Coward

350 74 18
                                        

- سوزشش فقط واسه یه لحظه است بعدش همه ناراحتیا یادت میره! 
 
+ یه چیزی بگو که باورم بشه 
 
- باور کن درست مثل خواب دیدن تو بیداری میمونه 
 
+ چه طوری؟ غرق فکرم میکنه؟ 
 
- نه، بیداری ولی درست مثل تو خواب فقط یه بینندهای 
 
+ یعنی چی؟ 
 

- کنترل بدنت دست خودت ولی لذت میبری چون یه رویای شیرین نشونت میده   
+ همش رو میخوام 
 
 
~~~~



گاهی اوقات با خودم فکر میکنم کدوم بدتره، این که کسی رو دوست داشته باشی که دوستت نداره یا کسی دوستت داشته باشه که دوستش نداری؟    

+ دلم برات تنگ شده 
 
- همین الان کنارم بودی 
 
+ هر جا هستی هر زمانی باشه میخوام کنارت باشم 
 
- پس بگو 
 
+ دوستت دارم 
 
- دوستت دارم 
 
خودم هنوز جوابش رو نمی دونم چون توی زندگی شانس بزرگی بهم رو کرده و عاشق کسی شدم که به همون اندازه یا حتی بیشتر عاشقمه، ولی برای تسلی کسی که بهش نزدیکم باید می فهمیدم جواب چیه.
 
+ اگه یه روز از هم جدا بشیم چی؟ 
 
- همچین روزی وجود نداره 
 
+ اگه داشت چی؟ 
 
- نمیدونم  
 
+ گریه نکن 
 
+ قول بده 
 
- تو خیلی بدجنسی 
 
+ متاسفم 
 
- نباش 
 
+ دوستت دارم 
 
- پس هیچ وقت ازم جدا نشو 
 
+ متاسفم  قول میدی بخندی؟ 
 
- دیوونه‌م نکن پارک جیمین

+ معذرت میخوام ته  
فقط نمی دونم بعد از این اتفاق چه طوری باید با هیونگ رفتار کنم 
 
- درست مثل قبل 
ما با هیونگ دوست شدیم چون توی اکیپ هوسوک هیونگ بود نه به خاطر این که دوست پسر جونگ کوک بود  

+ جونگ کوک حالش چه طوره؟ 
 
- راستش نمیدونم 
 
+ شنیدم پدرش متوجه شده 
 
- اوهوم یه دعوای حسابی تو رستوران بود 
 
+ کسی صدمه دید؟ 
 
- احتمالا علاوه بر احساساتِ جونگ کوک غرورش هم صدمه دید 
 
+ براش ناراحتم 
 
- منم همین طور 
 
+ چی کار کنیم؟ 
 
- خودت که دیدی چه طور دیشب وقتی یهویی با جعبه پیتزا و گیم جلوی خونه پیداش شد ولی با دیدنمون لبخند مصنوعی رو صورتش ماسید 
 
+ کاش می شد فقط خودمون دوتا باشیم 
 
- و آسمون 
 
+ و ستاره ها 
 
- و ماه 
 
+ اون وقت ما می شدیم بچه های ماه  
 
- می شدیم ستاره؟ 
 
+ خودم رو نمیدونم ولی تو همین الانش هم ستاره ی منی 
 
- تو هم ماه منی 
 
+ پس فقط من و تو و آسمون کافیه 
 
- نگرانش نباش جیمین 
 
+ برو دیدنش 
 
- مطمئنی؟ 
 
+ اوهوم برو دیدنش 
 
چون جیمین ازم خواست رفتم ولی وقتی رسیدم جلوی خونهی جونگ کوک مردد بودم. بعد از چند دقیقه تردید دست مشت شده ام بالا اومد و روی در نشست. در بر خلاف من بی هیچ مکثی باز شد، انگار کسی پشت در منتظرم بود.

لحظه ای که فکر کردم باید یه قدم به عقب بردارم مادرش رو دیدم که با چشمای قرمز گوشه ی لبش رو گاز گرفته بود و با صدای لرزونی بهم گفت: «اینجا نیست...» 

با چشمای گرد شده متعجب یه قدم به جلو برداشتم و تکیه گاه بدن ضعیفش شدم.

MoonChild || S.1 completedOnde histórias criam vida. Descubra agora