ووت و نظر یادتون نره سوییتی ها.
دست ژان رو که کنارش نشسته بود رو گرفت و بوسه ای روش زد.
+ییبو چیکار میکنی؟
_قرار شد همهی حواست به من باشه
+داری رانندگی میکنی اخه چیکار کنم؟
_برام حرف بزن میخوام صدای قشنگتو بشنوم
ژان خنده ای کرد که باعث شد دل ییبو ضعف بره.
_نخند اینجوری میزنم کنار قورتت میدم
+خب چی بگم اخه؟
_برام حرف بزن بیبی. عه! انقدر سخته؟
+نه جناب وانگ سخت نیست
_باز بهم گفتی جناب وانگ
+اذیت کردنتو دوست دارم
صدای شیطون ژان ضربانش رو بالا میبرد.
_منم تو رو دوست دارم
انگشت هاش رو میون مال ژان قفل کرد. نگاهی کوتاهی بهش انداخت که با لبخند زیباش رو به رو شد.
_منم دوست دارم ژان!
سرش رو برگردوند و به مسیرش ادامه داد. امشب شب ازدواجشون بود و برای ماه عسل قرار بود به ویلای دریایی خانوادهی وانگ برن. صدای خنده ها و کلمات شیرینشون توی ماشین میپیچید.
ژان خودش رو به طرف ییبو کشید و سرش رو روی شونش گذاشت.
_خسته شدی بیبی؟
+خوابم میاد
_بخواب دارلینگ یکم دیگه میرسیم
+پس تو چی؟
_من خوبم. بخواب که باید انرژی داشته باشی
ژان با خنده پرویی گفت و مشت ارومی توی شکم ییبو کوبید. ییبو همون مشتش رو بوسید و به مسیرش ادامه داد. احساس خستگی و خوابآلودگی میکرد. چشم هاش رو مالید تا کمی خواب آلودگیش برطرف بشه.
ولی وقتی چشم هاش رو باز کرد، نور شدیدی به چشمش خورد و تنها چیزی که فهمید برخود شدیدی با ماشینشون بود.
راننده به ماشینی که کنار خیابون افتاده بود پوزخندی زد و به مسیرش ادامه داد.
ییبو وقتی چشم باز کرد متوجه برعکس بودنش شد. نگاهی به ژان انداخت که بیهوش شده بود و سرش خون میومد. به سختی کمربندش رو باز کرد و با پا ضربه ای به در زد. با هرسختی بود از ماشین پیاده شد و به اون طرف رفت.
ژان رو از ماشین بیرون کشید و وحشت زده به چشم های بستش نگاه کرد. چند بار صداش زد و تکونش داد ولی فایده نداشت.
_ ژان...بیبی...چشماتو باز کن..چشماتو باز کن....با من بمون....حق نداری تنهام بذاری...
هق هق میکرد و صداش میزد. دست لرزونش رو روی نبضش گذاشت و وقتی چیزی حس نکرد، احساس کرد قلبش ایستاد. سریع مشغول احیا کردنش شد ولی فایده ای نداشت.
هرچقدر با فریاد صداش زد، التماسش کرد ولی هیچی. اون ژانش رو درست شبی که مال خودش شده بود از دست داده بود...
