part 27

499 116 68
                                    

کوک با ناباواری به جیمین خیره شد : جی.... جیمین....من....

جیمین با عصبانیت مشتش و به سینه ی کوک میکوبید : خفه شو فقط خفه شو

چشمای اشکیش و رو چشمای شوکه شده ی کوک دوخت : من اسباب بازیت نیستمممم شاید قبلا حسی بهت داشتم ولی الان هیچ حسی بهت ندارم.....تو برای من مردی..... برای من مردی جئون جانگ کوک

تنه ای به کوک زد و با سرعت از پله ها پایین رفت و از خونه خارج شد
ساعت ۵ عصر بود و باد خنک و ملایمی میوزید

اشکاش و قبل از اینکه بریزن پاک کرد و مسیر اون روزی رو پیش گرفت تا بفهمه توی اون چاه چه اتفاقی افتاده بود

تقریبا نیم ساعت بود که داشت دور خودش میچرخید 
مطمئن بود که همینجا بودش

جیمین : شاید کمی دور تر بود؟
قدمی برداشت که احساس کرد جز صدای خش خش برگای زیر پاش صدای قژ قژی هم شنید

دوباره کار قبلش رو تکرار کرد و قدمی تو همون ناحیه برداشت که دوباره صدا تکرار شد
رو زمین نشست و با دستاش برگا رو کنار زد
با دیدن در چوبی ای که قفل بود لعنتی ای گفت

یکم به دور و ور نگاه انداخت و با پیدا کردن سنگی سمتش رفت و برش داشت و اروم زمزمه کرد : خواهش میکنم باز شو

بعد از چند دقیقه تلاش تونست قفل رو باز کنه در رو باز کرد و نفس عمیقی کشید : امید وارم دوباره گیر نیوفتم

داخل چاه پرید که پاش کمی درد گرفت ولی اهمیت نداد و سریع به دور و بر نگاه کرد تا مطمئن بشه اندفعه هم مثل دفعه ی قبلی کسی تو سایه پنهان نشده تا بی هوشش کنه

بعد از اینکه مطمئن شد کسی نیست چهار دست و پا وارد تونل رو به روش شد

جیمین : هوفففف چقدر دیگه مونده؟ اصلا اینجا پایانی هم داره؟
با اتمام حرفش دستش لیز خورد و توی تونل دیگه ای که به صورت افقی به پایین میرسید سر خورد و جیغی کشید

وقتی روی زمین سفت افتاد اخ ارومی گفت و به اطراف نگاهی انداخت و با دیدن مجسمه های عظیمی از گرگ ها و ادم ها واو یی گفت با شنیدن صدای دعوا جیغ جیغ دو نفر سریع پشت یکی از مجسمه ها پناه گرفت

وقتی متوجه شد که صدا ها نزدیک تر نمیشن و تشابه زیادی به صدای دایون و جینا دارن و البته نوع دعواشون مثل دعوا های خودشونِ با تعجب خوشحالی صدا هارو دنبال کرد

بعد از گذشتن و مسیر های پیچ در پیچ به در اهنی بزرگی رسید که صدای دعوا از پشت در شنیده میشد
خداروشکر  کرد که در باز بود

در رو به ارومی هل داد و وارد شد
جینا و طرف راست دیوار و دایون طرف چپ دیوار قل و زنجیر شده بودن و با هم دعوا میکردند و تلاش میکردند بهم دیگه برسن تا هم رو بزنن
و اونقدری غرق دعوا بودن که متوجه اومدن شخص سومی به سیاه چاله یی که با چندتا مشعل روشن شده بود نشدن

 Love HateWhere stories live. Discover now