عموم همون جلوی در با بهونهی دورهمی با دوستای دوره دانشگاهش عذر خواست و تنهامون گذاشت. همون طور ایستاده بودیم که هوسوک پیش قدم شد و گفت: «بیاین تو بذارین کمک کنم وسایلتون رو بیارین داخل. چمدونتون سنگین به نظر نمیرسه... اوه به ظاهر چیزی اعتماد نکنین!»
در حالی که چمدون جیمین رو دنبال خودش می کشید تا داخل خونه به حرف خودش خندید. جیمین نگاه نگرانی بهم انداخت. جعبه رو توی یکی از دستام جا به جا کردم و دست خالیم رو جلو بردم تا روی دستش بذارم و زیر لب گفتم: «به نظر پسر خوبی میاد.»
سرش رو به نشونه تایید تکون داد و دنبالم وارد خونه شد.
- سلام بچه ها خوش اومدین من لی کائونم!
هر دو مات بهش زل زده بودیم. لبخندهاش شبیه جیمین بود و البته که من به لبخندش زل نزده بودم ولی قدش... برای یه دختر قد بلندی بود. حداقل توی سن اون، لعنت بهش چرا وقتی می تونستم شیر بیشتری نخوردم؟ جیمین حتی بدتر از من بهش زل زده بود مطمئنم بیشتر از من هم پشیمون بود.
کائون همچنان که نگاهش روی ما می چرخید، خندید و بعد گفت: «هی این قدر شوکه نشین من اینجا زندگی نمیکنم! فقط اومدم بسته غذامو بردارم و برگردم سر تمرین.»
- اوه بچه ها با کائون آشنا شدین؟
هوسوک از یکی از اتاق های پشت سر کائون ظاهر شد ولی قبل از این که بتونیم جوابی بدیم رو به کائون کرد و گفت: «دیرت نشده؟ مربی پارک اعصاب نداره!»
لبخند کائون محو شد در حالی که به سمت در میدوید و کفشای ورزشیش رو از کف اتاق بر می داشت، گفت: «امیدوارم بعدا بهتر با هم آشنا بشیم فعلا من میرم.»
هوسوک بدون این که تا دم در بدرقه ش کنه از همون جایی که کنار ما ایستاده بود، براش دست تکون داد و گفت: «مراقب خودت باش فردا میبینمت.»
کائون فقط در جوابش دستی تکون داد و بعد غیب شد. هوسوک بالاخره رو به ما کرد و گفت: «ببخشید امروز کامل تمرین داشت نمیرسید غذا درست کنه و رژیمش اجازه نمیده غذای آماده بخوره قسم میخورم همیشه اینجا پلاس نیست!»
بدون این که حرفی بزنم فقط سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم. عموم کمی قبل تک به تک معرفیمون کرده بود پس نیازی به حرفای اولیه نبود.
- هنوز وسیله ها دستتونه؟ بیاین اتاق رو نشونتون بدم.
لبخند ناشیانه ای زدیم و دوباره پشت سرش به حرکت در اومدیم. در اتاق خواب نسبتا بزرگی رو باز کرد، چمدون جیمین وسط اتاق بود. چمدونم رو کنارش گذاشتم و نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم. دو تا تخت خواب داشت، یعنی برامون آماده ش کرده بود؟
هوسوک که انگار متوجه مقصد نگاهم شده بود گفت: «راستش این اتاق از اول دو تخته بود منم بهش دست نزدم البته اگه ناراحتین می تونیم جاها رو عوض کنیم، این اتاق به نسبت بزرگتره و من مشکلی با هم اتاقی ندارم.»

YOU ARE READING
MoonChild || S.1 completed
Fanfictionهمه چیز برای کیم ته هیونگ از یه خط خامهای شروع شده بود تا برسه به احساسی که درست مثل اکستاسی بود و کسی مثل ته هیونگ رو تا مرز کفر می برد! • عنوان: فرزند ماه فصل اول -> تراکاتا (گل سفالگری) - کاپل: ویمین - سکرت - ژانـر: رمنس - فلاف - کمدی - روزمره...