشمان آن شخص را بستند و ادارات به پایگاه آتیلا بردند.

چشمانش را باز کردند... وزیر اعظم جناب کارلوس بود!!!!!
آتیلا:خوب؛گوش میدم...
_پادشاه اقدامات لازم و انجام داده و پایتخت و با سربازان پوشش داده. مخصوصا قصر.

_این که مشکلی نداره. کافی تو یک دستور بدی! با اشتباه یکی از سرباز ها دیگران نیز اشتباه میکنند!!!

_ببخشید متوجه منظورتان نشدم؟!

_کافیه تو یکی از سرباز ها رو بفرستی و اون سرباز به دروغ بگه که پادشاه دستور داده دروازه رو باز کنند! دیگران هم فکر می‌کنند دستور پادشاه است و درنتیجه دروازه برای ما باز میشه!!

_اما قربان این یه ریسک بزرگه...

_اینش به تو ربط داره! مگه تو با ما نیستی؟؟
_البته سرورم...

_باید ضمانت کنی، باید چیزی رو ضمانت بدی!

_اما....

_میتونی بری...

افراد آتیلا چشم کارلوس را بستند و اورا بردند.
زین که کنار پدرش ایستاده بود روشو سمت پدرش کرد
_پدر من به این مرد اعتماد ندارم، از کجا معلوم جاسوس باشه؟؟
_من هم اعتماد ندارم ولی باضمانت میتونیم به اون اعتماد کنیم
_تا کی؟؟ اون گفت باید فکر کنه، تا فکر کنه پادشاه...
_نیازی نیست فکر کنه. من میدونم چی کار کنم... یه گروگان لازم داریم!

_گروگااااان؟؟

_دختر کارلوس. اونم توسط تو باید دزدیده بشه.
_حتما پدر.... اممم پدر زارا چطور اونم با من میاد دیگه؟؟
_خیر
و آتیلا با عصبانیت دستی تکان داد زین بیرون رفت
.
.
.
.
زارا خواب بود، ولی داشت کابوس میدید فریاد میزد
_مادر... مادر...
نا گهان از خواب پرید و شخصی رو بالای سر خود دید! برگشت و شمشیرش و برداشت ولی وقتی که به سمت اون ‌‌شخص برگشت کسی نبود!!! به سمت بیرون دوید ولی همه به جز سربازان شیفت شب خوابیده بودند.
______________________________________

خوب از پارت بعد جریان جالب تر میشه!
لطفا کامنت فراموش نشه! خوشحال میشم نظراتتون رو بدونم ❤
ویت پلییییز⭐⭐⭐⭐😢

MßĪИΛ

City Hunter Where stories live. Discover now