26

531 81 18
                                        

پنکیک ها رو توی ظرف گذاشت و در حینی که بقیه مایع پنک کیک رو داخل تابه میریخت روشون شکلات و توت فرنگی چید .
امروز به جز خودشون دوتا کسی تو خونه نبود .
نامجین برای اخرین روزهای بارداری جین رفته بودند خرید و هوسوک و یونگی رفته بودن سر کار.
تهیونگ هم بابت بعضی کارهاش رفته بود بوسان .
پس امروز جز معدود روزهایی بود که میتونستن دوتایی باهم خلوت کنن.
به سمت قهوه ساز رفت و مشغول درست کردن قهوه ی محبوب شد که صدای قدمهای شخصب به گوشش رسید .
نگاهش رو به امگای هلوییش داد که با اون شکم جلو اومده وموهای هپلی در حالی که داشت چشماش رو با مشت کوچولوش میمالید بیش از حد کیوت و خوردنی شده بود .
لبخدی زد و به سمتش رفت . توی یه حرکت برایان بلندش که مصادف شد با جیغ ترسیده امگا.
جیمین محکم به تیشرت مشکی الفا چنگ زد .
+چی....چیکار میکنی کوکی .ترسیدم .
-نترس هلوی خوردنی من .اونطور که تو داشتی میومدی اگر بیشتر صبر میکردیم باید سکته میکردم و جنازه ام رو جمع میکردی از بس که کیوتی.

نگاهش به جیمین بود کهدبا گذشت چهار ماه اهنوز با هر حرف ساده اش سرخ میشد .کیوتی زیر لب گفت و امگاش رو روی صندلی نشوند .
جیمین با دیدن پنکیک های تزیین شده ی روی میز تازه تونست متوجه گشنگی زیادش بشه پس مثل یه گرگ واقعی به سمتشون حمله ور شد .
با پیچیدن طعم بینظیز پکنکیک ها توی دهانش هومی کشید و چشماش رو از لذت بست .
کوک با دیدم ری اکشن امگاش لبخندی زد و ماگ جوجه ای رو که جین هیونگش برای امگاش خریده بود رو جلوش گذاشت .
-اینم از هاتچاکلت قاصدکم .
جیمین ذوق زد لیوان رو برداشت .
+اخ جون .از کجا فهمیدی حوس کردم ؟از دیشب دلم میخواستش .
-مگه میشه امگام چیزی دلش بخواد و من نفهمم.

جیمین با شیطنت ابروی بالا انداخت و جواب داد .
+اگه راست میگی بگو ببینم واسه ناهار دلم چی میخواد ؟
کوک بدون لحظه ای مکث جواب داد .
-قاصدکم دلش یه عالمه ران سوخاری مرغ تند میخواد که البته برایش بده و غیر تندش رو براش میخرم با کلی سیب زمینی سرخ کرده و برای درسرش هم شیک نوتلا بادام زمینی و اینکه ناهارو دوست داره امروز موقع دیدن سریال مورد علاقش بخوره .

جیمین با دهان باز به الفاش خیره شده بود .واقعا فکر نمیکرد با این جزیات بتونه ذهنش رو بخونه .

+ااااز کجااا فهمیدی ؟نکنه تو خواب حرف میزنم و خبر ندارم؟ها؟
-شاید توتفرنگی کاراملی بابا وقتی ابا جیمینش خوابه بهم تقلب میرسونه ؟نمیدونم .

+بد جنس .اصلا من قهرام دیگه هم باهات حرف نمیزنم .

-چه حیف.اخه امروز قرار بود چون سرم خلوته با هم بریم خرید وسایل توتفرنگی کاراملی بابا .الان که قهری مجبورم تنهایی برم .

جیمن به حالت کیوتی لبهاش رو غنچه کرد و با تخسی زمزمه کرد:

+خوب........میتونم بعد از خرید قهر کنم .

my dandelion(kokmin)Donde viven las historias. Descúbrelo ahora