83.
برخلاف دفعه ی قبل که با یک تماس و بوسه ارضا شده بود اینبار نمیشد. شاید هم عمداً سعی میکرد جلوی خود را بگیرد تا لذت این عشقبازی را طولانی تر کند بطوری که حتی به عضوش که با هر ضربه ی ناپدری اش روی ملافه کشیده میشد دست نمیزد و چنگ زده به ملافه تمام حواسش به برآورده شدن آرزویش بود. بالاخره توانسته بود قلب و جسمش را تقدیم اونر کند و او هم با قبول عشق و بکارتش،مالکیت او را به ابدیت برساند.
در آن لحظات بی نظیری که بعد از سالها دوباره و خیلی عالی تر از قبل تجربه میکرد باز هم نمی توانست منکر حس پدرانه اش شود. هنوز هم در فکر صدمات احتمالی بود که داشت به روح و جسم پسرخوانده اش میزد با اینحال داشتن و صاحب شدن چنین پسر زیبایی،لذت عشقبازی را چند برابر اضافه میکرد.
خود را کمی عقب کشید و یک بازویش را دور کمر لخت بوراک حلقه کرد.
بوراک با کشش قدرتمند پدرش از روی تشک بالا رفت و اونر مجبورش کرد روی چهار دست و پا بماند تا بتواند عضو او را بگیرد!اینکه پسرش ارضا شده بود یا نه خبر نداشت فقط دوست داشت آن مردانگی بالغ شده اش را لمس
کند و بازی بدهد.
بوراک با حس کردن انگشتان قوی پدرش دور عضو داغ شده اش از هیجان جیغ کشید:"نه نه نه بابا!نمیخوام بیام لطفاً...."
و مچ دست اونر را گرفت تا مانع مالشش شود ولی اونر حلقه ی بازویش را بالاتر برد و بوراک را عقب کشید تا روی زانوهایش بایستد.خودش هم در حالیکه همچنان داخل پسرش بود روی زانوهایش بلند شد و بدون حرکت دادن دستش،تنها با ضربات تندی که لای چاک تنگ باسن بوراک میزد عضو او را هم در مشتش تلمبه میزد!
بوراک چنان از این حرکت لذت برد که به حال نیمه بیهوش سرش عقب بر شانه ی پدرش افتاد و دستش از مچ اونر پایین سرخورد.اونر نفس بریده از
فشارهایی که در هر ورود و خروج تحمل میکرد سر در گردن سفید پسرش کرد و بوسه زد:"عزیزدل بابا؟!"
بوراک مست از اینهمه لذت که در یک آن میچشید سعی کرد بنالد:"جونم بابایی!؟"
اونر بازویش را تا سینه های صاف پسرش بالا آورد چنگ زد و کمر او را به سینه تپنده و خیس از عرق خودش چسباند:"بابایی خیلی...خیلی... دوستت داره ها! همیشه...دوستت داشت اما...اما..." صدایش از ضرباتش به رعشه افتاده بود.
بوراک بزور چشمانش را تا نیمه باز کرد و سرش را به سمت اونر چرخاند:"اما
اما...نمی...نمیگفت تا...پررو نشم!؟" و به سختی خندید!
اونر هم نفس بریده لبخند زد:"اما..از این به بعد...میگه..."
"قول؟!" بوراک دستش را روی گونه ی پدرش گذاشت و مجبورش کرد صورتش را کامل به سمت او بچرخاند.

ŞİMDİ OKUDUĞUN
Poison Kiss
Hayran Kurguچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...