First Date

640 146 18
                                    


- جیمین گفت آماده‌ست و منتظرته؟
نگاه متعجبی که اون روز روی صورت مامان جیمین نشسته بود رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، انگار عجیب ترین حرف ممکن رو ازم شنیده بود. تقریبا پنج دقیقه بود که جلوی در منتظر بودم تا اجازه بده وارد بشم، ولی انگار خشکش زده بود. دوباره سوالش رو برای بار هزارم تکرار کرد و پرسید: «جیمین گفت می‌خواد بره بیرون؟»
مطمئنا اگه مامان جیمین نبود حتی این که ازم بزرگ‌تره رو هم نادیده می گرفتم و حرف بدی بهش می زدم ولی فقط با حرص نفسمو بیرون دادم و گفتم: «بله خانم، فقط می‌خوایم تا پارک بریم»
سرشو به نشونه‌ی تایید تکون داد ولی دوباره پرسید: «خودش پیشنهاد داد برین بیرون؟»
دیگه اعصابم کاملا بهم ریخته بود ولی مامان جیمین احتمالا بخاری که از سرم بلند می شد رو پای گرمای تابستون گذاشته بود که دوباره ازم پرسید: «نگفت بهتره تو خونه با هم گیم بازی کنید؟»
لبخندی اجباری زدم و گفتم: «دقیقا همین پیشنهاد رو داد ولی من گفتم گرمه و اگه باهام بیاد پارک براش بستنی می‌خرم»
انگار بالاخره راضی شده بود که از جلوی در کنار رفت، لبخندی زد و گفت: «خب پس دوست خوبی هستی، اگه پشیمون شده بود و برای متقاعد کردنش کمک می‌خواستی رو من حساب کن»
بالاخره از فرصتی که بهم دست داده بود، استفاده کردم و بدون هیچ حرفی به سمت اتاق جیمین رفتم. بعد از اون شب که برای اولین بار بهش پیام دادم، نتونسته بودم ببینمش ولی قرار شده بود آخر هفته برم دنبالش تا باهم بیرون بریم. در زدم و این بار قبل از این که منتظر جوابش باشم وارد اتاق شدم. خوابیده بود!
وسط اتاق ایستادم و با ناباوری به هیکل ظریف پتو پیچ شده‌ش که روی تخت جمع شده بود خیره شدم. وقتی متوجه حضورم شد پتو رو روی سرش کشید، البته عکس العملش به قدری تند نبود که گونه‌های سرخش رو نبینم. کنارش روی تخت نشستم.
- بچه‌ی لجباز!
واقعا انتظار عذرخواهی نداشتم ولی این که توی همون حالت پتو پیچ شده‌ش از روی تخت شوتم کنه پایین کار درستی بود؟
شوکه در حالی که کمرم رو می‌مالیدم بهش نگاه کردم فقط نوک دماغش از پتو بیرون اومده بود. خودت بازی رو شروع کردی، پارک جیمین!
- این یه اعلام جنگه؟
صورتمو جلوتر بردم و نوک دماغش رو گاز گرفتم. آهی کشید و این بار صورتش رو کامل زیر پتو مخفی کرد و لگد دیگه‌ای به جایی که احتمال داده بود من اونجا باشم انداخت. هدف گیریش چشم بسته هم درست بود و دوباره از روی تخت پایین پرت شدم. کمی فکر کردم تا نقشه‌ی حمله بعدیم رو بکشم و بعد در حالی که پریدم روی تخت، جیمین رو محکم بین دست و پاهام گیر انداختم. در حالی که در برابر تقلای شدید جیمین مقاومت می کردم با خنده گفتم: «آماده میشی بریم بیرون؟»
هیچ حرفی نزد و فقط با شدت بیشتری تلاش کرد.
- اگه قبول نکنی یکم دیگه اکسیژن زیر پتو تموم میشه!
بدنش از حرکت ایستاد، حرفم رو باور کرده بود؟ یا شاید هم اکسیژن زیر پتو تموم شده بود. با این فکر وحشت زده خودمو از جیمین جدا کردم و پتو رو کنار زدم. بلافاصله وقتی قیافه‌ی نگران منو دید با دستاش صورتش رو پوشوند. برای اولین قرارمون زیاده روی کرده بودم؟ در حالی که حسابی خجالت زده شده بودم، از روی تخت پایین اومدم و گفتم: «معذرت می‌خوام، حالت خوبه؟»
دستاش رو از روی صورتش برداشت و در حالی که بلند شد و لبه‌ی تخت کنارم می‌نشست، با نگاهش که به کف اتاق دوخته شده بود، گفت: «من بچه‌ی لجبازی نیستم!»
اوه، به خاطر این ناراحت شده بود؟ آهی کشیدم و پرسیدم: «پس چرا آماده نشدی بریم بیرون؟»
انگشتای کوچولوش که تا حالا این قدر از نزدیک بهشون خیره نشده بودم تا فرصت ستایششون رو پیدا کنم، توی هم گره زد و گفت: «اولین بارمه»
با تعجب بهش خیره شدم، برای این که استرس داشت، آماده نشده بود؟ فکر می کردم آدما وقتی خیلی آروم باشن می‌خوابن. برای این که کمی دلگرمش کنم گفت: «منم اولین بارمه که میرم سر قرار ولی خب برای هر چیزی یه اولین باری باید باشه این طور نیست؟»
نگاهشو بالا آورد و در حالی که ناباورانه بهم خیره شده بود پرسید: «واقعا اولین بارته؟»
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و لبخند زدم، لبخندی خجالتی در جوابم زد و گفت: «من هیچ وقت قبل از این با هیچ کس دیگه‌ای هم بیرون نرفتم، فقط گاهی با مامانم برای شام میریم بیرون»
تعجب کردم ولی خوب از اول هم انتظار نداشتم جیمین دوستای زیادی داشته باشه. لبخندی زدم و گفتم: «اگه با کیم ته هیونگ بری بیرون مطمئن باش دیگه هیچ وقت حاضر نیستی برگردی خونه!»
بالاخره وقتی راضی شد تا لباسش رو عوض کنه و بریم بیرون، پایین پله‌ها منتظرش ایستاده بودم.
- توی ده سال گذشته این اولین باره جیمین داره میره پارک، مواظبش باش!
با چشمای گرد شده به سمت مامانش برگشتم و پرسیدم: «ده سال؟»
سرشو به نشونه‌ی تایید تکون داد ولی قبل از این که بتونم چیز دیگه‌ای ازش بپرسم صدای قدم‌های جیمین توجهم رو به خودش جلب کرد. درست بالای پله‌ها ایستاده بود، شلوار گشاد و خاکی رنگش کمی بلندتر از حد لازم بود و انتهای مچ پاش روی کفش جمع شده بود. تی‌شرت آستین بلند و قهوه‌ای رنگ به طرز عجیبی بدن نحیفش رو محکم‌تر از واقعیت نشون می داد و کلاه آفتابی خاکیش موهای مشکی رنگش رو مخفی کرده بود.
- آماده‌ای؟
سرشو به نشونه‌ی مثبت تکون داد و از پله‌ها پایین اومد. مامانش تا دم در همراهیمون کرد و در آخر با گفتن «حسابی خوش بگذرونید، پسرا» تنهامون گذاشت. وقتی قدم توی پیاده رو گذاشتم و می‌خواستم به سمت پارک حرکت کنم، دست جیمین متوقفم کرد. به قدری محو حس نرم و لطیف دستش شده بودم که متوجه نگاه آشفته‌ش نشدم.
- میشه یه چندتا قانون بذاریم؟
با تعجب نگاهم رو از دستای به هم گره خورده‌مون گرفتم و به جیمین دوختم، با تعجب پرسید: «چه قانونی؟»
آب دهنش رو که قورت می داد هنوز هم احمقانه، بی خبر از آشفتگیش به حرکت گلوش چشم دوخته بودم. انگار تسخیرم کرده بود.
- همیشه جلوتر از من راه برو ولی هیچ وقت دستمو ول نکن.
لبخندی زدم، انتظار داشتم هر تماسی رو منع کنه، ولی این قوانینش به جای این که سخت و آزاردهنده باشن برای من بیشتر دوست داشتنی و عاشقانه بود. پس دوباره بی خبر از لرزش صداش لبخندی زدم و دستشو محکم‌تر توی دستم گرفتم و به سمت پارک حرکت کردم. نگران موتورسیکلتم نباشید، یه جای خوب پارکش کرده بودم و تصمیم گرفتم اشاره‌ای بهش نکنم. فعلا گرفتن دست جیمین توی دستام بزرگ‌ترین خوشبختی من بود. فشار دستش با هر قدمی که از خونه دورتر می شدیم روی انگشتام بیشتر می شد. برای بار هزارم به دستای گره خورده‌مون نگاه کردم، چیز زیادی از ادبیات نمی دونستم ولی مطمئن بودم این زیباترین تضاد جهان بود. لبه‌ی کلاهش نمیذاشت چشماش رو ببینم، ولی به لبای پف کرده و صورتی رنگش دید کامل داشتم. تقریبا به پارک رسیده بودیم که متوجه‌ دکه‌ی بستنی فروشی شدم، لبخندی روی صورتم نشست و ایستادم. جیمین که کمی عقب تر از من بود با تعجب کنارم ایستاد و پرسید: «چی شده؟»
نگاهم رو به دکه‌ی بستنی فروشی دوختم و پرسیدم: «چه طعمی دوست داری؟»
رد نگاهم رو گرفت و به صف کوتاهی که جلوی دکه بسته شده بود رسید، دستم رو محکم‌تر فشار داد و گفت: «میشه بعدا بیایم؟»
با تعجب نگاش کردم، چرا نباید الان که اینجا بودیم بستنی می‌خریدیم؟ نگاه متعجبم رو که دیده خجالت زده به سوالی که هنوز نپرسیده‌ بودم، جواب داد: «یکم شلوغه»
نهایتا پنج نفر توی صف ایستاده بودن، شلوغ بود؟ دوباره داشت بهونه می آورد؟ آهی ناخواسته کشیدم و گفتم: «نگران نباش من میرم تو صف، فقط بگو چه طعمی دوست داری؟»
کمی مشغول فکر شد، شاید هنوز برای بستنی خریدن تردید داشت و شاید هم درگیر انتخاب طعم بود. بالاخره بعد از مکثی طولانی گفت: «وانیلی، توت فرنگی؟»
انتخابش هم درست مثل خودش شیرین بود. لبخندی زدم و سرمو به نشونه‌ی تایید تکون دادم ولی وقتی خواستم تنهاش بذارم و به سمت دکه برم، دستمو گرفت. بدون این که چشماش رو از بند کفش هاش جدا کنه، آروم گفت: «میشه باهات بیام؟»
این درخواست که نیازی به خجالت نداشت، سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و دستشو محکم توی دستم گرفتم و توی صف ایستادم.
تموم مدت توی سکوت کنارم منتظر ایستاده بود و فقط گاهی دستم رو محکم‌تر از مواقع دیگه فشار می داد. شکایتی نداشتم، دلیلش مهم نبود من به هر لمسی راضی بودم. بستنی جیمین زودتر آماده شده بود ولی تا وقتی بستنی من هم آماده بشه، کنارم ایستاده بود. جالبه که دقیقا یادم بستنی جیمین چه طعمی بود، چه شکلی داشت و حتی تزئینات بستنی هم یادمه ولی طعم بستنی خودم به سختی یادم میاد. قدم زنان به سمت قسمت خلوت تر پارک رفتیم و وقتی روی نیمکتی فلزی نشستیم، بالاخره دستای کوچیکش رو ول کردم و دستمال کاغذی رو زیر قیف بستنیم مرتب کردم.
گاز محکمی که به بستنیم زده بودم، باعث شده بود از شدت سرما خشکم بزنه، حرکات اجزای صورتم از کنترلم خارج شده بود و احساس می کردم هر لحظه ممکنه دندونام ترک بردارن. صدای خنده ی جیمین باعث شد به سمتش برگردم، احتمالا حرکات داغونم زینت چهره ی داغون ترم شده بود و درست همین جا کنار بزرگ‌ترین کراش زندگیم به کمال زیبایی رسیده بودم!
- تو خیلی بانمکی.
با شنیدن تعریف ناگهانی که جیمین ازم کرده بود، شوکه شدم و حتی بدون این که بدونم چه جوری به سکسکه افتاده بودم و این باعث خنده ی بیشتر جیمین شد. خیلی دوست داشتم بهش بگم خودش و اون خنده ی فرشته وارش خیلی بانمک تره ولی اگه وسط بیان احساساتم یه سکسکه ی مزاحم جمله‌م رو قطع می کرد بدون این که هیج تاثیری روی احساسات جیمین بذارم، فقط باعث خنده‌ی بیشترش می شدم. بالاخره وقتی سکسکه درست مثل وقتی که یهویی شروع شد، یهویی هم غیب شد به سمت جیمین که تقریبا نصف بستنیش رو تموم کرده بود، برگشتم و صداش کردم: «جیمین»
با نگاهی منتظر به سمتم برگشت و من خشکم زد. لعنت بهش، قرار بود لحظه به لحظه تحسین بر انگیزتر از قبل بشه؟ صورتش زیر نور آفتاب برق می زد.
- چیزی شده؟
غرق چهره‌ی بانمکش توی آسمونا بودم که صداش به زمین برم گردوند و به سختی جمله ای شکل دادم: «بیا زودتر بستنی رو تموم کنیم و بریم تاب بازی، پارک این موقع خیلی خلوته»
جیمین سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و شروع کرد باقی مونده‌ی بستنی رو با سرعت بیشتری بخوره. منم متقابلا همین کار رو کردم و وقتی هر دو دستامون رو تمیز کرده بودیم، بلند شدم تا جیمین رو به سمت زمین بازی هدایت کنم.
- زیاد میای پارک؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و توضیح دادم: «قبلا زیاد می‌اومدم ولی جدیدا خیلی وقته سر نزدم»
طبق پیش بینی که کرده بودم زمین بازی خالی بود، لبخندی از رضایت روی صورتم نشست و به سمت تاب رفتم. جیمین هم دنبالم کرد و روی تاب خالی کنارم نشست.
در حالی که با پاهام خودم رو آروم تاب می دادم، رو بهش پرسیدم: «تو زیاد نمیای پارک؟»
جیمین که هنوز فقط با حرکات ریز پاش روی تاب جابه‌جا می شد نگاهش رو به سمتم بلند کرد و گفت: «احتمالا منم وقتی بچه بودم زیاد می‌اومدم پارک ولی جدیدا نه»
کاملا دقیق یادم بود که مامانش کمی قبل بهم گفته بود که این اولین بار بود که جیمین توی ده سال داشت به پارک سر می زد. اگه قصدی برای حرف زدن راجع بهش نداشت، تصمیم گرفتم فعلا اصراری نکنم پس بحث رو همون جا با حرکت تایید سرم تموم کردم. کمی بعد از روی تاب پایین پریدم و پشت جیمین ایستادم.
- انگار بلد نیستی خودت رو تاب بدی باید کمکت کنم!
جیمین شوکه سرش رو بلند کرد ولی قبل از این که بتونه اعتراضی بکنه زنجیرهای تاب رو محکم گرفتم و عقب کشیدمش. وزن زیادی نداشت، پس کارم سخت نبود. جیمین بر خلاف پسر خجالتی که به نظر می اومد وقتی شروع به خندیدن می کرد براش مهم نبود تن صداش چه قدر بلنده فقط تا جایی که بدنش اجازه می داد شادیش رو بیرون می ریخت. تا وقتی که هوا کم کم شروع به تاریک شدن کرد مشغول بازی هایی بودیم که احتمالا برای بقیه ی همسن های ما بچه بازی به حساب می اومد ولی ما لذت می بردیم. روی گردونه نشسته بودیم و به قدری خسته بودم که تلاشی برای چرخوندنش نمی کردم و فقط جیمین بود که سعی می کرد گردونه رو متحرک نگه داره. بالاخره نفسم رو بیرون دادم؛ وقت خداحافظی داشت نزدیک می شد. دستم میله‌ی وسط گردونه رو ول کرد و بدون این که حتی خودم هم متوجه بشم روی دست جیمین نشسته بود. هیچ کدوم حرکتی نمی کردیم و گردونه هم کم کم از حرکت می ایستاد.
- باید برسونمت خونه.
جیمین که تازه متوجه ساعت شده بود هراسون نگاهش رو به سمتم گرفت و پرسید: «تا برسی خونه هوا تاریک میشه؟»
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و در حالی که با گرفتن دستش بین دستام به سمت خروجی پارک قدم بر می داشتم، گفتم: «نگران نباش با موتورسیکلتم اومدم»
سرشو به نشونه ی تایید تکون داد و بی صدا به سمت خونشون بر می گشتیم. نگاهم رو به قدم هاش دوخته بودم که سعی می کرد هماهنگ با من برداره.
- خودت گفتی جلوتر از تو راه برم ولی بازم خودت رو بهم می‌رسونی.
فقط سرش رو پایین انداخت و هیچی نگفت. دلم نمی خواست حتی یه ثانیه هم بیهوده از دست بدم.
- گفتی اون مجسمه رو برای تشکر ازم ساخته بودی که کمکت کردم.
این بار تلاشم زیاد بیهوده نبود و صدای آرومش رو شنیدم که گفت: «معذرت می خوام که شکستمش»
لبخندی زدم و گفتم: «مهم نیست، ولی...»
برای پرسیدن سوالم تردید داشتم ولی شاید بهترین موقعیت بود تا از شر این نگرانی خلاص می شدم. وقتی متوجه سنگینی نگاه منتظرش شدم، ادامه دادم: «اون روز چرا خون دماغ شدی؟»
- گرمازدگی.
خیلی ساده و مختصر تمام داستان های بلند و تراژدی که توی سرم نوشته بودم، پاک کرد. گرمازدگی! به قدری از جوابی که گرفتم، خوشحال بودم که بی توجه شروع به خندیدن کردم.
احتمالا اون لحظه فکر می کرد که دیوونه شده باشم با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «چرا می خندی؟»
صادقانه بهش جواب دادم: «خیلی خوشحالم»
دستشو محکم‌تر توی دستم گرفتم، توی اون لحظه بی نهایت خوشحال بودم. چیزی برای نگرانی وجود نداشت، هیچ چیز قرار نبود پارک جیمین رو از من جدا کنه.
- من هم خوشحالم.
وقتی ایستادم تا نگاهش کنم تقریبا جلوی خونه‌ش رسیده بودیم و فرصت زیادی برای حرف زدن باقی نمونده بود.
- پس من حالا بیشتر خوشحالم.
با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «چرا؟»
- خوشحالم که امروز با تو بودم و خوشحال‌ترم که تو هم خوشحال شدی!
لبخندی زد و به سمت ورودی خونه‌شون برگشت. تمام اون خوشحالی توی لحظه‌ی کوتاهی باعث شد قلبم سنگین بشه. دوست نداشتم تموم بشه، دوست نداشتم خداحافظی کنم.
- نمیای تو؟
با این که دلم می خواست قبول کنم، سرمو به طرفین تکون دادم و مقابلش ایستادم، ولی به جای این که دستش رو ول کنم این بار هر دو دستش رو گرفتم. سرشو بلند کرد و بهم‌ نگاه کرد، آخرین باری که یادم بود جیمین هم قد من بودم و نمی‌دونم چطور این اختلاف قدی بین ما ایجاد شده بود. لبخندی زدم و بدون هیچ حرکت یا حرفی بهش خیره موندم.
- پس می خوای بری خونه؟
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم ولی بازم بی حرکت ایستادم. خنده‌ی ریزی لب های جیمین رو لرزوند و در حالی که دوباره نگاهش رو بهم دوخت پرسید: «می خوای همین جوری وایستی و نگاهم کنی؟»
نگاهی به پشت سرش انداختم و گفتم: «مامانت داره نگامون می‌کنه»
لبخندش بزرگ‌تر شد و در حالی که دستامو بین دستاش فشار می داد، گفت: «بعدا می بینمت؟»
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و بالاخره دستاش رو ول کردم. در حالی که به سمت ورودی خونه می رفت چند باری برگشت و نگاهم کرد. دستمو براش تکون دادم و بالاخره وقتی رفت توی خونه به سمت جایی که موتورسیکلتم رو پارک کرده بودم، رفتم. اولین قرار بدی نبود، هر چند طوری که باید، کامل نبود ولی جیمین خندیده بود پس این یعنی قرارمون موفق بود.

- رسیدی خونه؟

+ همین الان رسیدم.

- مامانم‌ گفت می تونستی واسه شام بمونی.

+ شاید دفعه های بعدی
امروز بهت خوش گذشت؟

- خیلی، ممنونم.
دفعه ی بعد باید بیای کارگاهمو ببینی.

+ می‌خوای یه مجسمه جدید ازم بسازی؟

- اگه قبول کنی مدل زنده ی من باشی خوشحال میشم.

+ چه قدر طول می‌کشه؟

- نمی‌دونم احتمالا زیاد، شاید چند ساعت
بهتره یه عکس ازت بگیرم این طوری اذیت نمیشی.

+ اگه قرار باشه تموم اون چند ساعت رو به تو زل بزنم، مشکلی ندارم.

+‌ گونه هات قرمز شد مگه نه؟

+ با دستات گونه‌هات رو پوشوندی و واسه همین نمی‌تونی جواب بدی؟

+ پارک جیمین، دوستت دارم.

- بس کن.

+ پارک جیمین دوستت دارم.

- داری خجالت زدم می‌کنی.

+‌ پارک جیمین دوستت دارم.

- احتمالا خیلی خسته شدی.

+ پارک جیمین دوستت دارم.

- شب به خیر؟

+‌ پارک جیمین دوستت دارم.

- کیم ته هیونگ، من هم دوستت دارم.

+ شب به خیر ♡ 




MoonChild || S.1 completedHikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin