بوسه ی سمی -قسمت شصت وپنج

53 18 0
                                    

65.

هیلمی معذب از نگاه ممتد بلوند مرموز بشوخی گفت:"چیه؟بازم داری ذهنمو میخونی؟"

مورات بدون شرم یا چشم گرفتن از نیم رخ راننده اش،لبخند زد:"نیاز نیست! هر چی که باید میفهمیدم همون بار اول از چشات خوندم"

هیلمی دستپاچه تر شد:"خب پس چرا داری نگام میکنی؟"ولی از سوالش پشیمان شد و سعی کرد با حرف یا شوخی مانع جوابگویی مورات شود ولی پسرک خیلی تیز بود و غرید:"از شنیدن تعریف خجالت نکش هیلمی!"

هیلمی از شدت تعجب بخنده افتاد و بمنظور عوض کردن حرف پرسید:"خب کجا ببرمت؟"و نیم نگاهی به او انداخت.

مورات لبش را به دندان گرفت و زمزمه کرد:"لعنتی!خیلی زرنگی!"

قهقهه ی هیلمی بلندتر شد:"خب چاره دیگه ای ندارم! داری منو میترسونی!"

مورات هم خندان رو به جلو چرخید تا بیشتر از آن با نگاهش این پسرک نازنین را اذیت نکند:"نه نمیترسی!خوشت میاد!"

بناگه هیلمی پا روی ترمز گذاشت و وسط خیابان شلوغ نگه داشت!

"تا همه چیزو توضیح ندی تکون نمیخورم!"

مورات وحشتزده از بوق ماشینهایی که از کنارشان رد میشدند رو به هیلمی کرد:"تو دیگه چه جور دیونه ای هستی!؟الان میزنن ماشین رو له میکنن!"

هیلمی دو دستی فرمان را چسبیده منتظر بود:"چیه؟نتونستی ذهنمو بخونی بفهمی میخوام این کارو بکنم؟"

مورات واقعاً در مقابل حرفهای هیلمی کم می آورد!

"البته که فهمیدم ولی نتونستم جلوتو بگیرم!"

هیلمی با این جواب تظاهر کرد قانع شده و سر تکان داد:"منطقی بود ولی باید خودتو کامل معرفی کنی تا ادامه بدیم"

مورات تسلیم شد:"خیلی خب!بکش کنار!"

هیلمی چراغ راهنما زد و فرمان را آرام آرام چرخاند تا ماشین را زیر درخت بی شاخ و برگی پارک کند.

"از اولش توضیح بده!سوار شدن به ماشین من عمدی بود؟"

مورات صبر کرد تا ماشین ایستاد بعد کمربند ایمنی را باز کرد:"میدونی که میتونستم مثل باقی مشتریا رفتار کنم و تو هیچوقت نمیفهمیدی که..."

هیلمی منتظر شد ولی مورات ادامه نداد پس غرید:"چیو نمیفهمیدم؟!"

مورات که انتظار داشت هیلمی نگاهش کند تا فکرش را بخواند و مناسب با افکار او ادامه بدهد بار دیگر از زرنگی این جوان جذاب شوکه شد:"دیگه

نمیخوایی نگام کنی؟"

هیلمی هم کمربند ایمنی را باز کرد و عقب لمید ولی هنوز خیره به جلو بود: "اینطوری راحتم!تو حرفتو بزن!"

مورات محو نیم رخ مجسمه گونه ی او، بسختی خندید:"این نشون میده حرفمو باور کردی!"

هیلمی چیزی نگفت و مورات مجبور شد جواب بدهد:"خب...من راه زیادی پیاده اومده بودم و دنبال یه همسفر مناسب میگشتم که ماشین تو رو دیدم و...یه حسی وادارم کرد سوار شم!بخودم گفتم فوقش اگر فهمیدم آدم مناسبی نیست پیاده میشم"

Poison KissDonde viven las historias. Descúbrelo ahora