part 2

1K 232 14
                                    


کوک : هی ضد حال
یونگی : هان؟
کوک : یونگی هیونگ آرزو به دلمون کردی یه بار بگی بله
یونگی : مهم نیست
هوسوک : کوک یونگی رو ول کن اعصاب نداره
یونگی: خودت اعصاب نداری بی ادب
هوسوک یونگی رو ایگنور کرد و رو به کوکی گفت:  کوکی خان پس این خواهر عزیز شما کی تشریف میارن ؟
کوک : من چه بدونم تو باید بگی ناسلامتی  دوست دختر جنابعالی
هوسوک: حوصلم سر رفتهههههه
بعد یهو انگار فکری به سرش زده باشه یع لبخند مارمولکانه زد و یه نفس عمیق کشید و یونگی و کوک خوب میدونستن معنی این کار چیه پس  هر دو گوشاشون رو گرفتند و هوسوک شروع کرد
هوسوک : چرا آنقدر هوا گرمه ؟ چرا هیچ مشتری ای تو کافه نیست؟ چرا من پسرم ؟ چرا جینا نمیاد؟چرا یونگی خوابیدن رو دوست داره؟ چرا پس جینا نمیاد؟ چرا من این جمله رو دوبار گفتم؟ چرا رنگ صندلی های این کافه سفیده؟ چرا آسمون آبیه؟ چرا زمین گرده ؟چرا خورشید به دور زمین نمیگرده؟ چرا......
کوک دستش رو جلو دهن هوسوک گرفت  و هوسوک که یه نفس و تند تند داشت حرف میزد رو متوقف کرد
هوسوک : نگاه ماشین جینا ، بالاخره اومد
کوک و یونگی باهم : بالاخرهههههههه
اما هیچکدوم انتظار نداشتند که جینا با چشمای خیس و گریون بیاد و بره تو بغل هوسوک و شروع به گریه کنه
هوسوک: هی جینا عزیزم چی شده ؟
یونگی : هی جوجه کوچولو چیزی شده چرا داری گریه می‌کنی ؟
کوک: هی جینا نمیخوای به داداشی بگی چرا داری گریه می‌کنی ؟
جینا : امروز....هق....با دوستام ...هق...تو جنگل داشتیم گشت می‌زدیم....هق....وقتی اومدم...هق....دیدم گردنبند مامان بزرگ...هق.... نیست من مطمئنم وقتی...هق... رفتیم جنگل گردنم بود
سه تا پسر میدونستند که اون گردنبند چقدر برای جینا با ارزشه
هوسوک : باشه پرنسسم باشه عزیزم الان من و یونگی و کوک هر سه تامون میریم جنگل و دنبال گردنبندت میگردیم
با این حرف یونگی با حالت
{ودف چی داری برای خودت زر میزنی از طرف خودت زر بزن } خاصی به هوسوک خیره شد و سرش رو سریع به چپ و راست تکون داد و کوک و هوسوک هردو دستای یونگی رو گرفتند و بزور سوار ماشینش کردند
کوک : خب جینا بیا بریم به اون جنگل
جینا رفت و کوک و هوسوک محکم بغل کرد
جینا : ممنونممممممم
و هر ۴ نفر سوار شدن
جینا پشت فرمون نشست و هوسوک کنارش و یونگی کوک هم عقب و راه افتادن
ماشین با ترمز بدی ایستاد و صدای فحش یونگی و کوک هوا رفت
یونگی: جینا من فقط کسی که بهت گواهینامه داد رو گیر بیارم
کوک : آخه خواهر من بلد نیستی برونی برا چی رانندگی میکنی ماهم به کشتن میدی ؟
اگه شرایط عادی بود جینا می‌گفت خفه شید از شما که بهتر میرونم ولی الان نگران گردنبندش بود اونجا جنگل بزرگی بود احتمال پیدا شدن گردنبندش اگه بخواین خوشبین باشیم ۱۰ درصد بود
جینا خیلی آروم گفت
جینا : ببخشید
همه از این حرفش تعجب کردن و دلیلشم فهمیدن
کوک: هی جینا ما اگه شده یه هفته ی تمام بدون اب و غذا و خواب کل این جنگل رو زیر و رو میکنیم ولی گردنبندت رو پیدا میکنیم باشه؟
جینا لبخند زد
جینا : باشه
هوسوک: ما میریم بگردیم توهم برو خونه ، ما گردنبدنت رو پیدا کردیم با راننده شخصی میایم خب
جینا : باش
جینا بعد از پیاده شدن همه رفت و اون سه تا شروع کردن به گشتن جنگل
___۱۰ ساعت بعد ____
یونگی:اییییییییی دیگه نمیکشممممم نمیتونممممم خودتون بگردیددددددد خسته شدمممممم
هوسوک: کوک لامصب وقتی یه چیزی از یه انسان بر نمیاد براچی زر میزنی آخه
کوک : آی خسته شدمممممم یکم دیگه بگردیم بعد برگردیم دیگه هیچکدوممون نمیتونه به گشتن ادامه بده اگه پیدا نشد فردا دوباره میایم
یونگی با لحن تهدید آمیزی گفت
یونگی: فقططططط ده دقیقه
کوک : باشه
جدا شدن و رفتن تا دوباره دنبالش بگردن
کوک همینطور که داشت میگشت یهو متوجه ی یه شیع شد که داره برق میزنه
کوک : هی اون گردنبند جیناست
و به سمت گردن بند رفت تا برش داره که یهو نگین روی گردنبند درخشید ویه دریچه درست شد که اون ورش دو گرگ زیبا نزدیک دریچه وایساده بود که یکی از گرگ ها زخمی بود و چند گرگ بزرگ و وحشی هم داشتند بهشون نزدیک میشدن که گرگ سفید گرگ زخمی رو با دندون هاش گرفت و به سمت دریچه پرید
________________________
سلام خوشگلا میخواستم بگم بنظرتون روزی دوتا پارت کوتاه اپ کنم؟(مثل امروز) یا روزی یه پارت بلند؟ هر کدوم رو بگید انجام میدم
ووت و کامنت هم بدید لطفا❤
دوستون دارم 😚

 Love HateWhere stories live. Discover now