71.
هیلمی پشیمان از نشان دادن هیجان بچگانه اش،لبخندش را محو کرد:"اینکه
مجبورید هی خون بخورید سخت نیست؟!"
مورات آرام گیلاس را پایین آورد و خیره به چشمان پرمژه ی هیلمی لبخند زد
"همیشه کسایی هستند که لایق مرگن!"
هیلمی از جواب ترسناک مورات یکه خورد:"ما حق قضاوت در مورد چنین چیزی رو نداریم"
مورات اخم کرد:"یکیش استاد... بنظرت مستحق مرگ نبود؟"
هیلمی مه آلود آزمایشگاه و درد و رنجهایی که کشیده و ترسهایی که مواجه شده بود بیاد آورد و دلش فشرده شد ولی هنوز نمی توانست قانع شود.
نیاز نبود احساسش را به زبان بیاورد بهرحال مورات میتوانست بفهمد:"یا پسرش که میخواد راهشو ادامه بده!؟"
با جمله ی دوم مورات،هیلمی مضطرب تر شد:"اما تا کی؟!یا گیر بیفتین؟! بهرحال پلیس هست قانون هست..."
"من تو کشورم راحتم"مورات لبخند دلبرانه ای زد و هیلمی کنجکاوتر شد.
"یعنی اونجا برای خوناشام ها قوانین خاصی وضع شده؟"
لبخند مورات به خنده تبدیل شد:"نیاز نیست که!قانون دست خودمونه"
هیلمی دیگر نمی توانست در مقابل چیزهای عجیبی که میشنید هیجان خود را مخفی کند:"لعنتی!چرا همش یادم میره تو ولاد هشتمی!؟"
لبخند مورات سرد شد:"چون نمیخوای قبول کنی!"
ذهن هیلمی هنوز درگیر سوال اصلی مانده بود:"پس در واقع نیاز ندارید آدم بکشید یا هر روز خون بخورید!"
مورات گیلاس نیمه اش را با ظرافت روی پاتختی گذاشت:"آدمایی مثل دوستت آراس،شاید هنوز نیاز داشته باشند ولی کسایی که توی نژاد ما هستند و با این خصوصیت زاده میشند،خون در حد یک نوشیدنی لذیذ و مورد نیازه...مثل آب که میشه با نوشیدنی های دیگه جایگزین بشه"
هیلمی دوباره هیجان زده شد:"یعنی میتونید کلاً خون نخورید و با چیزای دیگه رفع تشنگی کنین؟!"
مورات با علاقه ای که دلتنگی در پسش بود دوباره به چهره ی کنجکاو هیلمی خیره شد:"چیه؟از خوناشام شدن منصرف شدی؟"
هیلمی خنده ی ساده ای کرد.از اینکه بحث عوض شده بود راضی بود ولی نمی دانست چطور ادامه بدهد تا از شروع دوباره اش اجتناب کند.
"برای من درک همه ی اینها خیلی سخته..."در این حین خواست بلند شود و فرار کند ولی مورات به زیرکی مچ دستش را گرفت.
"وقت منو تلف نکن هیلمی!جوابت چیه؟"
هیلمی با این سوال جدی،بی اختیار بیاد آلپرن افتاد ولی از ترس آنکه مورات

STAI LEGGENDO
Poison Kiss
Fanfictionچشمانش را از لذت چیزی که حتی نمی دانست چیست بست و لبهایش را بر برآمدگی کوچک و ضربان داری که او را برای دریدن،چشیدن و مکیدن وادار میکرد چسباند. چه حس خوبی داشت حتی اگر چه نمی توانست بخورد! بناگه دست گرمی دست سرد او را گرفت و ناله ی عاشقانه ای شنیده ش...