part 25

469 149 24
                                    

بزور چشماش و باز کرد
سرش خیلی درد میکرد
چه اتفاقی افتاده بود؟

با حس سرما و خیسی از جاش بلند شد
تقریبا شب بود
وسط جنگل چیکار میکرد؟
چرا زیر بارون بود؟

کمی فکر کرد تا اتفاقات یادش بیاد
با تهیونگ تو گوشی یونگی فوضولی میکردن و بعد جینا رفت تا برای همه قهوه بریزه
و اشتباهی قهوه هارو روی جیمین ریخت
شب هم بخاطر سوختگی شکمش کلی خودش رو برای کوک لوس کرده بود و بعد هم خوابیده بودن

ولی چرا احساس میکرد حفره ی بزرگ و تاریکی تو ذهنشه؟
انگار اتفاقات بزرگ و مهمی رو فراموش کرده بود
ولی اونا چی بودن؟
چرا باید فراموششون میکرد؟

هر چی بیشتر به مغزش فشار میاورد بیشتر سرش درد میگرفت

دستش و روی درخت کنارش گذاشت تا بلند شه
بدنش درد میکرد و کوفته بود

نگاهی به دور و ور انداخت میتونست کلبه رو ببینه
حداقلش گم نشده بود

اروم اروم و به سختی سمت کلبه رفت
تا مغز استخونش داشت یخ میزد و سردرد شدیدش هم هیچ کمکی بهش نمیکرد

فقط دلش میخواست به خونه بره و لباس های خیسش رو با ی لباس راحت و گرم عوض کنه و با ارامش رو تخت نرم و گرمش تو اغوش فوقالعاده ی کوک بخوابه

کوک.... چرا با یاد اوری عشقش قلبش مچاله شد؟
چرا انقدر یاد اوری کوک براش دردناک بود؟

سرش پایین بود و توی افکارش غرق بود که صدای دویدن شخصی توجهش رو جلب کرد

سرش رو بالا اورد و همون لحظه در اغوش گرم کوک فرو رفت
اون اغوش حسای متفاوتی بهش میداد
ارامش و امنیت
و نفرت!
اما چرا باید از اغوش گرم و مورد علاقش متنفر باشه؟

چرا بدنش میخواست کوک و پس بزنه؟
مغزش پر از چرا های بی جواب شده بود و سر درد مزخرفش رو بد تر میکرد

کوک با نگرانی بازوی جیمین گرفت: هعی کجا بودی؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم؟..... بیا بریم تو داری از سرما میلرزی

کوک جیمین لرزون و بی حال رو براید بغل کرد و سمت کلبه دوید و بعد از باز شدنش با سرعت سمت شومینه رفت

چانیول که در رو باز کرده بود سریع سمتشون دوید: چه اتفاقی افتاده؟

کوک نمیدونمی زمزمه کرد و بعد از گذاشتن جیمین کنار شومینه سمت اتاق خودشون دوید و بعد از در اورد لباس های جیمین و برداشتن یه حوله ی کوچیک سمت طبقه ی پایین دوید

اصلا توجه ای به اینکه سردشه و هنوز لباس هاش خیسه و ممکنه سرما بخوره نمیکرد

فکر اینکه جیمین و از دست بده داشت خودش و گرگش رو دیوونه می کرد و حالا که جیمین گمشدش رو خیس و لرزون پیدا کرده بود قلبش درد میگرفت با فکر اینکه همش تقصیر خودشه

 Love HateOnde histórias criam vida. Descubra agora