The Portrait of KTH

769 159 4
                                        


لبخندی زدم و به جلو قدم برداشتم، کسی که بارها توی ذهنم براش سرنوشت مرگباری رقم زده بودم و اشک‌ها ریخته بودم رو به روی من ایستاده بود. لبخندم بزرگ‌تر و بزرگ‌تر می‌شد و وقتی بهش رسیدم، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که صداش نکنم: «پارک جیمین؟»
سرشو تکون داد و در حالی که انگشتای کوچیکش رو با استرس در هم گره می کرد، نگاهش رو ازم‌ گرفت. قبل از این که بتونم حرف دیگه‌ای بزنم در کارگاه باز شد و اون خانم آشنا ازش بیرون اومد. یادم اومد اون زنی که اون روز با آقای جون توی کارگاه دیده بودم چرا برام آشنا بود؛ اون زن همونی بود که خط خامه‌ای رو پاک کرد!
پاکتی که دستش بود با مهربونی به جیمین داد و گفت: «همین بود؟»
جیمین نگاهی به داخل پاکت انداخت و سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد. چطور یه تکونِ سر می‌تونست این قدر قابل ستایش باشه؟ منو محو خودش کرده بود. نگاه جیمین لحظه‌ای که از پاکت گرفته شد، برای صدم ثانیه‌ای به چشم‌های من گره خورد، ولی صدای مادرش بود که ارتباطمون رو قطع کرد.
- دیگه بریم؟
بار دیگه سرشو به نشونه‌ی مثبت تکون داد و بی هیچ حرفی رفت. چه‌طور می‌تونست بدون هیچ حرفی بره؟ وقتی جلوی در کارگاه ایستاده بود، فقط اون پاکت رو توی دستش نگرفته بود، کنترل تپش قلبم، ذهنم، نفسم و حرکتم رو هم توی دستاش داشت. اون توی تاریکی کوچه هم به روشنی می‌درخشید، گاهی احساس می‌کنم شاید خطا از چشم‌های خودم بود، شاید اون هاله‌ی نورانی فقط بخشی از ستایش چشم‌های عاشقم برای زیبایی اون بود که در کلمه نمی‌گنجید. به روشنی می‌درخشید، طوری که انگار قطعه‌ای از آسمون جدا شده بود، قطعه‌ای که تصادفا ستاره‌ای بود که اون روز رو به روی من ایستاده بود. ولی واقعیت این بود و هست که کسوف فقط یک اسمه؛ اتفاقِ واقعی رقابت ماه و خورشید، برای دیدنِ اونه!
- کیم ته هیونگ؟
نگاهم بالاخره از جای خالی جیمین گرفته شد و به سمت صدایی که منو مخاطب قرار داده بود، برگشت. انتظار اون حالت شوکه رو روی صورت جون جونگ کوک داشتم. لبخندی زدم و پرسیدم: «چای؟»
شوک توی چهره‌ش، جاش رو به غمی تلخ داد و سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد. کار آسونی نبود که بخوام با رد کردن اعترافش خودم رو به یه فنجون چای هم دعوت کنم، ولی این خواسته‌ی خودش بود. و همین طور یادم بود که جونگ کوک توی آخر هفته‌هایی که با هم می‌گذروندیم از این همشهری و دوست قدیمی که حالا انگار مادرِ پارک جیمین از آب در اومده بود، می گفت. حالا حتی اگه می خواستم هم نمی تونستم قدم به عقب بردارم، مطمئن بودم تپش نامنظم قلبم فقط با لمس دوباره‌ی دست‌های لطیف اون نظم می گیره، پس هیچ شانسی رو برای دوباره دیدنش نمی تونستم نادیده بگیرم. به دنبال جونگ کوک وارد کارگاه شدم و در حالی که به همه سلام می‌دادم با عبور از بین وسایل بعد از جونگ‌کوک وارد اتاق استراحت شدم. پشت میز چوبی نشستم، خوبی این دعوت این بود که جونگ‌کوک همیشه فلاسک چای‌ همراهش داشت و نیازی نبود منتظر آماده شدن چیزی باشیم. پشت میز نشست، فنجون‌ها رو پر کرد و مقابلم گذاشت بعد از اون نگاهش بیشتر به میز و فنجونش بود تا به من و نگاه منتظرم. به هر حال باید یکی چیزی می‌گفت. نمی‌شد تا ابد توی سکوت چای بخوریم، پس لبخندی زدم و گفتم: «اون خانمی که جلوی در بود همونیه که مجسمه‌ها رو می‌سازه؟»
نگاهش فورا بلند شد، کاش اون روز متوجه تعجبی که توی نگاهش بود، می‌شدم. سرشو به طرفین تکون داد و گفت: «پسرش اونا رو می‌سازه، جلوی در دیدیش؟»
سرمو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و دوباره پرسیدم: «فکر کردم برای خرید اومده، یه پاکت دستش بود»
دستپاچگی حین جواب دادنش رو هم به پای خجالتش گذاشتم و جوابش رو که می گفت اطلاعی نداره چون توی اتاق استراحت بوده، بدون هیچ اصرار بیشتری قبول کردم. بعدا می‌تونستم با بهونه‌ی خرید و علاقه سوالای بیشتری رو از آقای جون بپرسم.
یه فنجون چای دیگه هم با جونگ کوک خوردم و بعد از کارگاه بیرون زدم. داشتم به سمت موتورسیکلتم می رفتم که متوجه‌ی پاکتی که کمی قبل دست جیمین بود شدم، با این تفاوت که حالا کنار سطل زباله افتاده بود. به سمتش رفتم و برش داشتم، سنگین بود، احتمالا یکی از مجسمه‌های گلی بود که شکسته پس مشکلی داشت برش دارم؟ نگاهی به تیکه‌های مجسمه انداختم. خیلی ریز خرد نشده بود، می‌تونستم دوباره سر همش کنم، پس برش داشتم و باهاش به سمت خونه برگشتم. به محض ورودم به خونه متوجه درگیری مامانم با تلفن همراهش شدم، کمی صبر کردم تا تماسش رو قطع کنه و ازش بپرسم مشکلی پیش اومده.
- باید این بسته‌ها رو قبل از شب برسونم به فروشگاه، می‌تونی کمکم کنی؟
سریعا قبول کردم، پاکت مجسمه رو روی میز گذاشتم و گفتم: «خودم بسته‌ها رو می‌برم»
مامانم لبخندی زد و وقتی نگاهش به بسته افتاد، با تعجب پرسید: «چیزی خریدی؟»
سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم: «یه مجسمه‌ی شکسته‌س»
سرشو تکون داد و این بار در حالی که داشت بسته رو بررسی می کرد، پرسید: «می‌خوای تا برمی‌گردی درستش کنم؟»
با خوشحالی قبول کردم و بسته‌ها رو با خودم بردم‌. مامانم بسته‌های مربا رو برای فروش می‌فرستاد فروشگاه، چیزی نبود که بشه روش به عنوان یه درآمد حساب باز کرد، ولی کاری بود که بهش علاقه داشت. وقتی داشتم به فروشنده کمک می‌کردم بسته‌های جدیدی که براش رسیده بود، جابجا کنه متوجه نشدم که هوا تاریک شده بود. بعد از این که در برابر تموم تشکرهای فروشنده چند باری خم و راست شدم، دوباره پشت موتورسیکلتم نشستم تا به خونه برگردم. بعد از چایی که با جونگ کوک داشتم، چیز دیگه‌ای نخورده بودم و دیگه تحملم در برابر گرسنگی تموم شده بود. خیلی شانس آوردم که وقتی رسیدم خونه مامانم داشت میز شام رو می‌چید، ولی شاید بهتر بود زودتر سراغ مجسمه رو ازش می گرفتم، هر چند ذهنم اون زمان داشت توسط شکمم کنترل می شد و غرزنان منو به سمت میز شام هدایت می‌کرد. بالاخره وقتی تمام غذای توی بشقابم رو خالی کردم راضی شدم از پای میز بلند بشم، داشتم به سمت راه پله می رفتم که صدای مامانم متوقفم کرد‌.
- اوه راستی مجسمه رو درست کردم، واقعا خیلی قشنگ و شبیه درست شده بود، کار جونگ کوکه؟
با تعجب از توصیفات مامانم بهش جواب دادم: «نه کار یکی دیگه از دوستامه»
با تعجب ابروهاشو بالا انداخت و با خنده گفت: «باید خیلی بین دوستات محبوب باشی!»
بدون این که سوال بیشتری بپرسم وارد اتاق شدم، توی تاریکی دنبال چراغ برق گشتم و وقتی کلید رو زدم انگار برق همزمان با عبور از بین سیم کشی‌های خونه و روشن کردن لامپ منو هم سر جام خشک کرده بود. به دومین شوک بزرگ زندگیم خیره شده بودم، پارک جیمین چرا باید همچین چیزی می خرید؟
هنوز از جام تکون نخورده بودم که حرف جونگ کوک یادم اومد. جیمین این مجسمه رو نخریده بود، ساخته بود. شاید جمله‌ی صحیح تر این بود که بگم: پارک جیمین مجسمه‌ی چهره‌ی منو ساخته بود!
شوکه‌تر از این بودم که بخوام حرکتی بکنم ولی حتی اگه شوکه نبودم هم هیچ ایده‌ای نداشتم که چی کار می‌تونستم بکنم به جز این که حواسم به قلبم باشه تا از شدت شوک خشکش نزنه. با لبخندی که احتمالا چهره‌ی داغونِ دوران بلوغم رو به داغون‌ترین حالت ممکنش رسونده بود پشت میزم خیره به مجسمه نشستم. مامانم اشتباه می کرد، این مجسمه اصلا شبیه درست نشده بود، خیلی زیباتر از چیزی بود که من هر روز توی آینه می دیدم. دوباره توی ذهنم تکرار شد: پارک جیمین مجسمه‌ی چهره‌ی منو ساخته بود!
این یعنی منو نادیده نگرفته بود، این یعنی من براش مهم بودم. ولی پس چرا مجسمه رو برای فروش داده بود؟ ممکن بود مادرش اشتباهی مجسمه رو برای فروش آورده باشه و این اومدن جیمین به کارگاه رو هم توجیه می کرد، اومده بود تا چیزی رو که براش عزیز بود پس بگیره!
ولی اگه مجسمه‌ی من براش عزیز بود، چرا شکسته کنار سطل زباله افتاده بود؟! ذهنم داشت از فشار افکار مختلف منفجر می شد و تنها نتیجه‌ی مطمئنی که گرفته بود، این بود که من برای نزدیک شدن به پارک جیمین شانس بزرگی داشتم. 



MoonChild || S.1 completedStories to obsess over. Discover now