Memories

417 96 16
                                        

مطمئن نیستم بشه اسم بشین و پاشوهای پی در پی و چرخوندن بی هدف سر رو گذاشت رقص ولی حرکات جونگ کوک روی میز ناهارخوری قطعا رقص نبود!

نمی‌دونم شکستن یخ بینمون اتفاق خوبی بود یا نه، در واقع شاید برای ما خوب بود ولی برای خونواده ی میزبان یه فاجعه بود. من و جیمین کل روز رو بازی می کردیم و وقتی روز بقیه تموم شده بود کف آشپزخونه می نشستیم و حرف می زدیم، نمی دونم اگه الان بهش فکر کنم یادم بیاد که اون همه حرف رو از کجا می آوردیم یا نه ولی مطمئنم تمومی نداشت و بهونه ای بود که بیشتر کنار هم بشینیم. هر چند شب آخر پیام جیمین متفاوت بود‌.

+ حیاط پشتی
اگه دیر کنی برای یه هفته نوکر من میشی

من که در همه حال بی برو برگرد نوکر پارک جیمین بودم باید عجله می کردم؟ وقتی مطمئن شدم که جونگ کوک خوابش برده پتو رو کنار زدم و روی نوک پا از اتاق بیرون و بعد از پله ها پایین رفتم تا به حیاط پشتی برسم.

جیمین در حالی که زانوهاش رو بغل زده بود و روی زیر اندازی که وسط حیاط انداخته بود نشسته بود با لبخند نگاهم کرد و گفت: «اومدی؟»

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم و به سمتش رفتم، دمپایی هامو در آوردم و کنارش روی زمین نشستم.

جیمین دستاش رو از دور پاهاش باز کرد و در حالی که رو به روم قرار می‌ گرفت، یه بسته به سمتم گرفت. متعجب نگاهم رو از جیمین به روی بسته منتقل کردم و با دیدن شکل میوه های رنگی لبخندی روی صورتم نشست و بسته رو قبول کردم. بستنی یخی میوه ای بهترین چیزی بود که می تونست حالم رو جا بیاره.

گازی به بستنیم زدم که باعث فلج شدن تقریبی دندونای ردیف جلوم شد و گفتم: «از آشپزخونه خسته شدی؟»

سرشو به طرفین تکون داد و گفت: «آسمون امشب خیلی خوشگل بود»

حق با جیمین بود آسمون بی نهایت خوشگل بود، نسیم‌ آرومی می‌وزید و صدای جیرجیرک ها اگه روشون تمرکز می کردی کر کننده بود.

لحظه ای که سر جیمین روی شونه‌م نشست برای ثانیه ای شوکه شدم ولی بعد محکم تر از قبل ایستادم تا بتونه راحت بهم تکیه کنه. نگاهی از گوشه‌ی چشمم بهش انداختم ریشه قهوه‌ای رنگ موهاش به شدت با رنگ طلایی ادامه‌ش در تضاد بود و حتی در به‌هم‌ریخته‌ترین حالت هم دوست داشتنی بود. هر از گاهی بستنیش رو بالا می آورد و در غیر این صورت نگاهش رو به آسمون می دوخت. بر خلاف شب های قبل حرف نمی زدیم، فردا قرار بود برگردیم دگو و امشب آخرین شب اینجا بود.

لبخندی زدم و پرسیدم: «حالا بوسان رو دوست داری؟ مطمئنم خاطره‌های فوق العاده ای ساختی»

نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت: «هوم»

نگاهش کردم و متعجب پرسیدم: «هوم؟ چی شده؟»

MoonChild || S.1 completedDove le storie prendono vita. Scoprilo ora