جونگ کوک سر امگای غرق در خواب رو که به سینه اش تکیه داده بود ،رو به سمت بالا اورد و با صدای ارامی صداش زد .
+جیمینم .امگای هلویی من .بیدار شو عزیزکم .پاشو قوربونت برم .باید غذا بخوری فدات بشم .ببین توتفرنگی هم حسابی گشنشه .
همونطور که امگاش رو صدا میزد ،بوسه ای هایی رو پلکها ،گونه اش ،بینی فسقلی و در اخر لبهای سرخش که حالا به خاطر مریضی رنگ پریده و خشک شده بود، زد .
جیمین با حس نوازشهای ارامش بخش الفا ، به سختی پلکهای سنگینش رو از هم فاصله داد و خیره به چشمان الفای بارانی شد .
اما اینقدر خسته بود که دوباره سرش رو توی سینه ی الفا فرو برد و به ارامی زمزمه کرد :
-خوابم میاد الفا.
کوک لبخندی زد پشت امگا رو به ارامی نوازش کرد .
+میدونم عزیزم.ولی باید به فکر توتفرنگی هم باشی.مطمعنا الان خیلی گرسنشه .
جیمین نگاهش رو همنطور که در اغوش الفا بود بهش داد .
-گلوم درد میکنه الفا .
+میدونم قوربونت برم .ولی باید به خودت برسی.باشه ؟تا صبحانت رو تموم کنی دکتر توتفرنگی هم میاد .اینبار چشمان امگا بارانی شد و با لبهای لرزون در حالی که خودش رو بیشتر توی اغوش الفا غرق میکرد ،زمزمه کرد .
-حال دخترم خوب نیست الفا ...هق......اااااون خخخیلی از دددستم ناراحته ..هق......
+منظورت چیه ؟دخترت ؟
-اااره ..هق...توتفرنگی رو دیدم...هق.....وقتی توی اتاق عمل بودم دیدمش .....هق.....بعد هم تمام چیزهایی رو که دیده بود برای الفایی بارانی تعریف کرد .
.
.
.
.
.
.
.
.بینی فسقلیش رو بالا کشید و همون طور که سرش رو به سینه های عضلانی و ورزیده ی الفا تکیه داده بود ،زمزمه کرد .
-به نظرت توتفرنگی من رو میبخشه ؟
جونگ کوک دور از چشم امگا ،اشکهایش رو سعی کرد با پلک زدن پس بزنه .همون طور که کل این مدت در حال نوازش امگاش بود ،جواب داد .
+هرکاری که بتونیم میکنیم تا ببخشتمون عزیز دلم .
امگا که در تمام طول تعریف کردن خوابش مشغول بازی با انگشت کشیده دست الفا که دور کمرش بود ،بود ،گفت :
-تو نه ؛من باید کاری کنم که بخشیده بشم .اون خیلی از دستم عصبانی بود که تورو ازش دور کردم .
لبخندی روی لبهای الفا نشست.درسته که اون بچه از خون خودش نبود ،اما اگر الهه ی ماه توی سرنوشتش نوشته بود که باید برای اون بچه پدری کنه ،کی بود که برخلافش عمل کنه.+پس از این به بعد باید کارامل کوچولو صداش کنیم ؟
امگا بالاخره لبخندی زد .
-نه .وقتی توتفرنگی صداش میکردی چشماش برق میزد .فکر کنم دوست داره همین طوری صداش کنیم .
کوک خنده ی صدا داری کرد و دستش رو روی شکم کمی برامده ی امگای هلوییش گذاشت.
+پس دوست داری بابایی ،توتفرنگی صدات کنه ؟اره جون بابایی؟
با تقه ای که به در خورد ،کوک اجازه ورود به شخص پش در رو داد .
دکتر جیمین و تهیونگ همزمان وارد شدند و به سمت دو تختی که به هم چسبیده شده بودن رفتن .
دکتر چویی با اخم غلیظی پرونده ی جیمین رو از جلوی تخت برداشت و مشغول خوندن شد .
@اصلا ازم توقع سلام و روی خوش نداشته باش جیمین شی.باورم نمیشه به خاطر چرت و پرت های یه مشت ادم بیکار و علاف با جون خودت و اون بچه بازی کرده باشی.من رو بگو که فکر میکردم امگای عاقل و فهمیده ای هستی .ولی مثل اینکه تمام تصوراتم راجبت اشتباه بود .(رو به تهیونگ ادامه داد )من میرم هماهنگ کنم تا وسایل معانه رو اماده کنن.

YOU ARE READING
my dandelion(kokmin)
Actionعشق درست مثل یه قاصدک ،زیبا و فریبنده است و نظر هر کسی رو به خودش جلب میکنه .اما متاسفانه به همون اندازه هم اسیب پذیر و شکننده است .باید همیشه حواست بهش باشه و ازش مراقبت کنی تا اسیبی نبینه . +فکر کنم هرزتون نیاز به تربیت داره تا دیگه مزاحم خلوت و ج...