Part "10" (Smut Warning)

119 10 44
                                        


از روی جسم از هوش رفته‌ی نگهبان رد شد و درب آهنین عمارت را هل داد. بعد از اینکه حضور جاسمین و رومئو پشت سرش احساس شد، با قدم های دوان دوان و بلند سمت ساختمان عمارت رفت.

طبق اطلاعاتی که هاروئن چند دقیقه‌ی آخر بدست آورده بود، بجز جولیا، همسر و دو بچه‌ هایشان، هیچ شخص دیگر‌ی داخل عمارت وجود نداشت. بهتر بود که در خواب عمیق و آرامشان به سر ببرند چون آخرین چیزی که لیدن حوصله‌‌اش را می‌کشید بحث مفصل با توماس بخاطر آسیب زدن به جولیا یا تهدید کردن او بود.

هرچند بخاطر استنلی نباید آن‌قدرها نگران افشا شدن توسط بزرگترین دختر ویلسون‌ها می‌بودند، می‌خواست اینطور فکر کند که آن مرد بی عرضه از پس ساکت نگه داشتن همسرش بر خواهد آمد.

در چوبی را به آرامی باز کرد و صحن تاریک عمارت پدیدار شد. به شکل عادی قدم برداشتند، بدون اینکه کفش هایشان را در دست بگیرند و روی انگشتان پاهایشان راه بروند. صدای برخورد هر یک از قدم هایشان به کف سرامیک، در فضا طنین میشد و هر سه شبیه به پرنده های شکاری، گردنشان را تکان می‌دادند و اطراف را نگاه می‌کردند. آماده برای دفاع و یا فرار.

می‌توانست قسم بخورد انجام اینکار حتی از به قتل رساندن اشراف‌زاده ها هم سخت تر خواهد بود. دیر یا زود حساسیت شدید توماس روی ویلسون ها خسارت شدیدی به همه‌یشان وارد می‌کرد و لیدن شدیدا دلش می‌خواست اتفاقی بیوفتد که تام دست از این محافظت های زیادی بردارد.

هر سه غوطه‌ور در افکار خودشان به سر می‌بردن‌ که ناگهان صدای شدیدی حاصل از افتادن‌ جسم بزرگ فلزی روی زمین، پژواک شد. رومئو بطور خودکار گوش‌هایش را گرفته بود و لیدن بدون اینکه به عقب نگاه کند، صورت همیشه عصبی‌اش را جمع کرد. زودتر از انتظارش خرابی به بار آوردند.

همه چیز سریع رخ داد، سریعتر از رسیدن پیام درد به بدن دختر. مجسمه فلاما، جنگجوی رومی که شمشیری به دست داشت و تیغه های واقعی در آن تندیس رقت انگیز بکار رفته بود.

به سرعت نشست و دستش را روی زخم نچندان عمیق مچ پایش گذاشت و با حس خیسی خون و درد، پلک هایش را به هم فشرد.
می‌توانست صدای چوب های تخت را از طبقه بالا بشنود، اتاق چهارم سمت چپ، یک نفر بیدار شده بود.

با توجه به اینکه از هویت شخص بیدار شده خبر داشت، می‌دانست تنها دیده شدن خودش در آن لحظه تا حد زیادی خسارت را جبران می‌کرد. با قدم های سست شده سمت دیوار رفت و شانه های افتاده‌اش را تکیه داد.

- باید برید، من دارمش!

زمزمه و دستور وار جمله‌ی نا مطمئنش را ادا کرد. خودش را کاملا حق تنبیه و تحقیر اعضای گروهش می‌دانست، اگر کمی بیشتر چشم هایش را باز می‌کرد.. حالا موظف بود شخصی که بیدار شده را به شیوه‌ی خاص سرگرم کند.

Harvey DossierTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang