53.
کیوانچ از جا بلند شد تا این صحبت تلخ تمام شود:"بیا اتاقتو نشون بدم...اتاق که در واقع طبقه بالا تماماً در اختیارته اما برات یه جای خصوصی حاضر کردم تا کاملاً راحت باشی"به سمت پله ها راه افتاد.
ولی چاتای تکان نخورد.نگاهش به صفحه ی تلویزیون بود اما ذهنش حرفی را که می خواست بگوید آماده میکرد:"من...میرم یه دور بزنم بیام"و با کندی و نگرانی از مخالفت کیوانچ سرش را برگرداند و نگاهش کرد.
کیوانچ دست بر نرده های فلزی ایستاد.باورش نمیشد نه تنها در منصرف کردن چاتای موفق نشده بود بلکه مست کردنش هم کاری از پیش نبرده بود!
"آخه...کجا بری؟!"آرام به سمتش برگشت.اینبار چاتای از مبل بلند شد.کیوانچ ناراضی از شنیدن جوابش،پرسید:"مگه تشنگیت برطرف نشد؟!"
چاتای با اینکه سختش بود ولی به چشمان آبی کیوانچ نگاه کرد و سعی کرد لبخند محترمانه ای بزند:"البته که برطرف شد فقط...هوا بارونیه میخوام کمی قدم بزنم"
کیوانچ می توانست از چشمان سرد چاتای دروغش را بخواند ولی برای مچ گیری یا ممانعت خیلی زود بود.
"اینطوری مست بری ممکنه چیزیت بشه..."
چاتای به سرعت نگاهش را گرفت و به سمت در قدم برداشت:"مست نیستم!"
کیوانچ باورش نمیشد ولی می دید حق با چاتای است. حتی با وجود نوشیدن سه چهارم شیشه ی الکل به اندازه ی او که یک جرعه سر کشیده بود مست نبود!
"مطمئنی؟"با قدمهایی که سعی میکرد اضطراب و عجله اش را نشان ندهد دنبالش راهی شد:"میگم...اگر چیز دیگه ای میخوایی بخودم بگو!"
چاتای دم در رسید:"چیزی که میخوام تو نمیتونی برام مهیا کنی!"دست به دستگیره انداخت:"راه اینجا رو یاد گرفتم کلید هم دارم تو میتونی بخوابی"
کیوانچ داشت دیوانه میشد.نمی توانست اجازه بدهد دوست عزیزش باز هم دست به قتل آدمهای بیگناه بزند یا جانش را بخطر بیندازد.
"نه چاتای نرو لطفاً"مجبور شد سرعت بگیرد و خود را بین چاتای و در برساند: "گوش کن! من میتونم برم سردخونه ی مرکز پلیس یا هم..."رو به چاتای چرخید و در تلاش برای بیان درست،دستهایش را روی سینه ی او گذاشت:"اگر خون تازه نیازه میرم بیمارستان و برات جور میکنم میارم ولی لطفاً همینجا بمون"
چاتای اخم متعجبی کرد و نیشش باز شد:"منکه نگفتم خون میخوام!"
چشمان کیوانچ گرد شد:"پس چی میخوایی؟"
"میرم دوست پسرمو ببینم!"نیش چاتای بزرگتر شد و پلکهایش لرزید.اینبار کیوانچ اخم کرد.چرا باید چاتای او را احمق فرض میکرد؟البته که برای شکار و نوشیدن خون میرفت! نیاز نبود چنین بهانه ی مسخره ای بسازد و به شعور او توهین کند!

YOU ARE READING
Poison Kiss
Fanfictionچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...