game destiny.p17

123 23 0
                                        

اون خونه یک باغچه کوچولو داشت که گلهای قشنگی توش روئیده بود.چیرن وقتی اومد دید که ژان محو گلها شده روبه ژان گفت: اسمت ژان بود درسته؟ ژان برگشت ونگاهی به چیرن کرد و گفت: بعله آقا.. من ژان هستم.شیائو ژان.بعد چیرن گفت: لطفا اسمم رو صدابزن آقا نگو.درضمن من نمی دونم درگذشته تو چه اتفاقی افتاده ؟ اینو میگم چون طریقه حرف زدنت مثل انسانهائی نیست که از سطح سواد کمی برخوردارباشن و یا درمحیط بیرون ازخونه مثل بی خانمان ویایتیم بزرگ شده باشن. حتما خونواده ای داشتی. ولی نمی خوام تو زندگیت دخالت کنم.چشمهای تو،چشمهای یک آدمِ نادمِ.اما اگرکاربدی کردی سعی کن که تغییرکنی وبه همه نشون بدی که دیگه اون آدم سابق نیستی و اگر درزندگیت فرد یا افرادی هستن که برات مهمن ، تلاش کن تا عوض بشی. به خاطر عزیزانت هم که شده باید همه سعیت رو بکنی.متوجهی چی میگم پسرم؟ ژان گریه اش گرفت وگفت: من..من.. من به یه نفر تهمت زدم وآبروی اونو بردم.اون...اون ....ودیگه نتونست حرفشو ادامه بده .چیرن گفت: توالان پس داری تقاص کاری رو که با اون فرد کردی پس میدی.خوب،نمی تونم چیزی بگم.فقط سعی کن اون فرد رو پیدا کنی وازش معذرت خواهی بکنی .البته نه حالا. وقتی که تغییرکردی و بیشتر از کاری که کردی پشیمون شدی وآماده بخشیده شدن بودی. اون زمان وقتشه.ژان قول داد تغییر میکنه وحتی درس میخونه وبه دانشگاه میره.به این طریق استارت زندگی جدید ژان ازفردا زده میشد

خانواده منگ

خانواده منگ هم جزو کسانی بودن که تقاص بدی پس دادن.اونها بطرز بدی ورشکست شدن.زی یی همسرمنگ یائو کلی تو قمار بدهی بالا آورد.مجبورشد ویلائی که در یکی از زیباترین روستاها بود رو بجای بدهی قمارش ازدست بده.منگ یائو هم بنا به اصرار پسرش منگ بین، در پروژه ای شریک شد که هیچ گونه وجود خارجی نداشت وبین باهمه زرنگیش بازهم درتلۀ باند کلاهبردارا افتادن وتمام پولی که به اسم غرامت از خانواده شیائو گرفته بودن و تمام ثروتشون رو، روی این پروژه ازدست دادن.البته خبر بدتراینکه کوان بعداز این که تولد ییبو رو گرفتن ،منگ رو به دفترش صدا زد و تمام اصل ماجرا رو برای منگ تعریف کرد.منگ با این که آدم جالبی نبود ولی ازاین که دخترش هم دراین قضیه دست داشته ویک هفته تمام ، نقش آدمهای قربانی رو خیلی خوب بازی کرده ،شوکه و عصبانی شد. اون شب درعمارت یائو دعوا وصداهای بلند به خوبی شنیده می شد.ینا به کوان لعنت فرستاد وقبل از این که شام بخوره رفت بیرون تا کمی تو خیابونا ودیسکوها بگرده.به اولین باری که رسیدنگه داشت.وقتی داخل بار شد پشت میز بارنشست و نوشیدنی قوی سفارش داد.باید تمام اتفاقات اون شب و لو رفتن کارش رو از ذهنش پاک می کرد.برای همین اونقدر مشروب نوشید تا مست شد.چند قدم اون طرف تر ،مردی که از زمان ورود ینا به اخل بار ،چشمهاش روی ینا بود،ازبارمن یه گیلاس دیگه نوشیدنی گرفت ویک حبه قرص انداخت توی نوشیدنی وحلش کردوبطرف ینا رفت.ینا مست بود و چیزی متوجه نبود.مرد غریبه پیش ینا نشست وگفت : واو عجب خلقت زیبائی .به افتخار این خلقت قشنگ بنوشیم؟ ینا هم چون حواسش سرجاش نبود،اون گیلاس نوشیدنی رو از مرد غریبه قبول کرد ویک ضرب رفت بالا.بعداز نیم ساعت این سرینا بود که روی شونه های مرد غریبه افتاد.مرد اونو به اتاق رزرو شده که در طبقه بالا بود برد.اونم مست بود ولی نه زیاد.اونقدر هوشیاری داشت که بدونه کاری که الان می خواد انجام بده درسته یاغلط؟ اما ینا هوش از سر مرد برده بود.اندام ینا در نظر مرد زیبابود برای همین اون شب با ینای بیهوش رابطه برقرار کرد و وقتی که لذت برد، پول و یادداشتی برای ینا روی میزگذاشت.فردا صبح که ینا چشمهاشو با نور خورشید بازکرد،سر درد بدی داشت به اطراف نگاه کرد و دید که این اتاق ، اتاق خودش نیست. خواست که بلند بشه ،درد بدی درتمام بدنش پیچید و همینکه ملافه روی تخت رو دید ازتعجب چشمهاش گشاد شدن. اون اصلاً یادش نبود دیشب بعد مستیش چه اتفاقی براش افتاده و اصلا رابطه ای که داشت رو اصلاً به یاد نمی آورد.با هر زحمتی بود از تخت پائین اومد .تن لختش ، تخت کثیف، ودرد بدنش ، همه و همه ینا رو ترسوند.ینا ترسیده بود.درسته این اولین رابطه ینا نبود ولی این، این کار تجاوز به حساب می اومد. اون مردی که ینا به خاطر نمی آورد،ازمستی ینا سوء استفاده کرده بود .ینا وقتی با درد خواست خم بشه و لباسهاشو ازروی زمین برداره،دید که یک نوشته چسبیده به آیینه. اون نوشته توجه ینا رو به خودش جلب کرد.ینا نوشته رو برداشت وخوندوازشوک افتاد روی زمین در یادداشت نوشته شده بود:" توبهترین فاحشۀ این باربودی" ینا سرش گیج می رفت.وبخاطر سرگیجه به پهلو روی زمین دراز کش افتاد.وقتی بخودش اومد 1ساعت گذشته بود.لباسهاشو برداشت وبطرف حموم رفت.اومد بیرون وبا ناباوری ازاون باربیرون زد.حتی بطرف مسئول بار برای پرسیدن هزینه نرفته بود".مسلماً اون کسی که بیخبرازخودش دیشب باهاش بوده حتما حساب کرده". این چیزی بودکه ازذهن ینا گذشت.ینا وقتی میخواست ازاین طرف خیابون به اون طرف بره، اونقدر تو شوک و بی حواس بودکه صدای بوق ماشینی رو که با سرعت بهش نزدیک میشد نشنیدوبه فاصله چندثانیه ینا بین هوا و زمین معلق بود تا اینکه محکم خورد روی آسفالت.وقتی که افتاد به آسمون خیره شد.خون همه جارو گرفته بود وبعداز بالاآورن خون زیاد، یناچشمهاش بسته شدن.ینا رو وقتی رسوندن بیمارستان دیگه تموم کرده بودودر بیمارستان به سردخونه منتقل شد. از گوشی ینا تونستن به پدرش دسترسی پیدا کنن و ازش بخوان زود خودش رو به بیمارستان برسونه.پدر ینا وقتی بعداز بیست دقیقه رسید، پزشکی که فوت ینا
روتائیدکرده بود بهش خبر فوت ینا رو داد وپدرینا رو بطرف سردخونه برای تائید هویت متوفی راهنمائی کرد.پدرینا بالای سرجسد دخترش سکته کرد وافتاد. پزشک هرکاری کرد ولی پدر ینا احیاء نشد وفوت کرد.برای خانواده منگ خیلی سنگین بود که تو یک روز 2 نفر از اعضای خانواده رو ازدست بدن.از گوشی ینا به بین زنگ زدن و ازاون خواستن بیاد بیمارستان. بین وقتی رسید و خبرفوت پدر و خواهرش رو دادن ، نمی دونست داره چی میشنوه. فقط فهمید دیگه پدر و خواهری نداره. به مادرش زنگ زد تا خودشو برسونه.وقتی رسید با رضایت بین و مادرش اجساد سوزونده شدن و جعبه خاکستر هردو به دستهاشون داده شد. تنها چیزی که از خانواده 4نفره منگ موند، 2جعبه خاکستر و مادروپسربود.تا 3روز بین مشغول مراسم خاکسپاری وعزا داری بود.بعد خاکسپاری و مراسم ، عمارت رو فروختن وشرکت بدست هیئت مدیره افتادوبین بانظر اکثریت از وارث شرکت بودن کنارگذاشته شد.بین ومادرش بعداز جمع کردن وسایل مورد نیاز به آپارتمانی که بین دریک شهرک روستائی گرفته بود نقل مکان کردن وبا پس اندازی که براشون مونده بود سعی کردن زندگی کنن.البته بین علاوه برشرکت پدرش در شرکت دیگه هم کاروکالت انجام می داد واین خودش بزرگترین امید بود.خانواده منگ همگی تاوان تهمت به ییبو رو پس دادن. اما بین اعتقادی به تاوان نداشت . در دل بین الان فقط آتیش انتقام شعله ور شده بود.اون قسم خورد که روزش که برسه انتقام می گیره.حالا یک ماه ازتمام قضایای ژان وخانواده منگ گذشته بود وفصل پاییز شروع شده بود.

game destinyDonde viven las historias. Descúbrelo ahora