Oppa!

435 78 31
                                        

یه هفته بعد میگفتن همه چیز مرتب شده، واقعا مرتب بود؟ حالا که بهش فکر می کنم اون موقع صحنه ی پایانی رویای آبنباتیم بود و پرده از روی کابوس بزرگسالی کنار رفت.

مامان جیمین دوباره پسرش رو بهم سپرده بود و دوباره دست جیمین رو گرفته بودم و همراهش توی قطار نشسته بودم. چشمام بسته نمی شد و علتش افکار بیش فعال ذهنم بود، جونگ کوکِ شیرین که با یه قلب گلی بهم اعتراف کرده بود حالا چیزی بیشتر از کارش رو فدای عشقش کرده بود.

باید خوشحال می بودم که حداقل حالش خوبه، ولی واقعا حالش خوب بود؟ 

مجبور بود سال آخر دبیرستانش رو توی کمپ بازپروری نوجوانان بگذرونه و احتمالا رویاش برای قبولی توی دانشگاه سئول رو هم کنار گذاشته بود. من باید چی کار می کردم؟ کاری بود که بتونم بکنم؟

دست جیمین رو محکم‌تر گرفتم و آهی سنگین از انتهای قلب سنگینم بیرون دادم.

ترسیده بودم، وقتی با جیمین تا بیمارستان رفتم و دیدمش حسابی ترسیده بودم.

شاید برای همین وقتی برگشتیم خونه تموم شب رو گریه کردم و کائون نونا بدون این که از مزاحمت نصف شبیم گله کنه پشت تلفن دلداریم داد و گفت تقصیر من نبود و نیست.

ولی یه جایی از این قضیه تقصیر من بود، اگه جونگ کوک به خاطر من خودش رو به اولین کسی که بهش اظهار علاقه کرد وابسته کرده بود، همه‌ی این قضیه تقصیر من بود.

می خواستم بی صدا گریه کنم ولی اعضای صورتم حین گریه بدون خالی کردن پشت همدیگه شونه به شونه از جون مایه میذاشتن پس مجبور شدم همراه با پایین چکیدن اشکام، دماغم رو بالا بکشم و شونه ی جیمین به حرکت در اومد.

- چی شده ته؟

صدای نگرانش هم شیرین بود چه طور می تونستم احساسات تلخم رو جلوش رو کنم؟ اشکام رو پاک کردم و با صدای گرفته ای جواب دادم:
«چیزی نیست.»

سکوت جیمین تا رسیدن به خونه هیچ کمکی بهم نکرد درست مثل خونه ی خالی، تاریک و سرد که بهمون خوش آمد گفت.

حتی برای کشیدن چمدونم تا اتاق هم توان و انگیزه نداشتم. جلوی در ایستاده بودم، دسته ی چمدونم توی دستم بود و ساک جیمین هم به پای راستم تکیه کرده بود. دیگه گریه نمی کردم ولی صدام هنوز غمگین بود.

وقتی جیمین بالاخره روی دیوار کلید چراغ برق رو پیدا کرد با همون صدای غمگین پرسیدم: «جیمین چرا کسی خونه نیست؟»

جیمین ساکش رو از کنار پام برداشت و با خنده گفت: «انتظار کی رو داشتی؟»

نگاهم به سمت گوشه ی خالی اتاق نشیمن برگشت، دست رو بالا گرفتم و در حالی که انگشت اشاره ی دست چپم رو به سمتش گرفتم، گفتم: «هوسوک هیونگی که با جورابای بافتنی قرمز و پلیور سبز رنگ زیر یه درختچه ی کریسمس نشسته،»

انگشت اشاره ام به سمت آشپزخونه ی خالی که چراغش هنوز هم خاموش بود چرخید و ادامه دادم: «و کائون نونایی که دستکش بنفش های هیونگ رو برداشته و داره از روی کلیپای اینستاگرام تو ست قابلمه ی مهمونی کاپ کیک درست میکنه.»

جیمین رو به روم ایستاد و با لحن عجیبی پرسید: «به همه ی این جزئیات فکر کردی؟»

صورت خشکم رو بالا و پایین کردم و خندید.

- به عضویت توی کانون ادبیات ادامه بده تو نویسنده ی خوبی میشی. حالا نمیخوای چمدون رو ببری تو اتاق؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و چمدون رو دنبال خودم به سمت اتاق کشیدم. با خستگی خودم رو روی تخت که رها کردم جیمین توی چارچوب در پیدا شد و با لبخند شیرینی گفت: «لباست رو عوض نکن حالا که هیونگ نیست بیا بریم پاتوق شام بخوریم.»

نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم و گفتم: «تا ساعت 11 بازه اگه الان بریم احتمالا نمیرسیم.»

شونه ای بالا انداخت و مصرانه گفت: «بیا شانسمون رو امتحان کنیم.»

MoonChild || S.1 completedDonde viven las historias. Descúbrelo ahora