نمیدونم پیدا کردن آدرسش کار سختی بود یا نه، ولی مسلما به راحتی آب خوردن نبود، قسمت راحتش گیر آوردن پیتزا و گیم و قسمت سختش گذاشتن یه قرار دیگه با جون جونگ کوک بود. این بار بهش گفتم برای جبران چیزی که نتونسته بود بینمون شکل بگیره شاید بهتر باشه دوستای معمولی ولی خوبی برای هم باشیم. کمی طول کشید تا پشت تلفن عکس العملی به پیشنهادم نشون بده ولی در آخر قبول کرد تا بعد از تموم شدن کارش توی نمایشگاه برای شام بیاد خونهی ما و کمی باهم وقت بگذرونیم. وقتی بالاخره زنگ خونه به صدا دراومد، با اضطرابی که دستامو به لرزه انداخته بود در رو باز کردم و جونگکوک با بستههای چیپس و نوشیدنی جلوم ایستاده بود. لبخندی زد و سلام کرد، جوابش رو با لبخندی مشابه دادم و تا اتاقم راهنماییش کردم. یکی از روشهای خرج کردن درآمد برای کسی مثل من که بی هیچ هدفی کار می کرد خوشگذرونی بود، بنابراین برای جونگ کوک تعجبی نداشت که تی وی کوچیک نارنجی رنگی رو گوشهی اتاقم ببینه. دستگاه بازی رو آماده کردم و جونگ کوک هم در همین حال بستههای خوراکی رو چید. نمیدونم دور چندم بازی بودیم که بالاخره یخ جونگ کوک آب شد و به جای این که با خجالت فقط سعی در اجتناب از هر تماسی با من داشته باشه شروع به بازی کرد. ای کاش هیچ وقت خجالتش رو کنار نمیذاشت چون آخرین بردِ من مال اون دوری بود که خیلی تصادفی آرنجم به پهلوش برخورد کرد و خشکش زد؛ دیگه هیچ تماسی خشکش نمی کرد و داشت به برد ادامه می داد. لعنتی انگار فقط توی هنر خوب استاد نبود. هر چند آخرین دور بازی رو به لطف مامانم که در اتاقم رو باز کرد تا رسیدن پیتزا رو اعلام کنه و هل شدن دوبارهی جونگ کوک خجالتی من بردم!
بیشتر حواسم درگیر پیدا کردن راهی برای پیش کشیدن بحث جیمین بود ولی نگاهم روی جونگ کوک بود که درگیر پیتزا شده بود، با توجه به سنش این اشتها طبیعی بود؟
- بابت نقاشی ممنون، اگه آتیشش نزدی میتونم داشته باشمش؟
احتمالا احمقانهترین چیزی بود که اون لحظه می تونستم به زبون بیارم ولی کلماتی رو که به زبون آورده بودم نمی شد برگردونم پس فقط منتظر واکنش جونگ کوک که به خاطر پریدن تیکهی پیتزا تو گلوش به سرفه افتاده بود شدم. لیوان آبم رو بهش دادم و خیلی سریع تموم آب رو سر کشید تا بالاخره بتونه لبخندی بزنه و گفت: «آتیشش نزدم»
لبخندی زد و بهش گفتم: «کار خوبی کردی خیلی خوشگل نقاشی شده بود و...»
با صاف کردن گلوش جملهم رو قطع کرد و گفت: «چرخش کردم»
این بار من بودم که به سرفه افتادم؛ به قیافهی بانمکش نمی خورد تا این حد خشن باشه. لیوان آبش رو بهم داد و بعد از اون دوباره توی سکوت سنگینی به خوردن ادامه دادیم. گند زده بودم، باید دوباره تلاشم رو می کردم تا جونگ کوک رو به حرف بیارم.
- شاید به جاش بتونم از پسر اون خانم بخوام یه مجسمه از من بسازه به نظرت خیلی گرون میشه؟
شانس آورده بودیم که پیتزا تموم شده بود وگرنه احتمالا جونگ کوک اون شب به خاطر خفگی در اثر پریدن غذا توی گلوش میمرد. با چشمای درشت بهم خیره شده بود، شاید چون اون شب هیچ ایدهای نداشتم که جونگ کوک چیزی رو ازم مخفی کرده؛ اون لحظه متوجهی تردید توی چشماش نشدم. بالاخره بعد از انتظار شاید کوتاهی که برای من اصلا کوتاه نبود به زبون اومد و گفت: «نمیدونم، میخوای از خودش بپرس»
اوه جونگ کوک داشت بهم میگفت که میخواد شمارهی جیمین رو بهم بده؟ آه که چه قدر احمق بودم. با ذوقی که نمی تونستم به هیچ عنوان حتی ذرهای ازش رو هم مخفی کنم گفتم: «آره، شماره تماسش رو داری؟»
سرشو به طرفین تکون داد و گفت: «نه ولی میتونم آدرسشو بهت بدم توی انباری خونشون کار میکنه»
همین هم خیلی بیشتر از کافی بود، پس با اشتیاق قبول کردم و جونگکوک آدرس رو گوشهی بستهی پیتزا برام نوشت. قرار بود شب رو بمونه ولی گفت باید زودتر برگرده خونه و مامانم ازم خواست تا خونه برسونمش. جلوی خونهشون نگه داشتم و وقتی پیاده شد منتظر موندم تا کلاه کاسکت رو بهم برگدونه ولی بدون این که کلاه رو از روی سرش برداره خیلی یهویی پرسید: «کدوم خوشگلتر بود؟»
با تعجب بهش خیره شدم، نمیدونستم داره از چی حرف میزنه ولی خودش به زبون اومده و گفت: «مجسمهی اون یا نقاشی من؟»
و اینجا بود که فهمیدم جونگ کوک از مجسمه خبر داشت، سرزنشش نمی کردم که قبل از این چیزی بهم نگفته بود. فقط شوکه بودم و نمی دونستم باید چی بگم. کلاه رو از روی سرش برداشت و در حالی که به سمت من گرفتش گفت: «لازم نیست جواب بدی، بابت امشب ممنون»
- نقاشیت به من شبیه تر بود.
نمیدونم چرا اون جمله رو به جونگ کوک گفتم، مسلما قصدم تنها آروم کردنش بود نه این که بخوام امید جدیدی بهش بدم. لبخندی زد و بی هیچ حرف دیگهای رفت. راستش من خیلی خوش قیافه نبودم، فکر نکنم اصلا ذرهای هم خوش قیافه بوده باشم و جای تعجب داشت که چه طور جونگ کوک باید از من خوشش میاومد؟ اون موقع اصلا بهش فکر نکردم چون تمام فکر روی این متمرکز بود که چطور باید به خونهی پارک جیمین برم که فکر نکنه من یه منحرف یا استاکرم. با رسیدنم به خونه مستقیم سراغ بستهی پیتزا رفتم تا آدرس رو بردارم ولی شوکه سر جام ایستادم، میز جمع شده بود. به سرعت به سمت آشپزخونه دویدم و سطل زباله رو روی کف خالی کردم. شاید من خوش قیافه نبودم، ولی بدبختانه خوش شانس هم نبودم، تیکهای رو که روش آدرس نوشته شده بود، پیدا نکردم.
- دنبال این میگردی؟
بلافاصله به سمت مامانم برگشتم که جلوی ورودی آشپزخونه ایستاده بود و آدرس رو توی هوا تکون می داد. با آرامش لبخندی زدم و بلند شدم تا به سمتش برم که دستشو جلو گرفت و متوقفم کرد.
- اول اینجا رو تمیز کن، فردا صبح بهت میدمش. موفق باشی پسرم!
یه مادر چه قدر میتونه ظالم باشه؟ داشت به بدترین شکل ممکن بچهی عزیزش رو شکنجه می کرد. من با نارضایتی کامل داشتم کف آشپزخونه رو تمیز می کردم و اون با رضایت کامل زجر کشیدن منو تماشا می کرد و وقتی خسته شد رفت تا بخوابه!
تموم شب داشت برام عذاب آور می گذشت، نمیتونستم صبر کنم تا صبح بشه و اطمینان داشته باشم که مامانم آدرس رو بهم میده. چند باری حتی تا دم در اتاقش رفتم ولی باز هم برگشتم، فقط میتونستم صبر کنم. و این قدر صبر کردم که خوابم برد. وقتی بیدار شدم برگهی یادداشتی که روی پیشونیم چسبیده بود رو با عصبانیت کندم و غرزنان چکش کردم. آدرسِ جیمین بود!
جایی توی خط های قبلی اشاره کردم که چه قدر خلاقیتم به مامانم رفته و تا چه اندازه عاشقشم؟! خب پس حالا باید حتما این کارو بکنم. پارک جیمین منتظر باش کیم ته هیونگ داره میاد سراغت!
ESTÁS LEYENDO
MoonChild || S.1 completed
Fanficهمه چیز برای کیم ته هیونگ از یه خط خامهای شروع شده بود تا برسه به احساسی که درست مثل اکستاسی بود و کسی مثل ته هیونگ رو تا مرز کفر می برد! • عنوان: فرزند ماه فصل اول -> تراکاتا (گل سفالگری) - کاپل: ویمین - سکرت - ژانـر: رمنس - فلاف - کمدی - روزمره...