بعد از جمع کردن آشپزخانه و شستن میوه ها،چند تایی سوا کرد تا برای بایبل پوست بکند ولی وقتی سر کاناپه برگشت متوجه شد بایبل بخواب رفته.اینبار زیر سرش یکی از کوسن های کوچک را گذاشته پتو را تا زیر چانه بالا کشیده بود.گونه هایش سرخ شده بود و لبهای خشکیده اش نیمه باز مانده سخت نفس میکشید.بیو بی صدا میز جلو مبلی را کنار کشید و روبروی بایبل دو زانو نشست.دستش را با احتیاط به پیشانی بایبل گذاشت تا تبش را بسنجد. همانطور که انتظار میرفت مثل کتری درحال جوش سوزان بود.
بایبل خنکی خوشایندی روی پیشانی حس کرد و از خواب سبکش بیدار شد اما توان چشم باز کردن یا حرف زدن نداشت.ناله ی ضعیفی کرد و بیو مجبور شد صورتش را جلوتر ببرد تا بتواند صدایش را بشنود.
"بایبل؟میخوایی تاکسی بگیرم بریم دکتر؟"
بایبل بزور از گلو نالید:"نه"
بیو با دلسوزی دستش را که هنوز بر پیشانی بایبل داشت تا روی گونه اش کشید.چقدر صاف بود...
"ولی تبت خیلی بالاست ممکنه صدمه جدی بهت بزنه"
بایبل راضی از حس کردن دست بیو روی گونه اش لبخند زد!
"چیزی...نیست...خوب میشم"
بیو دست گرم شده اش را پس کشید و اینبار دست دیگرش را به امید اینکه هنوز خنک باشد روی پیشانی بایبل گذاشت.
"البته که خوب میشی ولی اینطوری طول میکشه!چرا الکی درد بکشی وقتی با یه دارو و آمپول و...شاید سرُم زودی پا میشی!"
بایبل می دانست حالش خیلی بد است آنقدر بد که نتواند بلند شود و جایی برود ولی نمی خواست بیو را نگران کند.حتی با اینکه کل بدنش در
درد و آتش بود و حس مردن داشت ولی لجبازانه و بچگانه نمی خواست از توجه و دلسوزی بیو محروم شود.بارها در این حد و حتی شاید شدیدتر از این مریض شده بود اما کسی پیشش نبود بطوری که مجبور شده بود خودش با باس تماس گرفته برای درمانش کمک بخواهد اما اینبار حتی حال خرابش هم لذتبخش بود!
بایبل دیگر سرفه نمیکرد اما همین نفسهای سخت نشان میداد مشکل جدی در ریه داشت و همین بیو را نگران تر میکرد.
"میخوایی به دوست دکترت زنگ بزنم بیاد؟"
بایبل حرف بیو را شنید اما برای تحلیل پیشنهادش سعی کرد فکر کند. دلش نمی خواست بیو باس را ببیند.البته که به باس اعتماد داشت و اگر از او می خواست در مورد بیو چیزی به بقیه نگوید نمیگفت ولی یا اگر بیواز باس خوشش بیاید چه؟!
"بایبل؟!"بیو با مهربانی سر بایبل را ناز کرد:"به باس زنگ بزنم؟"
بایبل نتوانست تحمل کند و لای چشمانش را باز کرد تا فرشته اش را ببیند.آنجا جلویش نشسته با چشمان نگرانش به او زل زده بود.خدایا! چقدر زیبا بود!
ESTÁS LEYENDO
Fight4u
Fanfictionداستان عشق آتشین میان بوکسوری که زندگیش متعلق بخودش نیست و جز مبارزه چاره ای ندارد با بیگانه ای غریب و زیبا که مهمان خانه و دلش میشود... زوج ها :بایبل بیلد - مایل آپو ژانر:رمانتیک - اسمات - اکشن
