سلااااام 😍🌺😘🐣 وت و کامنت فراموش نشه ماچ به کلههاتون🌺😍😘
Author's pov
یسول با چهرهای غمزده و مضطرب داخل اتاق شد.
-سس...سلام استاد جئون...
جانگکوک با دیدن هل شدن دختر و اضطراب توی نگاهش سعی کرد آرومش کنه.
-بشین پارک یسول...
دختر با تردید نشست و نگاه شرمزدشو به زمین دوخت. با انگشتای دستش بازی میکرد و نگاهش و از استاد مورد علاقش میگرفت.
-مم...من باید یه چیزی بهتون بگم...
جانگکوک لبخندی برای تشویق کردنش زد و گفت:
-البته که میخوای بگی دختر خوب...
تهیونگ از لحن مهربون و نرم جانگکوک مقابل اون دختر متعجب بود و با تصور چند دقیقه بعد استرس گرفت. یعنی استادش اگه اعتراف دخترو بشنوه چه واکنشی داره؟
-استاد...من...چیزه....م...من...
یسول نمیتونست درست کلماتو ادا کنه. روحشم خبر نداشت چطور قراره چنین حجمی از استرسو کنترل کنه.
- یسول! منو ببین دختر.... آروم باش خب؟
-بب...بله...
-حالا با من نفس بکش....دم.....بازدم.....دم.....بازدم....
وقتی دختر تونست به کمک استادش ریتم تنفسشو کنترل کنه جانگکوک شروع به صحبت کرد:
-حالا میتونی بگی چی شده دختر خوب؟
-مم...من به شما علاقه دارم... استاد جئون...
جانگکوک شوکه نشده بود ولی سکوت کرد تا دختر ادامه بده.
-میدونین.... هروقت شمارو میبینم قلبم از حرکت میایسته....خیلی سعی کردم بهش فکر نکنم ولی نشد...من...نمیتونم...شما همیشه توی افکارمین...حتی توی خوابم...
بغض سنگینی راه گلوی دخترک موطلایی رو بسته بود و دیگه نتونست تحمل کنه و به هقهق افتاد:
-مم.. میدونین استاد...میدونم... جوابتونو...از الان....هقق... هیچوقت....کسی....به....من....علاقهمند...ن.. نشده....من...چندشآورم...همه...ترکم...میکنن...
جانگکوک اون لحظه داشت به این فکر میکرد که کی تونسته اون دختر موطلایی رو جوری بشکنه که متوجه ی زیبایی مفرط خودش نشه و از خودش متنفر بشه.
-ف...فقط....میخواستم...بگم...چون...داشتم..خ..خفه...میشدم...
صدای گریههای دختر بلند شده بود و جانگکوک دیگه نتونست تحمل کنه و مقابل چشمای متعجب تهیونگ آغوش گرمشو به دخترک هدیه داد.
-بیا اینجا عزیزم...
-شششش آروم باش....چیزی نیست....میدونی این برای همه اتفاق میوفته...نیازی به خجالت کشیدن نیست...

YOU ARE READING
our little secret (Kookv)
Fanfictionاستادش هر چند دقیقه یه بار با زبونش لبهاشو خیس میکرد... چقدر این عادتش برای تهیونگ شیرین و خواستنی بود..تهیونگ دوباره اون لبهای خوش حالتو صورتی رو روی لباش میخواست. با متوقف شدن ماشین تهیونگ فهمید که رویای شیرینش تموم شده و بازم باید به خونهی کوچو...