THE KILLER(11)

141 41 1
                                        

سه روز گذشته بود.
الان ساعت 8شب بود و او روی تخت عزیزش نشسته و تماسی را برقرار کرد.
قلبش بیشتر از هر وقت دیگری نفرت از برادرش را به خودش  یادآوری میکرد!

_لوهانا؟!؟فکرهات رو کردی؟

لوهان پوزخندی زد.
همانطور که چانیول گفته بود این فقط یک تجارت بود.

+قبول میکنم چانیول شی.
اما این رو بدون من و تو هیچ وقت ما نمیشیم.
تو حق نداری تو روابط من دخالت کنی.
ما فقط به خاطر شراکتمون این کار رو میکنیم.

_درسته لوهان.
ما فقط قراره باهمدیگه تو یه خونه زندگی کنیم.
نگران نباش.
اذیتت نمیکنم.

و خندید.

اما لوهان فقط اخم هایش را در هم کشید.
حس انزجاری که به او داشت باعث شد بی هیچ خداحافظی و حرف اضافه ای تماس را قطع کند.

تلفن همراهش را روی پاتختی گذاشت و جمسش را بر تشک نرم رها کرد.

خستگی ناشی از فکر کردن این چند وقت و بی توجهی سهون به احساساتش و حتی غرور خودش همه دلیلی بر حال الانش بود.

پس از مدت کوتاهی چشمانش برای جبران کم خوابی های اخیرش روی هم افتادند.

***

_بکهیون.
باید برم جایی میتونی همراهم بیای؟!

بکهیون سرش را از برگه هایی که مشغول عکس برداری پنهانی از آنها بود بیرون آورد .

موهایش را با دست های کشیده و زیبایش بهم ریخت.

+کجا میخوای بری؟!

چانیول اخم کمرنگی کرد.

_من مدیر یه شرکت هستم و خوب لازمه یه چیزی رو از اونجا بردارم!

بکهیون در حالی که لباس هایش را مرتب میکرد.
زودتر از چانیول به سمت در خروجی رفت.

+زود باش پارک.
من دلم نمیخواد دیرتر از ساعت 11 شب بخوابم.

چانیول گوشی و سوییچ اش را برداشت و به سمت بکهیون که جلوی در منتظرش ایستاده بود رفت.

_هی کوچولو نگران نباش به موقع خوابت میبره!

بیست و پنج دقیقه بعد آنها در دفتر کار چانیول بودند.بکهیون دید که او جعبه مخمل سفید رنگی را بیرون آورد و در جیبش گذاشت.

_بریم!

بکهیون درحالیکه مشکوک نگاهش میکرد پرسید:

+کارت تموم شد؟

چانیول سر تکان داد و راه افتاد بکهیون هم پا به پای او قدم برمیداشت.

+یعنی همه کارت اون جعبه بود؟!

_آره...کمتر سوال بپرس.

اما بکهیون به حرفش توجهی نکرد و ادامه داد:

◾THE KILLER◾Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang