همه چیز برای کیم ته هیونگ از یه خط خامهای شروع شده بود تا برسه به احساسی که درست مثل اکستاسی بود و کسی مثل ته هیونگ رو تا مرز کفر می برد!
• عنوان: فرزند ماه
فصل اول -> تراکاتا (گل سفالگری)
- کاپل: ویمین - سکرت
- ژانـر: رمنس - فلاف - کمدی - روزمره...
شروع به نوشتن این دفتر خاطرات که کردم فکر می کردم تمام صفحاتش از جیمین پر میشه ولی حالا باید سری به عموم هم بزنیم. همون عمویی که برای جیمین ازش گفته بودم. همون عمویی که صدای فریادهاش موقع بیدار کردنم حتی بدتر از تاریکترین کابوسهاییه که دیدم. - کیم ته هیونگ!!!!! کیم ته هیوووووووونگ! کاش می شد شدت صداش رو روی برگه بکشم. یه جایی که مربوط به زبان اشاره بود، خوندم که برای نوشتن حالت حین حرف زدن روی برگه از این روش استفاده میشه که کلمات کلیدی جمله نوشته میشه و یه خط روش کشیده میشه و انتهای خط حرف اول حالت رو مینویسن اگه بخوام از این روش استفاده کنم نتیجه میشه این جمله با یه "خخ" آخر خط.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
خخ اینجا صدای خنده نیست در واقع مخفف "خیلی خشن" ئه. - یه ورزشکار باید قبل از آفتاب بیدار شده باشه و تو هنوز زیر پتویی! آه آره عموی من عاشق شعار دادن هم هست. دلیل این که من تا ساعت ۸ صبح هنوز زیر پتو بودم سرمای هوای و قرار دیشبم با پارک جیمین بود که نمیخواستم تموم بشه. معمولا عموم بعد از جملهی سومش پتو رو کنار می زد ولی این بار واقعا سورپرایزم کرد چون بعد از جمله ی دوم پتو رو کشید کنار و سرمایی که باعث شد چشمام تا آخرین حد ممکن باز بشن به خاطر برخورد هوا نبود بلکه انگار یه سطل آب یخ روم خالی شده بود. وقتی از روی تخت پایین پریدم متوجه شدم واقعا یه سطل آب یخ روم خالی شده بود و شاکی به عموم که مقابل تختم ایستاده بود زل زدم ولی اون خیلی ساده بهم گفت: «خوبه الان لازم نیست دوش بگیری توی وقت هم صرفه جویی میشه لباسات رو بردار پایین منتظرتم.» آهی کشیدم بعد از رفتن عموم به سمت حموم رفتم تا خودم رو خشک کنم و طبق دستوری که گرفته بودم لباس بپوشم. حتما براتون سوال ایجاد شده که این وقت صبح قراره با عموم کجا برم، جوابش ساده و خیلی معمولیه: دوچرخه سواری! یکی از بدی های داشتن عموی جوون اینه که فکر میکنه باید با وقت گذاشتن برات بهت نزدیک بشه چون بهتر از بقیه علایقت رو درک میکنه. گرمکنم رو پوشیدم و در حالی که از پله ها پایین می رفتم گوشیم رو چک کردم، تقریبا چند دقیقه قبل یه پیام از جیمین برام رسیده بود.
- میبینم که آن شدی انگار عموت واقعا تونسته بیدارت کنه ^-^