66
وقتی به آشپزخانه برگشت بوران قهوه ها را آماده کرده سر میز آورده منتظرش بود.
"کی بود؟کیوانچ جونت؟"لحنش بدون ذره ای طعنه،شوخ بود.
نیش انگین با خجالت باز شد:"نه!آراس بود"صندلی روبرویی را عقب کشید و نشست.
"مشکلی هست؟"بوران با اینکه مطمئن بود انگین چیزی نخواهد گفت خواست شانسش را امتحان کند.
انگین فنجان را نزدیک تر کشید:"نه هیچی!"
بوران از فرصت استفاده کرد و به سرعت اضافه کرد:"راستی...قضیه ما چی میشه؟"
انگین منظورش را نفهمید و نگاهش کرد.بوران آرنجهایش را روی میز گذاشت و به آن تکیه زد:"تا الان حتماً فهمیده...نفهمیده باشه هم، من مجبورم یه جوابی بهش بدم"
انگین تازه متوجه شد در مورد باریش حرف میزند!
"از تو دقیقاً چی میخواد؟"
بوران آهی کشید و نگاهش را به فنجانش برگرداند:"اولش ازم میخواست با
اینملی صمیمی بشم و بیشتر بشناسمش ولی بعد نظرش عوض شد! گفت اون از چیزی خبر نداره و من باید سعی کنم به پرونده های قدیمی پلیس دست پیدا کنم!"
انگین با تعجب سرش را خم کرد تا بوران مجبور شود نگاهش کند:"چرا؟!"
"نمیدونم!"بوران دوباره نگاهش کرد.
انگین هنوز در تعجب بود:"چقدر قدیمی منظورشه؟"
"حدود بیست سال...بذار دقیق تر بگم!" موبایلش را از جیب حوله درآورد ولی انگین عجله داشت پس غرید:"خب واسه چی؟"
بوران برای محکم کاری اضافه کرد:"یه چیزایی در مورد آزمایشگاه مخفی که توی انفجاری از بین رفته!"
انگین گیج شده بود:"خیلی از پرونده های اون زمون بسکه قدیمی بودند وارد سیستم نشدند و تو بایگانی حفاظت میشند"
"یعنی بهشون دسترسی نداری؟"
"چرا ولی...چطور میتونه چنین انتظار غیر ممکنی ازت داشته باشه؟!"
بوران هم بفکر فرو رفت:"نمیدونم!شاید اگر باز داشت میشدم میتونستم یه جوری بدزدم...یا مثلاً مختو بزنم و راضیت کنم تا برام بیاریشون..."و خنده ریزی کرد چراکه هدفش همین بود:"بهرحال مجبور بودم چون اگر موفق نشم..."با آه بلندی سکوت کرد.
انگین سعی میکرد قضیه را درک کند:"آخه چرا باید درگیر قضیه بیست سال پیش باشه؟"
بوران نفس راحتی کشید.بالاخره صحبت به جایی که میخواست رسیده بود.
"تا پرونده ها رو نبینیم نمیتونیم ربطشو بفهمیم!"و با امیدواری به دهان انگین خیره شد تا شاهد موفقیتش باشد!
انگین غرق تفکر سرش را تکان داد:"تاریخ دقیقشو بگو برم پیدا کنم!"
بوران لبهایش را بهم فشرد تا لبخند شادش را محو کند:"الان!"و صفحه ی گوشی را دوباره روشن کرد.

DU LIEST GERADE
Poison Kiss
Fanfictionچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...