مشکل بعدی صبح روز بعد شروع شد وقتی که هوسوک هیونگ پیشنهادش رو مطرح کرد.
- چه طوره خرید رو نوبتی انجام بدیم؟
متعجب نگاهش کردیم تا بیشتر توضیح بده. لیست خرید توی دستش رو بالا گرفت و گفت: «غذای بیرون بسه من خودم بهترین دستپخت رو بین بچه های دانشگاه دارم ولی مسئله اینه که هر هفته یه نفر باید بره خرید. این هفته من میرم، هفته ی بعد جیمین و بعدش ته هیونگ، خوبه؟»
قبل از این که فرصت نگران شدن به جیمین بدم گفتم: «اینجوری بهتر نیست که این هفته تو بری هیونگ هفته ی بعد و هفته ی بعدش رو من و جیمین دوتایی بریم آخه ممکنه گم بشیم، هوم؟»
هوسوک هیونگ سرش رو به سمتی خم کرد و با تردید گفت: «یه چیزی مشکوکه... از گم شدن می ترسی ته هیونگ؟»
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و هیونگ ادامه داد: «اگه بخوای میتونی با مشاور دانشگاه حرف بزنی راستش فکر کنم همه متوجه شدن بدون جیمین نمی تونی هیچ جایی بری مشکلی هست؟»
برای چند لحظه احساس عذاب وجدان داشت به بدنم غالب می شد و کنترل ذهنم رو به دست می گرفت که متوقفش کردم و گفتم: «خیلی بهم عادت کردیم فکر کنم...»
جیمین جمله ام رو نصفه گذاشت و گفت: «راستش به نظرم حمل وسایل خرید برای یه نفر سخته چه طوره همگی باهم بریم خرید؟ می تونیم بذاریمش برای آخر هفته که تایم همه خالی باشه.»
هوسوک هیونگ لبخندی زد و پیشنهاد جیمین رو قبول کرد. نفس راحتی کشیدم و نقشه جیمین رو ستایش کردم. هر چند ستایش جیمین بخشی از عملکرد بدنم شده بود و نیازی نبود حرکتی بکنه سیستم تنفس بدنم به این روال کار می کرد: دم، ستایش جیمین، بازدم، دم، ستایش جیمین، بازدم.
- پس توی سالن غذاخوری میبینتون!
هوسوک هیونگ خداحافظی کرد و رفت. قبل از ناهار یه کلاس داشت ولی زودتر رفته بود تا بتونه بره دنبال نونا و باهم برن دانشگاه.
وقتی مطمئن شدم هیونگ رفته مظلومانه نگاهم رو به جیمین دوختم و گفتم: «دوست پسر من حسابی باهوشه و من بدون اون هیچ جا نمیتونم برم نگرانم به خاطر خنگ بودنم ولم کنه نظر شما چیه جناب مشاور؟ چی کار کنم؟»
جیمین حالت متفکری به خودش گرفت، نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: «نظرت چیه برای دو ساعت آینده بغلش کنی و ببوسیش؟»
جیمین بود که منو به خاطر زبون ریختن دعوا می کرد و می گفت خجالت زده اش میکنم و این که قلبش رو میلرزونم ولی حالا با یه جمله گونه های منو سرخ کرده بود.
هر چند سعی کردم کم نیارم لبخندی زدم و با جمع و جور کردن احساساتم، یه دستم رو پشت کمرم گذاشتم و با تعظیمی کوتاه با دست آزادم به اتاقمون اشاره کردم و گفتم: «میتونم تا تخت خواب همراهیش کنم؟»
اشاره ای به کاناپه رو به روی تلویزیون کرد و گفت: «کاناپه نزدیکتره، تازه ممکنه چیز بانمکی برای تماشا هم پیدا کنین.»
جیمین قصد کرده بود قلب من رو از کار بندازه چه طور می تونست به این اندازه حرفه ای و تمیز منو شوکه کنه؟ ولی کیم ته هیونگ مرد عقب کشیدن نبود. قبل از این که حرفی بزنم خم شدم و با بغل زدن زانوهای جیمین بلندش کردم و اعتماد به نفسم کار دستم داد.
همون جا جلوی آشپزخونه افتادم روی زمین و جیمین هم کنارم افتاد. ولی قبل از افتادن دستش رو گذاشت زیر سرم تا مانع برخوردش به زمین بشه.
- خوبی؟
ماتم برده بود، بعد از چند ثانیه سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و لبخند شیرینی نگرانی رو از روی صورت جیمین شست. روی زانوهاش بلند شد و جایی برای خودش روی رون پاهام پیدا کرد.
نشست و با لبخند شیطنت آمیزی گفت: «تا کاناپه هم نمی تونستی صبر کنی؟»
حداقل زمین خوردنم رو به روم نیاورده بود باید ممنونش می بودم نه؟ از شدت خجالت احتمالا تمام صورتم قرمز شده بود چون جیمین خندش گرفت و منم با دلخوری گفتم: «همش به خاطر توئه.»
خنده اش متوقف شد، از روی بدنم کنار رفت و لبخند آرامش بخشش رو تقدیمم کرد و گفت: «معذرت می خوام.»
قبل از این که بهش بگم نیازی به عذرخواهی نداره من دیوونه ی این احساسم بدنش دوباره به سمتم خم شده بود و سمت راست صورتش به قفسه سینه ام که دیووانه وار بالا و پایین می رفت چسبیده بود.
- صدای قلبت خیلی بلنده.
بدون این که فکری بکنم گفتم: «تقصیر توئه.»
آهی کشید و با بلند کردن سرش، دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت: «فقط تو صدمه ندیدی که... خودت انقدر دوست داشتنی هستی که گاهی قلبم درد میگیره.»
با تکیه به دستام بالاتنه ام رو بلند کردم و خیره به صورت بانمک جیمین گفتم: «به اندازه تمام دفعاتی که دردت گرفته می بوسمت جیمین ولی باید یه قولی بهم بدی!»
- چه قولی؟
بوسه سریعی روی نوک دماغش زدم و گفتم: «قلبت باید فقط برای من درد بگیره!»
دستاش طرفین صورتم نشست و قبل از بوسه ای که هوش از سرم برد گفت: «همش فقط برای توئه.»
دو ساعت بدون هیچ کار دیگه ای فقط حرف زدن راجع به احساسات و گوش کردن به صدای قلب همدیگه ممکنه برای هر کسی خسته کننده باشه ولی من رو حسابی شارژ کرده بود و این رو هر کسی که سر میز ناهارمون نشسته بود می تونست تشخیص بده.
- امروز با کی تمرین داری ته هیونگ؟
کمی فکر کردم تا برنامه ام رو یادم بیاد و بعد سوال نونا رو جواب دادم: «کلاس بعدیم نظریه ولی بعدش تمرین شنا داریم چه طور؟»
نونا مشغول غذای توی ظرفش شد برای لحظه ای سرش رو بالا گرفت و گفت: «اگه تمرین بدنسازی رو با مربی کوان داشتی قبلش بهم بگو سفارشت رو بکنم.»
لبخندی زدم و تشکر کردم. جیمین آه کوتاهی کشید و با صدای آرومی گفت: «کاش یکی هم سفارش منو می کرد.»
نگاهم رو بهش دوختم و پرسیدم: «درسا سخته؟»
جیمین لباش رو آویزون کرد و جواب داد: «سخت تر از چیزیه که فکر میکردم.»
سونگجه گاز محکم و بزرگی به همبرگرش زد و با دهن پر گفت: «ولی رشته ی ظریف و خوشگلیه.»
هوسوک قوطی خالی آب نونا رو که روی میز بود برداشت و با کوبیدنش روی سر سونگجه گفت: «یک، با دهن پر حرف نزن! دو، واقعا حس بدی نداری که تنها کسی که فست فود میخوره تویی؟ سه، رشته شون خوشگله یا دختراشون؟ چون اگه مورد دومه باید بگم اشتباه میکنی خوشگل ترین دخترای این دانشگاه تربیت بدنی میخونن.»
سونگجه با دیدن هوسوک هیونگ که توی بغل نونا فرو رفت قیافه اش رو توی هم فرو برد و گفت: «یک، باشه دیگه با دهن پر حرف نمیزنم! دو، نه حس بدی ندارم که تنها عضو این جمع باشم که سیر میشه! سه آره دختراشون خوشگلن! نونا چه طور می تونین جلوی سه تا سینگل اینجوری هیونگ رو لوس کنی؟!»
بعد از تموم شدن حرفش برگشت من و جیمین رو به انتظار تایید نگاه کرد. هر دو وحشت زده دستای همدیگه رو زیر میز ول کردیم و دستپاچه سرمون رو به نشونه مثبت تکون دادیم.
نونا هم هوسوک هیونگ رو بیرون از بغلش هل داد و گفت: «بچه ها راست میگن داری بدتر از یونگی اوپا میشی!»
هوسوک هیونگ مشغول غذاش شد و گفت: «هی منو با اون مقایسه نکن! راستی حرفش شد چرا واسه ناهار نیومده؟»
نونا شونه ای بالا انداخت و گفت: «نمیدونم چیزی نگفته بود.»
نامجون هیونگ گفته بود برای سوکجین هیونگ غذا میبره ولی مین یونگی بی هیچ حرفی غایب بود.
بی خیال مشغول غذام شده بودم، سعی می کردم هماهنگ با جیمین غذا بخورم تا زودتر از اون غذام تموم نشه. نونا قاشق آخری از غذاش رو توی دهنش گذاشت و در حالی که وسایلش رو جمع می کرد گفت: «میشه یکی زحمت سینی غذام رو بکشه؟ یادم رفته بود امروز باید توپای تمرین رو زودتر آماده کنم.»
هوسوک هیونگ وسایلش رو جمع کرد و گفت: «من میبرم تو زودتر برو سر تمرین بعدش میبینمت.»
نونا بوسه کوتاهی روی لپ هیونگ گذاشت و بعد از تشکر به سرعت از سالن خارج شد. هوسوک هیونگ با فاصله کمی خداحافظی کرد و با برداشتن سینی هاشون رفت.
- چه قدر آروم غذا میخورین الان کلاسم دیر میشه!
متعجب به سونگجه نگاهی انداختم و پرسیدم: «منتظر مایی؟»
سونگجه با لبخندی مسخره سرش رو به نشونه منفی تکون داد و گفت: «شما نه، جیمین.»
متعجب، شوکه و کمی دلخور پرسیدم: «جیمین؟»
سونگجه سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و گفت: «هوم خودش صبح بهم پیام داد که کلاسش نزدیک کلاس ماست صبر کنم....»
- اوکی سونگجه شی من غذام تموم شد میتونیم بریم.
- صبرکن!
یه بحث نگاهی بین نگاه زخم خورده ی من و نگاه بی احساس جیمین برقرار شد که سونگجه با بیرون کشیدن سینی غذا از زیر دستم برای لحظه ای قطعش کرد و گفت: «اوکی شما ترسناک شدین من سینی غذاها رو میبرم.»
میخواست بره که جیمین متوقفش کرد.
- صبر کن باهم میریم.
احساس کردم اشک توی چشمام جمع شده بود چون تصویر واضحی از نگاه جیمین نداشتم، مچ دستش رو گرفتم و گفتم: «جیمین؟»
مچش رو بیرون کشید و گفت: «بعدا می بینمت ته.»
و به همین سادگی رفت.
علاوه بر این که به کلاسم دیر رسیدم هیچ چیزی هم از توضیحات استاد گیرم نمی اومد. اولین جلسه ی این درس بود و امیدوار بودگ این گیجی و حواس پرتی من به خاطر ناآشنا بودن با این درس باشه نه غرق افکار جیمین شدنم چون اگه مورد دوم درست بود کلاس ساعت بعدیم با این میزان گیجی به جای افکارم توی استخر دانشگاه غرق می شدم.
- جیمین؟
می دونستم سر کلاسه ولی احتمالا می تونست جوابم رو بده. نیم ساعت گذشت.
+ هوم؟
می خواستم گریه کنم. به سرعت تایپ کردم.
- چرا این کار رو کردی؟
دوباره داشت برای جواب دادن لفتش می داد.
+ کدوم کار؟
- سونگجه رو به من ترجیح دادی! مگه همین امروز صبح بهم نگفتی همه ی قلبت فقط برای منه؟
+ ته هیونگ سونگجه رو به تو ترجیح ندادم
فقط نمیخواستم مزاحمت باشم
- مزاحمم نبودی
+ اگه منو می رسوندی سر کلاس
کلاس خودت دیرمی شد.
- اشکالی نداشت
+ همین اول ترم از درس عقب می موندی
- الانم چیز زیادی ازش نمی فهمم
+ خوب پس گوشی رو بذار کنار و به درست توجه کن
- بعد از کاری که کردی نمیتونم به چیز دیگه ای فکر کنم
+ ته هیونگ واقعا نمی خواستم ناراحتت کنم
فکر کردم سونگجه بهمون مشکوک شده می خواستم بهش نشون بدم این رفتار کاملا دوستانه است
- هوم
+ منو هوم نکن!
- اوهوم
+ منو اوهوم نکن!
- باشه ولی بهم حق بده حداقل تا امشب به خاطرات کاناپه مون فکر کنم و ذهنم متمرکز نباشه ؛)
+ آخرش منو دیوونه میکنی ته هیونگ
- ساعت بعدی میای استخر؟ میتونی تمرینمون رو تماشا کنی
+ کی شروع میشه؟
- ساعت 4 بیام دنبالت؟
+ نه خودم میام حالا برگرد سر درس
- باشه می بینمت
ولی ندیدمش، تقریبا اواسط تمرین بودیم و دو بار تا الان غریق نجات استخر از مرگ حتمی نجاتم داده بود.ولی جیمین نیومده بود. با سونگجه مشغول شده بود؟ بار سوم که نزدیک بود غرق بشم مربی بهم گفت نیازی نیست امروز تمرین کنم از هفته ی بعد کلاس پیش مقدماتی رو استخر کم عمق تر بردارم. لباسم رو عوض کردم و یه گوشه توی سالن نشستم.
- جیمینی؟
جوابی نگرفتم آهی کشیدم و خیسی گرمی روی دستم حس کردم. مطمئن بودم بدنم رو کامل خشک کردم، متعجب به قطره ی آب روی دستم نگاه کردم و تازه متوجه ی شدت غمم شدم. جیمین قلبم رو به درد آورده بود.کلاس تموم شد و همه ی بچه ها رفتن. ساعت آخر تمرین های تیمی بود و حالا استخر در اختیار دانشجوهای علاقه مند قرار داشت. من همچنان سر جام نشسته بودم با این تفاوت که دماغم رو بالا می کشیدم و در برابر قطره های اشک بیشتری که در تلاش برای لگدمال کردن غرورم بودن مقاومت می کردم.
+ ته هیونگی؟
منم باید دیر جوابش رو می دادم. بعد از دو ساعت تازه پیامم رو جواب داده بود.
+ از دستم ناراحتی؟
معلومه که از دستش ناراحت بودم. منو نادیده گرفته بود، بهم امید واهی داده بود و کنارم گذاشته بود.
+ بیبی؟
و حالا با این که این همه از دستش ناراحت بودم وادارم کرده بود جوابش رو بدم.
- هوم؟
+ ممنونم که جوابمو دادی
کجایی بیبی؟
- کجا باید باشم؟
+ باهام قهری؟
- خودت چی فکر میکنی؟
+ فکر میکنم زیاده روی کردم معذرت میخوام بیبی
هنوز تو سالنی؟
- توی سالنم
+ کلاست تموم شده؟
- اوهوم
+ زودتر بیا خونه کارت دارم
بدون هیچ عجله ای وسایلم رو جمع کردم و پشت دستم رو روی صورت خیسم کشیدم. کوله ورزشیم رو روی یه طرف شونه ام انداختم و به سمت خروجی رفتم. چراغای محوطه با تاریک شدن هوا شروع به روشن شدن کرده بود.سرم رو پایین انداخته بودم و می رفتم که صدایی متوقفم کرد.
- گریه کردی؟
متعجب سرم رو بالا بردم و جیمین رو دیدم که رو به روم ایستاده بود.
حالت خوشحال و ذوق زده ی صورتش جاش رو به حالتی غم گرفته و عذاب وجدان گرفته داد و با پایین انداختن دسته گلی که توی دستش بود به سمتم اومد و محکم بغلم کرد.
- معذرت میخوام زیاده روی کردم.
اشک هایی که پس زده بودم حالا آزاد کردم و گفتم: «چرا با من اینجوری کردی؟ فکر کردم دیگه دوستم نداری!»
عقب رفت و با دستاش کوچولوش سعی کرد صورتم رو خشک کنه. گوشه ی لبم رو گاز گرفتم تا جلوی گریه ام رو بگیرم و گفتم: «اون دسته گل رو کدوم لعنتی بهت داده؟»
تو اون لحظه به هیچ عنوان نمی تونستم حسودی رو کنار بذارم. جیمین دوباره دستاش رو روی صورتم کشید و جواب داد: «اون دسته گل رو این لعنتی برای تو گرفته بود.»
خشکم زد. برای من بود؟
جیمین توضیح داد: «زودتر با سونگجه رفتم تا بهش بگم برام یه دسته گل بخره بهش گفتم برای توئه ولی فکر کرد دروغ میگم و تموم دو ساعت گذشته رو افتاده بود دنبالم تا دختر خیالی که فکر می کرد کراشمه ببینه... یکم قبل بالاخره خسته شد و رفت واقعا حسابی اشتباه کردم معذرت میخوام.»
- درست و حسابی بدش بهم جیمینِ احمق
جیمین خنده ای کرد و بالا رفتن گونه هاش باعث سر ریز کردن چشمای پر از اشکش شد. دسته گل رو از روی زمین برداشت و گرفت به سمت.
- درخواست قرار امشب پارک جیمین رو قبول میکنی؟
دسته گل رو ازش گرفتم و در حالی که همچنان لب پایینم بین دندونام بود سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.
دستش رو به سمتم گرفت و پرسید: «بریم؟»
- بریم... ولی هنوز نبخشیدمت.
دستم رو که بین دستش نشسته بود محکم گرفت و با لبخندی مطمئن گفت: «کاری میکنم ببخشی.»

ESTÁS LEYENDO
MoonChild || S.1 completed
Fanficهمه چیز برای کیم ته هیونگ از یه خط خامهای شروع شده بود تا برسه به احساسی که درست مثل اکستاسی بود و کسی مثل ته هیونگ رو تا مرز کفر می برد! • عنوان: فرزند ماه فصل اول -> تراکاتا (گل سفالگری) - کاپل: ویمین - سکرت - ژانـر: رمنس - فلاف - کمدی - روزمره...