p 18

5.9K 402 6
                                        


ساعت های پایانی شب بود ... خسته و بی رمق وارد گاراژ شد و به رسم هرشب دوش گرفت.

قصد خواب داشت که صدای در اومد ... از دوربین مدار بسته قامت تهیونگ رو تشخیص داد... اصلا توانایی مقابله باهاش رو نداشت. حداقل الان...
جسم و فکرش خسته بود ‌‌.
بی حوصله درو باز کرد و نگاه خسته اش رو به مرد دوخت. چقدر دلتنگ این نگاه بود...

-جونگکوک ... عــــــام سلام
+سلام
-میشه بیام تو؟
+نه !!
-میخوام باهات حرف بزنم ...
+بمونه یه وقت دیگه حالم خوب نیست
-چیزی شده؟ مریض شدی؟ میخوای ببرمت بیمارستان
+نه فقط برو
-جونگکوک ...
+لطفا ...

بی توجه به واکنش مرد بی سروصدا درو بست و وارد تختش شد.
قلب بی جنبه اش با دیدنش خودشو به درو دیوار میکوبید و ریتم نفسش تند شده بود ...
دستهاش یخ زده بود و مثل عشق اول هر آدمی مضطرب شده بود.
"عاااح من چم شده ... !"
مگه ازش دلخور نبود چرا پس بدنش اینکارو باهاش میکرد ... چرا خلاف عقلش واکنش میداد!

چشم هاش رو روی هم فشرد و سعی کرد بخوابه تا دیگه بیشتر از این فکر نکنه. امروز به حد کافی براش سخت گذشته بود.

ساعتی از ظهر گذشته بود و اولین کلاس پسر تموم شده بود... قصد داشت بره سوله ی چوبی کیم رو ببینه اون هم یواشکی!
دوچرخه شاگردش رو گرفت و با قول اینکه تا شب برمیگرده راه افتاد ...
از دور لوگوی بزرگش مشخص بود ...
نزدیکش شد ... چوب های بزرگ توی حیاط به چشم میخورد و بوی چوب  از هر طرف مشامش رو نوازش میداد .
صندلی های خام روی هم چیده شده بودن و زیر نور افتاب در حال استراحت بودن !

سرکی به داخل کشید و توی اولین نگاه ماشین تهیونگ رو دید و بعد از پشت سر خودش رو دید که داشت با کارگرها حرف میزد ...

مثل همیشه خوش پوش!

عزم رفتن کرد. نمیخواست تهیونگ اونجا ببیندش...
از دیروز به حرفای جیمین فکر میکرد ...
اگر انقدر مجنون بود چرا اون کارو باهاش کرد !؟
چرا اطمینان نکرد ... چرا حرفش رو باور نکرد ...و فقط یه جواب داشت ...

توی دنیای مافیا اعتماد هیچ تعریفی نداره!

با سروگوش آب دادنی جزئی نفس عمیقی کشید و پدال زد... با گذر از جاده ی ساحلی کنار دریا ایستاد و با قدم هایی نامطمئن به دریا نزدیک و روی شن های ساحل نشست ... هر موجی که میرفت و میومد برخوردی با انگشتاش داشت و سرمای مطبوعی رو به جسم داغ دیده اش هدیه میداد ...

اونطرف اما ... تهیونگ بعد از صحبت با پرسنل وارد اتاقش شد و برای کنترل سوله دوربین هارو چک کرد با دیدن پسری روی دوچرخه لبخند محوی زد ...
. اون پسر رو به خوبی میشناخت ...
عشقش بود !
پس جونگکوک اومده بود ...

از ذوق دیدن اون پسر حتی توی دوربین مداربسته سر از پا نمیشناخت ...

با ماشینش راه افتاد تا بلکه بتونه مجدد باهاش صحبت کنه .
توی راه بود که فرد سیاه پوشی رو کنار دریا دید .
تک و تنها ... با همون دوچرخه...
شک به یقین تبدیل شد ...
جونگکوک بود !

BODYGUARD / VKOOKDonde viven las historias. Descúbrelo ahora