THE KILLER(20)

138 31 10
                                        

مرد جوان با موهای قرمز آرام در طول اتاقش قدم میزد و نگاه پسر کوچکتر کنجکاوانه او را دنبال میکرد.
هنگامی که صبرش به سر امد صدای لطیفش مثل یک نجوا سکوت اتاق را درهم شکست!

_آقای پارک!
نمیخوای بگی اینجا چه خبره؟
الآن ده دقیقه است که منتظرم تا حرفت رو بزنی!

نگاه چانیول از مسیر صاف قدم هایش به صورت او کشیده شد.

+فقط نمیدونم چطور باید شروع کنم.

بکهیون یک لیوان آب ریخت و برای او برد.
_این رو بخور و بشین!
یه نفس عمیق بکش و شروع کن!

چانیول لیوان را از دست های او گرفت.

آب را یک نفس سر کشید و رو به روی بکهیون نشست.

نگاهش را به چشمان ریز رو به رویش دوخت.

+وقتشه که یه چیزهایی رو بدونی.

لبهای پسر کوچکتر به لبخند آرامی باز شد.

_منتظرم.

+من پارک چانیول هستم!
پسر رئیس پلیس ایم و برادر کوچکتر شیو لوهان.
ما دو تا از مادر ناتنی هستیم.
پدرمون انسان درستکاری نبود و از مادرهامون و نفوذ و قدرتشون در جهت کارهای کثیفش استفاده میکرد.
مادر لوهان از چیزی خبر نداشت اما وقتی مادر من باهاش صحبت کرد و قضیه رو فهمیدند تصمیم گرفتند اون رو زمین بزنند.
اما متأسفانه نقشه ی اونها هرگز عملی نشد و مادر لوهان مرد و مادر من به عنوان قاتل اون شناخته شد.
مادر من قبل از اینکه دادگاهی بشه لوهان رو فراری داد و من موندم و غم مرگ مادرم و از دست دادن برادرم و یک پدر شیاد.
سالها گذشت.
یک روز که از مدرسه برمیگشتم فردی رو دیدم به اسم کریس!
اون بهم گفت مادرم خواسته چیزهایی رو بدونم.
من اون موقع سن زیادی نداشتم و دبیرستانی بودم.
پدرم ازم میخواست مافیایی که اون ساخته بود رو اداره کنم.
من نمیدونستم باید چه کاری رو انجام بدم.
کریس باهام صحبت کرد.
گفت معشوق مادرم بوده و پدرم به زور اون ها رو از هم جدا کرده.
اون دو تا دفترچه بهم داد به همراه شماره تلفن خودش.
یکی از دفترچه ها متعلق به لوهان بود و مادرش نوشته بود و  یکی متعلق به خودم.
دفترچه رو خوندم و راز های کثیف پدرم رو فهمیدم.
با کریس تماس گرفتم و گفتم کمکم کن تا پدرم رو نابود کنم و انتقام خانواده ای رو بگیرم که به خاطر طمع اون از بین رفت.
کریس گفت تنها راه مناسب برای این انتقام اینه که وارد تشکیلات پلیس بشی.
بهش گفتم پدرم من رو زیر نظر داره.
اون گفت نگران هیچی نباش.
از اونجا شد که من هر روز به باشگاهی میرفتم که کریس معرفی کرده بودش.
پدرم برای من مراقب گذاشته بود و نمیشد راحت ملاقاتش کنم ولی به هر زحمتی بود توی اون باشگاه چیزهای زیادی یاد گرفتم از جمله مبارزه و تیراندازی و کدهای مورس(زبان نقطه خط که بیشتر برای جاسوسی به کار میره).
با هر سختی ای که بود دبیرستان رو تموم کردم و توی دانشگاه مدیریت خوندم.
اما این فقط یه بخشش بود.
در اصل داشتم تبدیل به یک پلیس مخفی میشدم.
از اونجایی که نمره ها و نتایج خوبی که در ماموریت هام داشتم چند باری با اینترپل همکاری کردم اما خوب به طور رسمی واردش نشدم.
همین نتایج خوب باعث شد پلیس کره رهبری یک عملیات مهم رو به من بسپره.
این ماموریت درمورد دستگیری باند قاچاق مواد مخدر کره بود.
مدتها روش کار کردم و فهمیدم رئیس این باند پدرمه!
پس من یک پسرخوب شدم برای یک پدر بد!
اون اونقدر به من اعتماد کرد که تمام مافیایی که داشت رو به من سپرد.
سابقه خودش را پاک کرد و وارد اداره پلیس شد.
اون هنوز طمع پول و قدرت داشت و این من رو شگفت زده میکرد.

نگاهش را در صورت گیج بکهیون چرخاند.

_اما نقشه هامون داشت خراب میشد چون یک مامور باهوش اینترپل بدون هماهنگی ما وارد ماجرا کردند.
یعنی تو بیون بکهیون.

+من..من نمیفهمم.

_ولی من خوب میفهمم بکهیون.
ازت میخوام این رو به بقیه هم بگی که موقرمز دشمن نیست یک همکاره.

+پس اونهایی که کشتی چی؟!
_اونها قاتل هایی بودند که حکم اعدامشون صادر شده بود.
پس زیاد هم برای کسی مهم نیست.

بکهیون نگاهش را به چانیول داد.

+میدونی پارک!
خوشحالم که همکارم هستی.
کسی که قراره کنارم بجنگه نه رو به روم.
چون این باعث میشه بتونم قلبم رو بدون ترس ببینم!

نگاهش را به لبهای بوسیدنی چانیول داد.

از روی صندلی بلند شد و بوسه آرام و محکمی بر لبهایش زد.

از او جدا شد و نفسی گرفت.

چشمانش را در چشمان چانیول دوخت.

+ممنونم.

و از اتاق خارج شد.

چانیول لبخندی زد.

_امیدوارم وقتی قراره قلبت رو ببینی من هم اونجا جایی داشته باشم.

◾THE KILLER◾Opowieści tętniące życiem. Odkryj je teraz