22.
همانطور که با لباسها روی تختش افتاده بود خوابش برده حالا که نزدیک ظهر بود تازه بیدار میشد.سرش از مستی دیشب در حد انفجار درد میکرد و گرسنگی معده اش را میسابید. مطمئناً پدرش صبح به مطب رفته بود و او راضی از اینکه مجبور نبود روبرو شده شرم کند و یا بخاطر دیشب معذرت بخواهد،خود را به حمام اتاقش انداخت و سریع یک دوش سرپایی گرفت تا قبل از دیرشدن، خود را به استودیو برساند ولی وقتی پالتو حوله ای به تن از اتاقش بیرون زد تا شاید یک لقمه چیزی بخورد بعد حاضر شود، بوی معطر چای تازه دم و نان گرم که در خانه پیچیده بود وادارش کرد تا رسیدن به آشپزخانه بدود. امکان نداشت عمه آن وقت صبح آمده باشد شاید خدمتکارشان که آنهم هیچوقت برایش چای دم نمیکرد یا نان نمیخرید.
خسته از کتاب خواندن،آنرا روی میز گذاشت و بلند شد. بنظر می آمد بوراک هنوز قصد بیدار شدن نداشت و میخواست لااقل برای خود یک فنجان چای بریزد اما تا کنار اجاق گاز رسید،بوراک سراسیمه به آشپزخانه پرید و با دیدن او سرجا میخکوب شد.
"بابا؟!"
"هر روز اینقدر دیر پامیشی؟"اونر استکان دیگری هم برداشت تا حالا که بلند شده برای او هم چای بریزد.
بوراک با هیجانی که نمی توانست کنترل کند خیره به پدر قد بلندش، جلوترآمد "چطور شده بابا؟چرا خونه ای؟"و برای دیدن ساعت چرخی بدور خود زد:"چرا مطب نرفتی؟"
اونر بی توجه به سوالات عجولانه ی بوراک،استکانها را پر میکرد:"بشین سر میز تا نون
سرد نشده"
بوراک گیج و هیپنوتیزم شده صندلی روبرویی را کشید و نشست.نیشش بسته نمیشد.
اونر استکانها در دست سر میز برگشت:"صدبار گفتم با موی خیس تو خونه نگرد! سرما میخوری!"
بوراک با عجله کلاه حوله را به سرش کشید تا حرف پدر را گوش کرده باشد:"بابا؟"
میترسید باز هم بپرسد ولی کنجکاوی و البته نور امیدی که در دلش روشن شده بود وادارش میکرد.
"چیزی شده؟"
اونر استکان او را جلویش گذاشت و برای نشستن در صندلی خود عقب رفت.
"مگه تولدت نیست؟!"
"چرا اما...آخه..."نمی دانست کدام سوال را بپرسد."یعنی...دیروز بود"
اونر دوباره کتابش را که روی میز برگردانده بود تا صفحهاتش بسته نشود،برداشت:"نه امروزه...در واقع نزدیکیای صبح بدنیا اومدی پس امروز حساب میشه!"
قلب بوراک چنان ناگهانی به لرز افتاد که مجبور شد عقب تکیه بدهد و نفس عمیق بکشد.

BINABASA MO ANG
Poison Kiss
Fanfictionچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...