لطفا قبل از خوندن ووت بدید و کامنت یادتون نره
کیوتی ها.
با کلافگی پرونده دستش رو روی میز کوبید و سرش رو بین دست هاش گرفت. نمیفهمید چطوره که همیشه تمام شواهد بر علیه اونه ولی هیچوقت نمیتونن اثبات کنن که کار اونه.
از اخرین باری که متهم شده بود ۶ ماه میگذشت و حالا خودش کسی بود که باید میرفت سراغ اون مرد. نمیدونست واقعا بی گناهه و کسی سعی داره براش پاپوش درست کنه، یا انقدر حرفه ایه که نمیتونن ثابت کنن کار اونه.
میدونست هیچ چاره ای جز رفتن سراغش و آوردنش به اینجا نداره. این بار کمی مدارک محکم تر بودن و با حکم دستگیری میرفت سراغش.
نفس عمیقی کشید و برخلاف میل باطنیش، از سرجاش بلند شد و بعد از برداشتن حکم دستگیری و دستبند از اتاقش خارج شد.
تیمش که پشت در منتظرش بودن با دیدنش سوالی بهش نگاه کرد.
_ میریم به شرکتش با حکم دستگیری
× دوباره قربان؟ فایده اش چیه اخه؟ تیم قبلی ۴ بار آوردش اینجا و بی فایده بود
_ منم اینو میدونم...چاره ای نیست...باید یک کاری بکنیم یا نه؟ راه بیوفتید
همشون با خستگی و کلافگی سری تکون داده و از اداره بیرون رفتن. ۵ ماه بود که این پرونده به تیمشون منتقل شده بود و تا الان هیچ پیشرفتی وجود نداشت. یک سری قتل که هر چندماه یک بار رخ میداد.
۷ تا قتل که همه مقتول ها خانم های ۲۳ تا ۲۵ ساله بودن، و همه در یک شرکت طراحی داخلی مشغول به کار. این وجه اشتراک همه بود و باعث میشد انگشت اتهام به طرف رییس شرکت کشیده بشه.
ولی تا الان کسی موفق به اثبات مجرم بودنش نشده بود و وقتی بعد از یک سال پرونده به نتیجه ای نرسید، اون رو به واحد دیگه ای منتقل کردن. واحدی که الان درحال رفتن به اون شرکت بودن.
منشی با دیدن فرد آشنایی با کمی شَک از سرجاش بلند شد. اون مرد رو قبلا دیده بود، در واقع خیلی قبلا و علت حضور ناگهانیش رو درک نمیکرد.
با دیدن ۳ نفری که پشت سرش بودن، صداش رو صاف کرد و مستقیم بهشون نگاه کرد.
× چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
_ رییس توی اتاقشون هستن؟
× بله توی اتاقشونن
بدون اینکه اجازه بده منشی حضورشون رو اطلاع بده، با اشاره دستش افراد به طرف اتاق رفتن و بدون در زدن وارد شد. منشی با دیدن این حرکت سریع از پشت میزش بیرون اومد.
× دارید چیکار میکنید؟ شما اجازه نداره بدون اجازه وارد اتاق بشید
با بالا آوردن کارت دور گردنش و گرفتنش مقابل منشی به راحتی ساکتش کرد. کارتی که متن روش این بود: وانگ ییبو کاراگاه پلیس.
