"یواش یواش!"انگین دوباره دست بوران را چنگ زد و از صورتش پایین آورد.
بوران با خجالت نالید:"آییی ببخش!بذار فوت کنم!"
انگین سرش را عقب کشید:"نمیخواد!خوبم!"
بوران پنبه ی خونالود را داخل زیرسیگاری روی میز انداخت و تکه ی جدید و تمیزی از پاکتش جدا کرد:"فقط خون لبت مونده!"
انگین با نوک زبانش زخمش را لیسید:"چیزی نیست ببین!تموم شد"
"اوق!کثافت!"بوران به سرعت زیرسیگاری را برداشت و جلوی دهان او گرفت:"تف کن!"
انگین با خشم مچ دست او را گرفت و مجبورش کرد زیرسیگاری سنگین را روی میز برگرداند:"گفتم خوبم!راحتم بذار"
بوران آه بلندی کشید و تکه پنبه را به پاکتش برگرداند:"باید میرفتی دکتر!نمیفهمم اصلاً چرا اومدی خونه تازه نشستی نوشابه هم میخوری انگار که..."
انگین باناباوری از شنیدن اینهمه نق،عقب تکیه زد و غرید:"وای!حس میکنم زن گرفتم"
بوران خنده اش گرفت:"خب شاید یه چیزیت شده خبر نداری که...میگی لگدت زده!یا اگر..."
"ای خدااا..."انگین خواست داد بزند ولی زخم لبش بیشتر پاره شد و فریادش به ناله تبدیل شد:"دو دقه ساکت شو!"
بوران با دلگیری از کنار انگین بلند شد و به کاناپه ی خودش برگشت:"اصلاً به من چه آخه؟!خوبی بهت نیومده!خواستم در مقابل لطفی که کردی..."
انگین با چشمان گرد شده نگاه بدی به او انداخت ولی بوران نمیدید.درگیر نشستن با حوله بود.بنظر می آمد تا به حال بتن نکرده بود و نمی دانست چطور خود را با آن بپوشاند
"خودت اومدی وضع منو دیدی و دلت سوخت منم الان تو رو اینطور دیدم خب ترسیدم و هول کردم خواستم..."
و تا تکیه زد اخم انگین را روی خود دید و غرید:"خیلییییی خب! اووووف!"
دست به سینه گره زد پا روی پا انداخت و رویش را به سمت پنجره چرخاند تا بی توجهی اش را نشان بدهد.
انگین نمیفهمید چرا از رفتار دخترانه ی این پسرک خنده اش می گرفت.او هم نفس راحتی کشید:"متشکرم!"
"نذاشتی که کاری بکنم تا خواستم..."
انگین مهلت نداد دوباره شروع کند.با عجله اضافه کرد:"متشکرم که ساکت شدی!!!"
"ایش!"بوران هم اخم کرد و کوسن وا رفته را از این سر کاناپه برداشت ،چند بار با کف دست رویش کوبید و آن سر کاناپه گذاشت:"اصلاً من میخوابم!"
ولی تا چرخید دراز بکشد لبه ی حوله زیرش ماند و با افتادن او روی کاناپه،تا روی باسنش بالا کشیده شد!یک لحظه بیشتر نبود.انگین ران های سفید رنگی که به گردی لخت و چاک عمیقی میرسید دید و داد کشید:"شورت نپوشیدی؟!"

VOCÊ ESTÁ LENDO
Poison Kiss
Fanficچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...