21

213 58 28
                                    

فلش بک (سه روز قبل)

بعد از اینکه از خواب عمیق امگا مطمعن شد،به ارامی از اتاق خارج شد و به طبقه ی پایین رفت .

با دیدن بقیه ی الفاهای خانه  اونم ساعت سه صبح ،با تعجب به جمعشون اضافه شد .

+چی شده که تا این موقع شب بیدارید ؟

نامجون نگاه خسته اش رو به  کوک داد .با وجود اینکه دوست داشت فعلا ساکت بمونه ،جواب دونسنگش رو داد .

/داشتیم راجب وضعیت خبرنگارها صحبت میکردیم .باید هر چه زودتر قضیه رو درستش کنیم .نمیتونیم تا ابد جیمین رو از اینترنت و فضای مجازی دور نگهداریم .

جونگ کوک با اخمی میون ابروهاش پرسید :

+مگه به دادگاه شکایت ندادید ؟چرا کاری نمیکنن پس ؟

/اونها دارن کارشون رو انجام میدن اما این عوضی ها تعدادشون  بیشتر از اونی هست که فکرش رو میکردیم.مثل اینکه ماجرای امگایی مثل جیمین بیشتر از هر چیزی برای مردم جذابیت داره .همین هم کنترل خبرنگارها رو برای حرصشون نسبت به  جذب دنبال کننده سخت میکنه .

+باز هم این دلیل نمیشه که پلیس هیچ کاری نکنه  و اینقدر لفتش بده که جیمین اذیت بشه .امروز روز چکابش بود اما به خاطر این احمق ها نتونستیم بریم .تا کی باید از جامع دورش کنیم؟تا کی باید بخاطر اون اشغال ها توی خونه مخفی اش کنیم ؟هاااااااااا

با به سرفه افتادن بقیه ،تازه متوجه رایحه ی خشمگینش شد ، که کل سالن رو پر کرده بود .

یونگی با وجود سنگینی نفسهاش ، به سختی سعی کرد کلمات رو از حنجره اش خارج کنه .

×کککککککاف  ........ کافیه کوک.....توی این خووووونه سه تا امگا هست .....کنترل کن اون جنگل اتیشیت رو لعنتی................

کوک که دست و پاش رو گم کرده بود ،با حرف یونگی بالاخره به خودش اومد و سعی کرد با ارام کردن گرگ الفاش رایحه اش رو کنترل کنه ؛اما هنوز هم بوی جنگلش به مشام سه الفای دیگه میرسید .

تهیونگ با چشمانی که به خاطر سر دردش قرمز شده بود به جونگ کوک خیره شد .

÷تو توی راتی ؟اره؟رایحه ات هیچ وقت توی عصبانی ترین حالت هم تا به این حد غلیظ نبوده .

الفای جنگلی کلافه چنگی به موهای مشکیش زد و غرید :

+فکر کنم .اینقدر حواسم پی این عوضی ها بود که پاک تایم راتم رو فراموش کردم .الان باید چیکار کنم توی این وضعیت ؟

یونگی با عصبانیتت بهش توپید :

×این سوال داره ؟همین الان وسایلت رو بردار و گمشو بیرون .اینجا دوتا امگای حامله داریم .تازه هوسوک هم فردا هیتش شروع میشه .اصلا دوست ندارم مجبور بشم مشتم رو توی صورتت پایین بیارم .

my dandelion(kokmin)Where stories live. Discover now