Show or real love?

169 34 65
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.

با اعصابی داغون از ساختمون بیرون زد. خیلی راحت قابلیت این رو داشت که هرکسی به چشمش میاد رو بکشه. چند لحظه چشم هاش رو بست و نفس عمیقی کشید بلکه کمی آروم بگیره.

وقتی حس کرد کمی حالش بهتره چشم هاش رو باز کرد ولی صحنه مقابلش تمام آرامش نسبی ای رو که بدست آورده بود به باد داد و باعث شد چشم هاش از خشم و نفرت بدرخشه.

توی یکی از مزخرف ترین روزهای زندگیش دیدن اون رو کم داشت. مثل همیشه کت و شلوار شیکی پوشیده بود و با اقتدار از ساختمون شرکتش بیرون میومد.

برخلاف خیلی های دیگه، اعتقادی به راننده نداشت و همیشه با ماشین خودش رفت و آمد میکرد‌. دید که سوار ماشینش شد و بی توجه به اطرافش از اونجا دور شد.

از وقتی یادش میومد ازش متنفر بود. از اینکه میخواست توی همه چی بهترین باشه و همیشه موفق میشد. از اون لبخند همیشگی روی لب هاش و چشم های درخشانش حالش بهم میخورد.

ولی حیف که هیچ راهی برای حذف کردنش از زندگیش نداشت. دوستی صمیمانه خانواده هاشون و علاقه عجیبی که به اون از خود راضی داشتن، مانع از این میشد که از زندگیش بیرونش کنه.

قبل از اینکه افکارش بیشتر پیشروی کنن، زنگ موبایلش رشتشون رو پاره کرد. با دیدن اسم مادرش، همه افکارش دود شد و لبخندی روی لب هاش نشست.

_ سلام بر ملکه من

× سلام پسره زبون باز....کجایی؟

_ بیرون شرکت...میخوام بیام خونه

× خوبه...یکم سر راه خرید کن...مهمون داریم

_ مهمون؟

× بله....دایو و خانواده اش

_ مامان دوباره؟

× دوستمو دعوت میکنم...به توچه بچه....لیستو واست میفرستم...دیر نکنی

چشم آرومی زمزمه کرد و تماس رو قطع کرد. به لیست ارسالی مامانش نگاهی انداخت و سرش رو با تاسف تکون داد. تا اون لحظه فکر میکرد روزش از این بدتر نمیشه ولی خب، کائنات بهش ثابت کرد همیشه بدتری هم وجود داره.

بیخیال فکر کردن شد و سریع رفت تا دستورات مادرش رو اجرا کنه، وگرنه با اون روی وحشتناک ملکه مهربونش رو به رو میشد.

خوشبختانه موفق شد به موقع به خونه برسه و بعد از یک دوش کوتاه، توی کارها به مادرش کمک کنه. به عنوان یک پسر ۲۶ ساله، واقعا مسئولیت پذیر بود و رابطه خوبش با مادرش، براش یک افتخار محسوب میشد.

تمام مدت که کنار مادرش بود، کلمات تا نوک زبونش میومدن ولی با لجاجت قورتشون میداد. نمیدونست چطور باید ماجرا رو با مادرش مطرح کنه ولی میدونست اگه راه نجاتی براش باشه، مادرش اون راهه.

imagine YizhanStories to obsess over. Discover now