بوسه ی سمی - قسمت چهاردهم

81 25 3
                                    

14.

قهوه ی مانده را از پنجره بیرون پاشید،دونات خشک را در مشتش له کرد و در سطل زباله ریخت.بطری خون را در ورق آ چهار سفیدی پیچید تا چیزی را آغشته نکند و همراه پلاستیک داروها در کوله اش چپاند.بعد لپتاپ و پوشه ی پلیس را هم که بطرز احمقانه ای هر بار یادش می رفت با خود ببرد در کوله جا داد، کوله را به شانه اش انداخت و به سرعت از دفترش بیرون زد.این اولین بار بود بچه ها هنوز در استودیو بودند و او قبل از همه آنجا را ترک میکرد.

چاتای تازه از اتاق پرو خارج شده لباسهای عکاسی را تحویل میداد تا راهی شود. در واقع او هم برای خروج عجله داشت.میخواست آن اطراف دنبال خانه یا اتاق اجاره ای باشد تا موقتاً اسباب کشی کند و از این رفت آمد مسیر طولانی و زندگی در آن عمارت متروکه خلاص شود.آنروز قدم بزرگتری در مسیر هدفش برداشته شده بود و کمی بیشتر به کشف حقیقت و پی بردن به راز پسرک چشم سبز نزدیک شده بود.نباید اجازه میداد زنجیر شل شده قطع شود.

آلپرن بعد برخورد تند با هیلمی که او را ترسانده و سرجای خود نشانده بود جرات بیشتری گرفته تصمیم داشت برای رسیدن به آرزویش اقدام جدی تری بکند.با اتفاق دیشب حس میکرد شانس بیشتری دارد و می خواست قبل از آنکه آراس آنرا فراموش کند جوابش را بگیرد.پس تا خارج شدن آراس را دید او هم که آماده شده،حتی کاسکت بدست در انتظارش قدم میزد، دنبالش راهی شد.

باران غروب بر آسفالت و نیمکت های پارک و چمن و همه جا درخشش قشنگی انداخته بود که با روشن شدن تدریجی لامپهای شهر بیشتر به چشم میزد ولی افکار آراس درگیرتر و پریشان تر از آن بود که مثل همیشه توجه کند یا حتی عکس بگیرد!

با قدمهای تند روی سنگفرش لب خیابان راهی شد و همزمان موبایلش را بیرون کشید تا با دکتر تماس بگیرد و از بودنش در مطلب مطمئن شود که صدای دستیارش را از پشت سر شنید:"سوار شو برسونمت رییس!"

آلپرن روی موتور خاموشش آنرا با دو پا جلو میراند تا به آراس برسد.

آراس حواسش در تماس مانده سر تکان داد:"نیاز نیست خودم میرم"

آلپرن موتور را نگه داشت تا روشن کند:"تعارف نداریم که!بفرما!"و از روی باک،کلاه کاسکت قرمز را برداشت:"ببینید!ایمنی شما رو هم در نظر گرفتم"

"خونه نمیرم!جای دیگه کار دارم"آراس با عجله جوابش را داد و موبایل را به گوشش رساند.

آلپرن قبل از آنکه تماس تلفنی مانع صحبتش شود گفت:"هرجا بگی میبرمت !"

آراس چیزی از دیشب بیاد نداشت که دلیل منطقی به این رفتار ناگهان صمیمانه و مصرانه ی آلپرن بدهد جز اینکه مثل همیشه سعی داشت او را بخودش جلب کرده شاید بالاخره به عشقش اعتراف کند یا درخواستی بدهد!پس اخم سردی به او نشان داد و غرید:"با مترو میرم دویماز!" و تا دکتر به گوشی جواب نداده قدمهایش را تندتر کرد تا از صدای ترتر موتورسیکلت آلپرن دور شود!

Poison KissOnde histórias criam vida. Descubra agora