mistakes

230 51 13
                                        

لطفا قبل از خوندن ووت بدید و خوشحال میشم نظراتتون رو باهام به اشتراک بذارید.

هیچوقت اولین باری که دیدمت رو فراموش نمیکنم. تو جذاب بودی و سرد، هرگز با کسی بد رفتاری نمیکردی ولی به کسی لبخند هم نمیزدی. سرت توی کار خودت بود و بی سر و صدا میرفتی و میومدی.

هیچوقت اولین باری که لبخندت رو دیدم فراموش نمیکنم. زیبا، درخشان و گرم. به گرمای خورشیدی که وسط یک روز درحالیکه برف سفید همه رو پوشونده سخاوت مندانه به همه جا میتابه.

لبخندی که به خاطر من روی لب هات شکل گرفته بود. هیچوقت حال قلبم که با شدت توی سینم می‌کوبید رو فراموش نمیکنم. لبخندت من رو با وجهه جدیدی از تو آشنا کرد‌. اولین باری بود که به کسی مستقیم نگاه میکردی و من بی خبر از همه جا توی سیاه چاله چشم هات سقوط کردم.

تپش های احمقانه قلبم به من جرعت میداد. هر روز یک قدم بیشتر، یک قدم نزدیک تر. تا زمانی که بهت رسیدم، اولین باری که تونستم سرمایی که باهاش احاطه شده بودی رو حس کنم. سدی که تمام اطرافت رو محاصره کرده بود.

ولی من گرم بودم، به گرمی خورشید توی گرم ترین و درخشان ترین روز تابستون. صدای آروم و بمی که بارها و بارها توی مغزم اکو شد و قلبی که میخواست از سینه ام بیرون بزنه.

بی رحمانه لحظه به لحظه باهم بودنمون رو به یاد میارم. تضاد دست گرم من با دست سرد تو. آتش و یخ، این چیزیه که من و تو بودیم. نگاه های عجیب همه وقتی مارو کنار هم میدیدن باید به من میفهموند یه چیزی اشتباهه.

ولی من کور و کر بودم، سرمای وجودت لذت بخش ترین حس دنیا بود. هر قدمی که باهم برداشتیم، هر کلمه ای که به هم گفتیم، تمام روزهایی که باهم شب کردیم و شب هایی که در کنار هم صبح شد.

همه رو به خاطر میارم، با تمام جزئیات و این بیش از اندازه بی رحمانس. فکر میکردم میتونم سرمای وجودت رو گرم کنم، باور داشتم که میتونم ولی گاهی دنیا انقدری از باور های ما دوره که هرچقدر هم تلاش کنی نمیتونی بهش برسی.

فراموش کرده بودم تو یخی و من آتش. یکی این وسط باید قریانی میشد و انگار سرمای تو خیلی بیشتر از گرمای من بود. یخی که آتش وجود من رو تبدیل به خاکستری کرد که هیچ آتشی زیرش وجود نداشت.

تابستون درخشان و گرم وجودم تبدیل به زمستانی شد که سرماش روی استخون هام ترک مینداخت و لبخندم رو از روی لب هام پاک میکرد و من زمانی این رو فهمیدم ‌که برای اولین بار صدای فریادت توی گوشم پیچید.

حالا که دقت میکنم هرگز بعد از بار اول، اوه نه بعد از تنها باری که لبخند زدی، لبخندت رو ندیدم. هرگز بعد از تنها باری که باهام حرف زدی، صدات رو نشنیدم و همه جا فقط من بودم و حضور محوی از تو. آتش وجودم به جای گرم کردن تو خودم رو سوزوند و سرمای تو همه چی رو از بین برد.

همه چی تموم شد ولی نه، شاید هیچ شروعی نبود که بخواد پایانی داشته باشه. این وسط فقط من بودم و من و تویی که هرگز نبودی.

ازم میپرسن چه اتفاقی افتاد؟ چطور با تو آشنا شدم؟ چرا تو رو انتخاب کردم. چی باید بگم؟

+ انسان ها عاشق میشن، گاهی با افراد اشتباه. یک اشتباه اتفاق میوفته ولی اشکالی نداره. من عاشقم حتی وقتی دارم درد میکشم. اشکالی نداره این فقط یک اشتباه اما من همچنان بهش ادامه میدم

میدونم یک روزی، توی خیابونی، درحالیکه دونه های برف از آسمون پایین میریزه، همه با سرعت درحال دویدنن. به فردی برخورد میکنم، سر بلند میکنم و یک بار دیگه توی سیاه چاله چشم هات سقوط میکنم، ولی این بار نمیمونم تا سقوطم رو تماشا کنم. این خاکستر توانایی به باد رفتن رو نداره.

* ما عاشق میشویم، گاهی با افراد اشتباه. اشتباهی صورت میگیرد، خب اشکالی ندارد. ما میتوانیم فکر کنیم عاشق هستیم، حتی وقتی درد میکشیم.*

imagine YizhanCerita yang bikin terobses. Temukan sekarang