«نمیدونی کجاست؟»
«نه!»
«میدونی حداقل چقد وقت دارم؟»
«من نمیدونم جیمین. داری خودخواهی میکنی مگه نه؟»
«نه!»
«چرا دقیقا داری همین کارو میکنی.»«نه، نمیفهمی؟»
«تو نمیفهمی. فقط داری از خودت محافظت میکنی.»
«اصلا میدونی چیه؟ اره، اره لعنتی اره. وقتی من دارم وقتمو با تو اینجا هدر میدم اون یه جایی تو این شهر فقط به خاطر من داره میترسه و ممکنه اسیب ببینه و هر لحظه که من اینجا روی تو بالا نمیارم اون بیشتر در خطره و باور کن اگه جونش به یک کلمه از حرفات وصل نبود همینجا تیکه تیکت میکردم و به خدا قسم حتی یهذره ام عذاب وجدان گلومو نمیجویید.»رگای گردنش زده بیرون و دستاش یقهی ته رو گرفته و اون از دردِ سرش که به دیوار خورده اخماشو میکنه تو هم.
«هیچی از ادم بودن غیر از نفس کشیدنش یادت مونده؟ میدونی چطوری احساس دلسوزی یا ناراحتی داشته باشی؟ اینا اصلا مهم نیست. فقط بهم بگو کجا بردنش؟ چی کارش کردن؟ اون که کاری نکرده.. همش.. همش به خاطر منه..»
اشکا میان پایین و دستش شل میشه از دور یقش. ولی حس میکنه گرمای چندش اور نفساشو هنوز. مشتشو میکوبه تو چونش تا حرف بزنه یا اگه حرف نمیزنه هیچوقت مجبور نباشه صداشو بشنوه.
«من.. نمیدونم... کجاست. نمیدونم.»
میزنتش اونقدر میزنتش تا دستاش از خون قرمز میشن. بوی خون میپیچه تو گلوش. دستاش میارزن ولی با هر بار نگاه کردن بهش چشماش کوک و میبینه که ازش کمک میخوان. میخوان که نجاتش بده و اون نمیتونه هیچکاری بکنه.اخرین لگد و میزنه و سمت گلدون شیشهایه کنار خونه میره. برش میداره و برمیگرده بالا سر ته که داره میپیچه به خودش و تقریبا دماغش شکسته و لبش پاره شده. نمیدونه اما احتمالا دندههاشم خورد شدن. براش مهم نیست. این همون کاری نیست که با یه تیکهی باقی مونده از قلبش کرده بودن؟ حتی اگه اتیشش میزد هم اب نمیشد رو گرمایی که میسوخت تو وجودش.
میخواد گلدون و پرت کنه که وز وزش و میشنوه.«رودخونه.. کنار کانکس سبز.. با گلای ابی..»
جیمین گلدون و تو دیوار خورد میکنه. سرش و خم میکنه و تیکههای شیشه بین موهای ته میدرخشن و اذیت میکنن چشماشو.«بعدا پیدات میکنم. دونه دونهی موهای قشنگتو اتیش میزنم، استخوناتو زیر گوشت خورد میکنم و بهت میفهمونم داداش بزرگه بودن چه شکلیه. پس اگه پیداش کردم و زنده موندم دعا کن هیچوقت نفست نزدیک نفسمم نباشه وگرنه میبرمش.»
از خونه میره بیرونو حتی نمیبنده در و پشت سرش. پیداش میکنه. باید بکنه. نجاتش میده و دستاشو میگیره و میبرتش خونه. نمیذاره تکون بخوره از کنارش.
YOU ARE READING
sea/(kookmin)
Romanceيه مرزايي تو زندگي هست ك ادم بايد ببينتشون تا بفهمه نفس كشيدن چ معنايي ميده، يه مرزايي هست ك باعث ميشه بوي قهوه بپيچه تو دماغت و تو حس كني كه به گيرنده هاي بوياييت ميرسه و بعد مغزت و پر ميكنه، يه مرزايي رم نبايد ببيني تا لباش همونقدر پف پفي بمونن و...