part 3

957 198 12
                                    

فردا ساعت ۷ شب

- جینا باور کن از تو گردنبند اومدن بیرون
+کوک خفه میشی یا خفت میکنم
- جینا چرا باور نمیکنی یونگی تو یکی لااقل باورم کن
• کوک چیزی که میگی اصلا منطقی نیست گیریم گرگ بودن
از یه دنیای دیگه هم هستن پس چرا الان انسانن؟
- یونگی توهم ؟ چرا باورم نمیکنید من نمی‌دونم دقیقا چی شد ولی مطمئنم که از یه دنیای دیگه اومدن هوسوک تو یه چیزی بگو
# کوک اونجا جنگل بوده شب بوده تو هم خسته بودی
- هوسوک من مطمئنم چی دیدم

آروم لای چشماش رو باز کرد درد و حس بدی تو تموم وجودش بود
صداهای نامفهومی میشنید
+ هی انگار بیدار شد
به محض اینکه دیدش یه جیغ بنفش کشید و سوال هاش به ذهنش هجوم بردند
اون چرا این شکلی بود ؟ اصلا شبیه گرگا نیست  نکنه بهم آسیب بزنه ؟ پس ته کجاست ؟ ما کجاییم؟
برای یه لحظه تمام اتفاقات یادش اومد
حرف های مریدا
پدرش
فرارش با تهیونگ
جنگل ممنوعه
دریچه
و بالاخره ویندوزش بالا اومد
اونشب ماه کامل بود و اونا تو جنگل ممنوعه بودن یاد قصه ی مامان بزرگ و افسانه شون افتاد یعنی اونا فقط تخیلات مامان بزرگش نبود؟ یا قصه های شب برای بچه ها؟
هنوز هم رد کمرنگی از پل بین دنیای ما و انسان ها هست که زمان ماه کامل درست در نیمه شب باز میشه و ما میتونیم به دنیای عجیب و زیبای انسان ها راه پیدا کنیم
جیمین : هالمونی (مادر بزرگ) آدم ها موجودات بدین؟
هالمونی: هیچ موجودی بد نیست جیم همه ی موجودات بد و خوب دارن
جیمین: ولی من افسانه و کتاب های در موردشان خوندم اونا موجودات بد ذاتین اونا به ما خیانت کردن و از اعتمادمون سو استفاده کردن باعث مرگ خیلی هامون شدن
جیمین : من کجام ؟
بخاطر استرسش صداش به وضوح می‌لرزید و پتورو تو مشتای کوچیکش فشرد
جینا :  او کیوتی نگران نباش ما کاریت نداریم
ببینم تو اهل کجایی؟  برای چی برهنه وسط جنگل بودی؟ اصلا تو جنگل چیکار میکردید؟
جینا با لحن مهربون و ملایمی پرسید
جیمین: خو...خوب م.. ما
جیمین:فکر کن جیمین فکر کن
و جرقه ای تو ذهن جیمین زد
جیمین: راس.. راستش م..من و برادرم پدر..پدرمون رو از دست دادیم و مادر..مادرمون یه شوهر دیگه کرد و او..اون مارو ازار میداد و...من و برادرم تقریبا از..از اون موقع که ازدواج کردن بیرون رو ندیدیم و همش تو خونه زن..زندانی بودیم و دیگه طاقت اذیت هاش رو ندا.. نداشتیم پ.. پس من و برادر کوچیکم  فرار کردیم ولی وقتی که داشتیم فرار میکردیم دزد ها همه چیمون رو گرفتن و ما به جنگل پناه بردیم و دیگه نمیدونم چ... چی شد
موقع ی داستان بافی راجب یه گذشته ی خیالی تمام سعیش رو میکرد که با بغض بگه تا اون ها باورشون بشه و البته دلشون به حالشون بسوزه و بزارن مدتی تو خونه شون بمونن البته وقتی به این فکر میکرد اگه به دنیاشون برنگردن و راجب الیزابت خبر ندن ممکنه چه بلایی سر دنیاشون بیاد بغضش واقعی میشد وقتی به این فکر کرد که اگه دیر برسن و پدرشون رو از دست بدن بغضش ترکید و گوله گوله و معصومانه اشک ریخت
جینا وقتی اشک هاش رو دید هول شد سریع بغلش کرد و موهاش رو نوازش کرد
جینا :  هی هی اروم باش عیبی نداره...هیششش چیزی نیست
جیمین: می..میشه یه مدت اینجا بم..بمونیم؟ خواهش میکنم
و سعی کرد مظلوم تر بنظر برسه
جینا : حتما تا هر وقت بخوایین
جیمین خندید باعث شد چشماش خط بشه
جینا لپش رو کشیدو کیوتی زمزمه کرد
جینا به بقیه نگاه کرد تا نظرشون رو بپرسه
به هر حال اونا همه پیش هم زندگی میکردن و باید نظر اون ها هم میدونست البته که اگه همه شون مخالف بودن هم بازم نمیذاشت اون موجود کیوت(منظورش جیمین) جایی بره
البته که بقیه هیچوقت به جینا کوچولوشون نه نمیگفتن و خب باید اینم گفت که همه دلشون برای اون موجود کیوت و البته برادرش که همچنان بهوش نیموده بود سوخته بود
و صد در صد که هیچکدوم چیز هایی که کوک میدونستند رو نمیدونستند
کوک:موجود عوضی معلوم نیست چه نقشه ای داره مطمئنم که برای انتقام اومدن چه مظلوم نمایی هم میکنه موجود هرزه
فلش بک ۲ سال قبل
پسر مو مشکی به سمت اتاق پدرش می‌رفت پدرش چند ساعت دیگه از آمریکا بر میگشت
وارد اتاق شد روی مبل چرم مشکی نشست داشت به کتاب خونه ی اتاق نگاه میکرد که کتابی سفید با طرح گردنبند توجه ش رو جلب کرد به سمتش رفت و زمانی که خواست برش داره که کتاب خونه از وسط به دو نیم تقسیم شد کنار رفت
و جونگ کوک تونست یه کتابخونه رو ببینه
یه طرف دیوار با سنگ های تزئینی رنگی زیبایی یه گردنبند بزرگ رو در دیوار تشکیل داده بود
یه میز مطالعه ی قدیمی به همراه یه چراغ مطالعه در کنار اتاق قرار داشت و رو به روش یه قفس خیلی بزرگ پر از کتاب بود
به سمت قفسه ها رفت و یکی از کتاب هارو برداشت
{ سر اغاز }
کوک کتاب رو باز کرد و به اولین صفحه نگاه انداخت
صد ها سال پیش دنیای ما و دنیای گرگ ها بهم متصل بود و انسان ها و گرگ ها با صلح و ارامش زندگی میکردند
تا اینکه روزی گرگی طمع کار متولد شد و تبدیل به الفای تمامی گرگ ها شد
اون که طمع چشمانش را کور کرده بود  تصمیم به این گرفت که به دنیای انسان ها هم مانند گرگ ها حکم رانی کنه
نقشه ی شوم او برای حکم رانی ازدواج با پرنسس انسان ها لیسا و بعد از پادشاه شدن قتل ان بود
اما شب عروسی انسان ها متوجه شدن و به گرگ ها حمله کردن و جنگ وحشتناکی رخ داد
خیلی از گرگ ها کشته شدن و دنیای اونا به مرض نابودی رسید و نسل شون رو به انقراض پس گرگ ها برای نجات خود پل ارتباطی دو دنیا را قطع کردند و به سوی دنیای ویران شده ی خود پناه بردند اما مطمئنان روزی برای انتقام خواهند امد....
کوک با کنجکاوی داشت میخوند که متوجه شد که پدرش از راه رسیده پس سریع کتاب را بست و از کتابخانه ی مخفی بیرون رفت
کتاب طرح گردنبند را به داخل هل داد و در کتابخانه بسته شد
پایان فلش بک
کوک:پس بالاخره می خواید انتقام بگیرید؟ عمرا اگه بزارم
کوک هرچی که بیشتر به این فکر میکرد بیشتر از اون دو موجود انسان نما که حتی اسمشو ن هم نمیدونست متنفر میشد
هرچند مرز بین نفرت عشق خیلی باریکه
____________________________
من به شخصه از این به بعد داستان رو بیشتر دوست دارم 😉
شاید فردا نتونم اپ کنم برا همین امروز اپ کردم ❤
ووت و کامنت کم باشه انرژی منم برا نوشت کم میشه پس لطفا ووت و کامنت یادتون نره😚
دوستون دارم 🌹

 Love HateWhere stories live. Discover now