بوسه ی سمی - قسمت سی ام

89 21 0
                                    

.

آب سرد مثل برخورد تکه های شیشه شکسته،پوست صورتش را درید و از درد ناله اش را درآورد ولی بار دیگر کف دو دست لرزانش را از آب دستشویی پر کرد و به زخمهایش پاشید بلکه خون و خاک از سر و رویش شسته شود.نمیفهمید چرا کیوانچ اینقدر عصبانی شده بود.او که متوجه کمکش به آراس شده بود و حتی پیشنهاد همکاری داده بود.یعنی کپی بردن مدارک چنین جرم سنگینی داشت؟ اصلاً از کجا فهمیده بود؟او که مخفیانه این کار را کرده بود!؟

شیر را بست و سرش را بلند کرد تا در آینه خود را نگاه کند.پلک راست ورم کرده چشمش را بسته بود.ابرویش پاره شده خون با وجود شستن صورتش باز هم داشت از میاد زخم بیرون میزد.لپ چپش کبود شده و هر دو لبش از کنار ترکیده بود!تازه این ظاهر قضیه بود.شکم و پهلوهایش بر اثر لگدهای کیوانچ چنان تیر میکشید که حتی نفس کشیدن از مرگ هم سخت تر شده بود و سرش چنان گیج میرفت که هر آن ممکن بود زمین بیفتد! سهمش از آنهمه تلاش برای قبولی در دانشگاه افسری و ورود به تیم دایره جنایی،با موفقیت های حسادت برانگیز در تمامی آن ماموریت های سخت و با وجود داشتن کارنامه ی افتخارآفرین این بود؟اخراج شدن!؟

"آراس؟آراس صدامو میشنوی؟"پلک آراس را دو انگشتی باز کرد و نور چراغ قوه را به چشمش انداخت.بنظر نمی آمد مشکلی وجود داشته باشد جز زخم پهلویش، آنهم آنقدر شدید و عمیق نبود که باعث بیهوشی از درد و خونریزی شود.احتمالاً باز هم چیزی نخورده یا از خون ننوشیده بود که دوباره ضعف کرده حتی بخودش نمی آمد.ضربان قلب بیمارش هر لحظه کندتر میشد و مجبور بود خودش آستین بالا بزند!شاید اگر در بیمارستان بودند می توانست از بانک خون کیسه ای بدزدد و تزریق کند ولی آنجا در مطب دست و بالش بسته بود و فرصت نبود او را به بیمارستان برساند.بهرحال اگر هم می توانست نباید اینکار را میکرد چون آراس با باقی بیماران فرق داشت و شناسایی این تفاوت باعث دردسرش میشد.پس بعد از ضد عفونی کردن و پانسمان سطحی زخمش،با توجه به اینکه ابزار کافی برای انتقال خون نداشت،با استفاده از سرنگ تا جایی که خودش هم ناتوان نشود،از خون خود کشید و به رگ آراس تزریق کرد!

در دفترش وحشیانه قدم میزد و نفسهای عمیقی از بینی میکشید بلکه اعصابش آرام بگیرد.نه که هنوز از دست انگین عصبانی باشد بلکه از دست خودش ناراحت بود!زیاده روی کرده بود که البته در راه حفظ جان و زندگی دوست عزیزش مجبور بود ولی انگین اینرا نمی دانست و مسلماً خود را مستحق این مجازات نمیدید و حالا کیوانچ بشدت نگران حالش بود و حتی از اخراج کردنش پشیمان شده بود اما غرورش اجازه نمیداد دوباره به پایین برگردد یا سراغی از مامورش بگیرد پس سر میزش برگشت و از منشی خواست اوزتورک را به دفتر او صدا کند.دقایقی طول کشید تا اینکه انگین لنگان لنگان و سرو صورت ورم کرده وارد شد.کیوانچ که هیچ فکر نمیکرد تا این حد برخورد شدیدی کرده باشد بی اختیار از جا پرید:"لعنت بهت انگین!میبینی منو به چه کارایی مجبور میکنی؟!"

Poison KissHikayelerin yaşadığı yer. Şimdi keşfedin