- سلام کیم ته هیونگم، میتونی شمارمو ته ته سیو کنی.
اولین پیامم رو همون شب براش فرستادم. توانایی تحمل این حجم از هیجان برام ممکن نبود. شاید برای همین بود که مامانم که چون برای شام نرفته بودم چند باری اومد تا بهم سر بزنه، احتمال داد مریض شده باشم. هیجان نمیذاشت چیزی بخورم، ولی گرسنگی هم نمیذاشت فکر کنم. بالاخره بعد از یه ساعت که جوابی نگرفتم کمی آروم شدم و شام خوردم، احتمالا پیامم رو ندیده بود. شاید زود خوابیده بود و فردا صبح جوابم رو می داد. یه ساعت دیگه گذشت، شامم رو خورده بودم، حتی دوش گرفتم و مسواک هم زدم. بی خوابی به سرم زده بود و انگار نور ستارهها اون شب خیلی شدیدتر از قبل می تابید. هر چند وقتی از روی تخت بلند شدم و به بیرون چشم دوختم فهمیدم مهتاب هم توی این رقابتِ «درخشندهی برتر» از ستارهها عقب نمونده بود. دقیقا حس مجنونی رو داشتم که با نگاه کردن به ماه دیوونهتر شده بود. باید بهش زنگ می زدم؟ اگه خواب بود بیدارش می کردم، خودمو سرزنش کردم و دوباره روی تختم برگشتم. صفحهی چت رو باز کردم و با تعجب نگاهم به تیک دومی افتاد که گوشهی پیامم خورده بود. پیامم رو دیده بود و داشت منو نادیده میگرفت؟! ولی ممکن بود دستش خورده باشه و متوجه پیامم نشده باشه، اون لحظه فقط سعی داشتم به احتمالات مثبت فکر کنم پس تصمیم گرفتم دوباره بهش پیام بدم که اگه اشتباهی پیامم رو باز کرده بود، متوجه بشه.
- هی؟
پیامم بلافاصله تیک خورد، توی صفحهی چت من بود؟ اوه خدای من! دوباره هیجان توی خونم به جریان افتاد و یه ذره خوابی هم که توی چشمام بود پرید.
- سلام.
سلام داد، پارک جیمین بهم سلام داد. بلافاصله انگشتامو به حرکت در آوردم و تایپ کردم.
- فکر کردم منو نشناختی.
این بار هم بلافاصله تیک خورد ولی یکم طول کشید تا جواب بگیرم.
- خودتو معرفی کرده بودی، چرا نباید بشناسمت؟
لبخندی روی صورتم نشست و جواب دادم.
- چون داشتی پیامم رو نادیده می گرفتی.
این بار بیشتر طول کشید تا جوابم رو بده.
-معذرت میخوام داشتم روی طرح جدیدم کار می کردم، حواسم نبود که چند ساعت گذشته.
آه پارک جیمین، ممنونم که کلید بحث جدید رو زدی، بلافاصله پرسیدم.
- طرح جدید؟
این بار سریعتر جواب گرفتم، انگار به این موضوع علاقه داشت.
- فکر کردم بهتره یه چیز جدیدی بسازم، چیز خاصی نیست.
شاید هم اشتباه فکر کردم ولی من برای تسلیم شدن این بحث رو شروع نکرده بودم.
- توی کارگاه همیشه مجسمههاتو می دیدم، خیلی خاصن.
آره کیم ته هیونگ این بهترین جملهای بود که از تو انتظار می رفت. دو دقیقه گذشته و هنوز جوابی نگرفتی. آه بازم اشتباه کرده بودم؟
- ممنونم.
فقط میخواست تشکر کنه و این قدر طولش داد؟
- حقیقتی بود که باید گفته میشد، پارک جیمین بهترینه!
داشتم زیاده روی می کردم؟ نه راستش فقط داشتم اولین چیزی رو که به ذهنم می رسید، تایپ می کردم.
- جیمین صدام کن
اوه قلبم برای یک صدم ثانیه ایستاد، ولی بعدش توی حلقم احساسش کردم. اوه پارک جیمین اعظم بالاخره یه ذره صمیمیت نشونم داده بود.
- جیمین میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
کمی وقت برد تا جواب بده، مسلما کنجکاو بود که میخوام چی ازش بپرسم. چیزی که میخواستم بپرسم سوالی بود که از لحظهای که مادرش منو تشخیص داد، توی ذهنم بود.
- اوهوم بپرس.
سوال رو از قبل تایپ کرده بودم فقط منتظر بودم و یک، دو، سه شلیک!
- چرا منو شکستی؟
نمی تونستم قیافهش رو ببینم ولی اگه در حال خوردن چیزی بودن مسلما سوالم به اندازه ای شوکهش کرده بود که بپره توی گلوش و برای رسیدن به اکسیژن دست و پا بزنه.
- منظورت چیه؟
خندهم گرفته بود، جوابش هر چیزی بود من ناراحت نمی شدم چون هنوز هم شانس خودم رو داشتم.
- مجسمه رو میگم، نمیدونم چرا ساختیش ولی واقعا کنجکاوم بدونم چرا شکستیش؟
فکر کنم حدود پنج دقیقهای می شد که داشتم خودمو نفرین می کردم و دستمو بالا برده بودم تا گوشیمو به سمت دیوار پرت کنم که پیام جدید اومد.
- چون فکر کردم خوب نبود
خوب نبود؟ به نظر من که خیلی خوب بود. جوابش قانعم نکرد فقط چون خوب نشده بود اومد و از کارگاه پسش گرفت؟
- فقط واسه همین از کارگاه پسش گرفتی؟
سوالی رو که توی سرم بود، صریح پرسیدم چون واقعا می خواستم به یه جواب درست و حسابی برسم.
- برای تشکر ازت فرستاده بودمش، فکر کردم که باید بهتر باشه.
تشکر؟ واسه چی باید تشکر می کرد؟ آدرس کارگاه رو از کجا داشت؟ ذهنم داشت منفجر می شد بنابراین سیل سوالاتم رو روانهی صفحهی چتمون کردم.
- چرا می خواستی تشکر کنی؟
شروع به تایپ کرد، بی اندازه کنجکاو بودم. در واقع این کنجکاوی داشت خفم می کرد تا بالاخره جواب داد.
- بابت اون روز توی مدرسه که خون دماغ شدم و کمکم کردی.
این قدر براش مهم بود که یه مجسمه برام ساخته بود؟
- از کجا میدونستی من توی اون کارگاهم؟
بازم کمی طول کشید تا جواب بده.
- یه روز که مامانم مجسمه ها رو برای فروش آورد، دیدم داشتی میرفتی تو. راستش حدس زدم و کوکی هم تاییدم کرد.
کوکی؟ جونگ کوکی؟ جون جونگ کوک؟!
- کوکی رو میشناسی؟
دوباره طولش داد.
- آره چند بار با پدرش اومده خونمون.
با این که میدونستم جیمین منو نمی بینه سرمو به نشونهی تایید تکون دادم. ولی چرا جونگ کوک بهم نگفته بود؟ لازم بود بابت تشکرش ازش تشکر کنم چون اون مجسمه، حتی شکسته هم واقعا برای من خاص بود.
- ممنونم.
- برای چی؟
- برای اون مجسمه، اگه نمی ساختیش هیچ وقت پیدات نمیکردم.
دوباره ساکت شد، چقدر سکوتش دلهره آور بود. قلبم نامنظم تر از همیشه می زد. چه قدر انتظار سختی بود.
- دنبالم بودی؟
روی تخت چرخی خوردم و به شکم خوابیدم، لبخندی از شدت ذوق روی صورتم حک شده بود.
- تموم مدت دنبالت بودم.
- برای چی؟
میدونستم سوال بعدیم شوکهش میکنه از شدت هیجان سرمو توی بالش فرو بردم.
- پارک جیمین دوست دختر داری؟
دوباره داشت برای جواب دادن وقت زیادی می برد احمقانه شروع به خندیدن کردم، شاید از شدت هیجانم بود.
- چرا میخوای بدونی؟
آه چه طور می شد که توی پیامش هم می تونستم گونههای سرخش رو ببینم؟
- چون اگه دوست دختر داری باید بهش حسودیم بشه.
من عاشق این لاین بودم، بالاخره زمانش رسیده بود که به کار ببرمش.
- و اگه نداشته باشم؟
پس پارک جیمین یه روی شیطون هم داشت. لبخندی زدم و جوابش رو تایپ کردم.
- اگه نداشته باشی؟ همهی آدمای اون بیرون باید احمق و کور باشن!
- همین؟
همین؟ خدایا این بار گونه های سرخ شدهی خودمو رو پوشوندم حتی با این که می دونستم نمیتونه منو ببینه ولی مطمئن بودم تصورم میکنه. میخواستم در جوابش جملهای که بارها توی ذهنم تمرین کرده بودم بگم که پیام جدیدی داد.
- اوه راستی تو چی؟ کوک پسر خوبیه و من کسی نیستم که آدما رو قضاوت کنه.
چی داشت می گفت؟
- آره پسر خوبیه ولی منظورت چیه؟
این دفعه انتظار واقعا داشت منو می کشت و انگار پارک جیمین حسابی داشت برای جواب دادن وقت تلف می کرد.
- اون روز تو نمایشگاه تو رو نقاشی کرده بود.
شوکه شدم، جیمین اون روز توی نمایشگاه بود؟ چرا من ندیدمش؟
- تو هم توی نمایشگاه بودی؟
سوال احمقانهای بود وقتی نقاشی رو دیده بود مسلما تو نمایشگاه بوده.
- آره گمونم خیلی به هم می اومدین.
خیلی به هم می اومدیم؟ داشت باهام شوخی می کرد.
- پارک جیمین شوخیت گرفته؟
- شوخی؟ نه جدی میگم. نقاشیش خیلی قشنگ تر از مجسمهی من شده بود.
واقعا داشت از چی صبحت می کرد.
- جیمین من با کوک قرار نمیذارم، هیچ وقت نذاشتم!
اگه دستم به جیمین می رسید، احتمالا حتی موجودی به کیوتی اون هم به خاطر این دیر جواب دادن هاش به کتک می گرفتم.
- پس اون روز چرا حتی رفته بودی کارگاه دنبالش؟
شاید به خاطر عصبانیت یا شوکم بود که خیلی سریعتر از حالت عادیم تایپ می کردم.
- نرفته بودم دنبالش، بهم اعتراف کرد و من نتونستم قبولش کنم.
- چرا قبولش نکردی؟
واقعا پرسیدن داشت. یا حالا یا هیچ وقت، کیم ته هیونگ!
- چون داشتم فکر میکردم شاید بخوام همه ی وقت خالیم رو پشت در اتاقی که روش نوشته "جیمین" بگذرونم.
دوباره طولش داد ولی جوابش رضایت بخش نبود.
- چرا میخوای پشت در اتاق من بشینی؟
- چون من تو رو دوست دارم، پابو.
YOU ARE READING
MoonChild || S.1 completed
Fanfictionهمه چیز برای کیم ته هیونگ از یه خط خامهای شروع شده بود تا برسه به احساسی که درست مثل اکستاسی بود و کسی مثل ته هیونگ رو تا مرز کفر می برد! • عنوان: فرزند ماه فصل اول -> تراکاتا (گل سفالگری) - کاپل: ویمین - سکرت - ژانـر: رمنس - فلاف - کمدی - روزمره...
