25

894 200 58
                                        

[فلش بک]

سرم در معرض انفجار قرار داشت.

شب قبلش آن چنان مست بودم که وقایع همه در نظرم گنگ بودند.تشخیص دادم که در اتاق زین هستم.خودم هیچ,مگر او نمی دانست که نباید اجازه زیاده روی به من بدهد؟مگر به او نگفته بودم که لوییِ مست چگونه می شود...

وارد شدنش را احساس کردم.حتی از میان پلک های نیمه بسته ام نیز می توانستم تشخیص دهم خوشحال نیست.لعنت به من که دائم باعث زحمتش بودم..

-بیداری لو؟

صدایی درآوردم که بفهمد بیدارم.و چند دقیقه بعد,حوله مرطوبی روی صورتم کشیده شد.

-هیچ یادت هست دیشب چه خبر بود؟

سرم را به دو طرف تکان دادم که یعنی نه.فکر کردم خدا کند خطایی از من سر نزده باشد.هرچه که بود زین می گذاشت پای مستی ام...

زمانی که سرانجام موفق به ایستادن شدم,زین هنوز آنجا بود.دلم گرم شده بود از این که جایی نمی رود.

به من لبخند زد,ولی زورکی انگار.دلم دوباره سرد شد.نکند خرابکاری کرده یا روی لباسش بالا آورده باشم...

-خوبی الان؟

لبخند زدم:آره,شرمنده بابت دیشب.

دوباره از همان لبخندهای غریب زد و نزدیکم آمد.قلبم از نزدیکی مان به تپش افتاد.دستش را تکیه داد به بازویم و گرمای او در تمام تنم پیچید.لحظه ای بعد توانستم زبری ته ریشش را روی صورتم حس کنم...چه اتفاقی داشت رخ می داد؟

در آن فاصله,نمی شد بوسیدنش را متوقف کرد,نمی شد فقط.خودش لبش را تکیه داده بود به صورتم و توقع داشت نبوسمش.مغزم از کار افتاده بود و نمی فهمیدم چه می گذرد,تنها می دانستم که به آرزوی بزرگی رسیده ام...

تا قبل از آن که کمتر از یک ثانیه بعد,مرا پس بزند.

و اخم عمیقی بود که روی صورتش نقش بسته بود...

-لویی تو گی ای؟

رنگم پرید...مگر او خودش نزدیکم نشده بود؟

-من..تو خودت این کارو نکردی..؟!

اخمش عمیق تر شد:می خواستم عکس العملت رو ببینم.

خشکم زد.

-جواب بده!دروغ هم به من نگو!

-تو...بدت اومده؟من متأسفم..

صدایش اوج گرفت:لویی من بهترین دوستتم!الان باید بفهمم تو گی ای؟بعد از همه این سال ها؟چرا بهم نگفتی؟چرا دوستیمونو با دروغ پیش بردی؟

و بار دیگر آن "بهترین دوست" را مثل پتک توی سرم کوبید.

-این قدر مهم بود؟تو هیچ وقت ازم نپرسیدی گرایش جنسیت چیه پرسیدی؟

-آره برای من مهم بود!من رعایت خیلی چیزارو نکردم لویی!

-من همجنسگرام مریض که نیستم...رعایت چی رو میخواستی بکنی؟

بحث را عوض کرد:بهم اعتماد نداشتی آره؟به خاطر این بود که نگفتی؟

-نه زین این طور نیست..واقعا نیست!من فقط..

در میان صحبت می خواستم دستم را روی شانه هایش بگذارم که خودش را عقب کشید و سخنم را قطع کرد:تو دیشب یه چیزایی به من گفتی لویی!

همه چیز فرو ریخت.

خرابش کرده بودم و این بار بهانه ی الکل نجاتم نداده بود..

جوابی ندادم که پرسید:چندوقته مثل دوست نگاهم نمی کنی؟

زبانم را محکم گاز گرفتم تا مبادا اشک هایم جاری شوند.چگونه می توانستم به دروغ بگویم که دوستش ندارم..؟

فریاد کشید:چندوقته؟از اولش؟

-نه...باور کن نه...زین من می دونم و همیشه می دونستم که ما قراره فقط دوست بمونیم.قسم می خورم هیچ توقعی به جز این ندارم..

صدایش آرام تر شد:باید بهم میگفتی..خیلی زودتر!

دستانش را میان موهایش کشید و ادامه داد:بهتره دیگه تو یه اتاق یا یه خونه نمونیم لو.بیشتر از این اذیتت نمی کنم.

هجوم اشک ها دیدم را تار کردند:نه لازم نیست..من مشکلی ندارم,هیچ چیز قرار نیست عوض بشه!

آه کشید:متأسفم ولی قبول کن که همه چیز فرق داره..من باهات قطع رابطه نمی کنم فقط بهت فرصت میدم تا منو به عنوان یه آشنای عادی بپذیری...

او حتی نگفت دوست صمیمی..."آشنای عادی" چه معنا داشت؟!
و دیگر هیچ نمی دیدم.

[پایان فلش بک.]

For your eyes only [L.S]Des histoires addictives. Découvrez maintenant