57.
هیچ نمی دانست بوراک چه حالی دارد و چه فکری ممکن است بکند.در واقع اهمیت هم نمیداد.شاید برای اولین بار در عمرش نمیخواست به کسی جز خودش و احساساتش اهمیت بدهد!چقدر از جسم خسته و روح شکسته اش غافل شده بود.بخودش ترحم میکرد و این فقط بخاطر شهوتی بود که سالهای سال خاموش نگه داشته،با جرقه های اخیر بالاخره آتش گرفته، شعله هایش برای سوزاندن کل درستی ها و معیارها و معنویاتش به هر طرف زبانه میکشید.
زبان شرورش را درون دهان خیس پسرش غلتاند و چنگ محکمی به پوست پهلویش انداخت انگار که میترسید از میان بازوهایش فرار کند و او دیگر نمی خواست اجازه بدهد!
بوراک عملاً هیچ کاری نمی توانست بکند.خود را به بازوهایی که با اطمینان نگهش داشته بودند سپرده بود و چنان غرق شوق و تعجب بود که حتی ریتم نفس کشیدنش هم بهم ریخته بود. اما مگر می توانست کاری بکند؟بعد اینهمه مدت و اینهمه انتظار،اینهمه اشتیاق و اینهمه نیاز به آرزویش رسیده بود و لبهای اونر روی لبهای او بود.یعنی بالاخره پدرش عشق او را قبول کرده و میخواست جسماً هم صاحبش شود؟ولی این اولین تماس جنسی برای بوراک بود و هیچ تجربه ای نداشت.چکار باید میکرد؟پدرش را به تخت بکشد و متقابلاً ببوسد؟ نکند بترسد و فرار کند؟ اصلاً درست بود کاری بکند و عکس العملی نشان بدهد یا...هیچ نمی دانست! مغزش قفل کرده روحش در مرز میان عاقلی و دیوانگی سرگردان بود!
هیچ فکرش را هم نمیکرد مزه ی این لبهای گناه آلود چنین شیرین باشد و بغل کردن این تن شهوت آلود اینقدر لذت بخش باشد که ذهنش را فلج کند و قدرت فکر کردن،بماند عاقلانه،هر نوع فکری را از او سلب کند.متوجه بود پسرخوانده اش حرکتی نمیکند حتی جسمش سنگین شده صدای نفس هایش برعکس نفسهای تند او،شنیده هم نمیشود ولی اونر دیگر منطق و قدرتش را نداشت تا دست بکشد.در حقیقت هیچ کار دیگری نمی خواست و نمی توانست بکند جز ادامه دادن!!!
زانویش را عقب کشید و سنگینی تنش را روی بوراک رها کرد.هردو بر تخت افتادند. سینه ها بهم فشرده شد و لبها درون دهان همدیگر دفن شد.زبانشان بهم رسید و پاها لای هم خزید.پاهای بوراک لخت بود!
اگر چه هنوز باکره بود و فکر میکرد چیزی از سکس نمیداند ولی غریزه بخوبی کنترل جسم و دل او را بدست گرفت و تا زبان خیس این مرد جذاب را چشید و برجستگی سخت داخل شلوارش را روی ران لخت خودش حس کرد بالاخره دیوانگی برنده شد!دستها را یکباره دور گردن اونر گره زد و عجولانه لبهایی را که دهان او را میخورد با مکشی قوی به دهان خود کشید.همزمان زانویش را هم روی کمر پدرخوانده اش انداخت تا سفتی او را بخود و سفتی خودش را به تن او فشار بدهد!
اونر از دعوت بوراک جسارت گرفت و بوسه زنان به لبهای این پسرک عاشق دست آزادش را زیر تیشرت او فرو کرد و روی شکم لختش گذاشت.در واقع نمی دانست چکار میخواست بکند.فقط لمسش کند یا تا آخرش برود؟!دیگر او را پسر خود یا بچه ی بنیامین نمیدید بلکه معشوقه ای میدید که بعد سالها آماده بود نیاز جنسی و روحی او را ارضا کند.

VOUS LISEZ
Poison Kiss
Fanfictionچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...