43.
دیگر نمی توانست بیشتر از آن در هتل بماند.به دیوارهای تنگ و سروصدای بیرون عادت نداشت.خصوصاً بعد از دیدن کیوانچ و صحبت با او خاطرات تلخ گذشته هجوم آورده برای فرار تقلا میکرد.شاید هم همه اینها بهانه بود تا به دیدن آراس برود.شب نزدیک بود و برعکس باقی شبها بجای سیر کردن شکمش به خاموش کردن هوسش نیاز داشت.پس بدون آنکه ساکش را باز کند برداشت و برای تصفیه حساب از اتاق بیرون زد.نمی دانست اگر در خانه ی آراس می رفت و با او روبرو میشد چه میتوانست بگوید.مسلماً مورد تعجب و تمسخر قرار میگرفت ولی برایش مهم نبود.هر چند نمی توانست حرفهای کیوانچ را باور کند ولی یا اگر راست میگفت و او فقط یک انسان نرمال بود که با داروهای روانگردان و جلسات روانشناسی به شخصی که در آینه می دید تبدیل شده بود؟یا اگر بتواند دوباره مثل باقی مردم زندگی و رفتار و عاشقی کند؟آنوقت حتی نیاز نبود دنبال راز آراس باشد یا برای مخفی نگه داشتن ذاتش دست به قتل بزند!
"خدای من!چکار کردی تو؟!"اونر لحظه ای شوکه از چیزی که شاهد بود در ورودی آشپزخانه میخکوب شد.
بوراک دو دستی خود را بالا کشید و وزنش را لب سینک انداخت:"جلو نیا بابا!همه جا شیشه است!"
ولی اونر با گیجی غرید:"من دمپایی دارم"و با عجله داخل شد:"تکون نخور!"خود را به پسرش رساند،بازویش را از پهلو دور کمرش قلاب کرد و با خشونت داد کشید:"دمپایی تو
کو؟!"
بوراک در تعجب از قدرت جسمانی پدرش که او را از زمین کند و به هوا بلند کرد جیغ کودکانه ای کشید و از ترس آنکه اونر نتواند نگهش دارد دو دستی گردن او را بغل کرد.
اونر بازوی دیگرش را هم زیر زانوهای پسرش حلقه کرد،چرخاند و او را روی میز سنگی آشپزخانه نشاند.بوراک با شوق از اینکه در آغوش پدرش است نمی خواست به این زودی رهایش کند ولی اونر با تندی دستهای او را از گردنش باز کرد و به کف آشپزخانه که خورده شیشه ها زیر دمپایی هایش خرت خرت صدا میدادند نگاه کرد:"چطور این اتفاق افتاد؟"
بوراک با خالی شدن بازوهایش تازه درد کشنده ی کف پاهایش را حس کرد و به نالیدن افتاد:"نمیدونم...زمین خیس بود انگار...دمپایی از پام دراومد..."نمی توانست داستان حسابی سرهم کند.خم شد و ساق پای راستش را که دردش بیشتر بود بی اراده گرفت.
اونر یکی از دمپایی های او را میان شیشه ها دید و آنیکی را زیر کابینت.قبل از آنکه بتواند حرف دیگری بزند یا حرکتی بکند قطره خونی بر کاشی سفید افتاد و دلش لرزید!
"بذار بینم..."خم شد و با دیدن پاهای دریده و خونالود بوراک و شیشه هایی که هنوز داخل مانده بودند از ترس و ترحم لبش را گزید:"اووووف!ببین چکار کردی!" ولی بموقع ناله اش را خفه کرد تا پسرش را بیشتر از آن نترساند!

VOUS LISEZ
Poison Kiss
Fanfictionچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...