یک ماه بعد
یک ماه بود که ژان ازاتاقش بیرون نرفته بود.یه روز ژان داشت به این موضوع فکر می کرد :بااین که اومدن ییبو رو ممنوع کرده بودولی اون لجبازی ییبو برای درمان ژان کجارفته بود ؟ پس چرا دوباره سماجت نکرده بود تا ژان رو ببینه؟ ژان خیلی دوست داشت که ییبو درمانش روکه به عهده گرفته بود واقعا ادامه می داد و لجبازترازژان ،به حرف ژان گوش نمی کرد. وراهی برای ژان باز میکرد.ولی وقتی یاد بلاهائی که سر ییبوآورده بود افتاد، ازخودش وآرزوش خجالت کشید. بعد وقتی که بخودش اومد به خودش نهیب زد: هی پسر آرومتر، این سوالا چیه؟ جوابش معلومه. ییبو تورو ترک کرد کدوم آدم عاقلی با آدمی که وضعیت بدنی وصورتش دراین وضعیته، و بهش درگذشته بدی کرده،میگه عاشقتم و باهاش میمونه؟ واین فکر باعث شد ژان باهق هق تمام گریه بکنه. اونقدر گریه کرد تا خوابش برد. ژان بعداز اینکه بیدارشد، کلی عرق کرده بود واین عرق داشت بدنش رو می سوزوند. برای همین زود به طرف حمام رفت تا با آب ولرم یه دوش بگیره. وقتی ژان حمام بود ، ییبو بعدازیک ماه دوری از ژان به عمارت رفت. بعداز اینکه با هه سو حرف زد اجازه گرفت تا به اتاق ژان بره. نزدیک در که شد،چند باری در زد ولی کسی جواب نداد وباتوجه به سابقه ژان، ییبو ترسیده در رو بازکرد ووقتی صدای آب رو شنید ،یه نفس راحتی کشید.وقتی ازحال خوب ژان مطئمن شد، بیرون رفت و منتظر شد تا ژان ازحمام بیرون بیاد.چون ترسید ژان ناراحت بشه. بعداز نیم ساعت دوباره پشت در اتاق ژان رفت و تقه ای به در زد، ژان فکرکرد که مادرش اومده ودرحینی که پشت به در ایستاده بود و گفت: بیا داخل. ییبو بایه دسته گل وارد اتاق شد .بوی عطر رزی که ییبو با خودش آورده بود تو اتاق پرشد .ژان ناخودآگاه بطرف پشت سرش برگشت تا ببینه بوی عطر رزها از کجا میاد، که یک دفعه ییبو رو دید اما ناخودآگاه یاد وضعیت صورتش افتاد و سریع دوباره پشت به ییبو ایستاد.قلب ییبو هم ایستاد.زیبائی ژان، زیبائی تکِ ژانش کجا رفته بود؟ بغض به گلوی ییبو چنگ زد،ییبو با صدای ژان بخودش اومد : دکتر وانگ، چی باعث شده افتخار ملاقات با شماروداشته باشم؟ ژان مضطرب بود و منتظر جوابی از ییبو بود که دوتا دست دورش حلقه شدن وسری به پشتش تکیه زد. ژان احساس کرد ضربان قلب نداره.اون نمی خواست ییبو، اون رو دراون وضعیت ببینه .ییبو گفت: افسر ژان،من دکتر ییبو درخواست میکنم که بقیه روند درمانتون رو به من بسپارین. من دکتر وانگ ییبو به شما افسر شیائو ژان قول شرف می دم که شمارو درمان کنم .ژان دوست داشت قبول بکنه ولی وجدانش نمی ذاشت.اون هنوز در 12 سال گذشته مونده بود.بخاطر همین با عصبانیت ساختگی،دستهای ییبو رو ازدورکمرش بازکرد واونو به عقب هل داد و گفت: دکتر وانگ گویا شما نمیدونی که آدمها هرچقدرم که عوض بشن ،ذاتشون عوض نمیشه.ییبو فقط گوش می داد.اما تمام حواسش به غمِ تو نگاهِ ژان وصداقتی که در تضاد با حرفهای سرزبونش بود، جمع بود.ییبو گفت: من حرفهای تورو ازچشمهات خوندم واونچه که به زبان آوردی مهم نیست. ازفردا برای ادامه روند درمان بستری میشی و خودم ادامه درمانت رو به عهده می گیرم.من توروبخشیدم ژان. همون لحظه که بغلم کردی و نذاشتی تیر بخورم وخودت سوختی تا من نسوزم. پس بیا باهم از این آتیش بگذریم اونهائی که سوختن تنها بودن( اشاره داره به این شعر: "دستانت را به من بده تا از آتش بگذریم، آنها که سوختند تنها بودند")ژان که پراز احساس های مختلفی بود با شنیدن حرفهای ییبو ،اشک تو چشمهاش جمع شدویهو بلند بلند گریه کرد.ژان فکر می کرد ازطرف ییبو ترک شده چون ژان هم درمدتی که در بیمارستان بود گاهی پنهانی با کمک چیرن دزدکی ییبو رو تو بیمارستان دید میزد البته ژان تو اتاق ایزوله بود پس مأموریت چیرن گرفتن فیلم ازییبو بود و ژان عادت کرده بود به اینکار ودیدن فیلم ازییبو .بماند که اون گوشی چطوری با کاور استریلیزه به دست ژان می رسید و بعداز اعتراف ییبو ، اون هم بیشتر ییبو رو دزدکی نگاه می کرد تا کم کم عاشقش شد.وحالا مثل رویا ییبو روبروی ژان ایستاده بود. ییبوی29 ساله روبروی ژان 32 ساله بود.ژان هم اشک می ریخت وهم میخندید .ییبو فاصله مونده رو طی کرد وژان رو محکم بغل گرفت.چیزی که هردو احتیاج داشتن. بعد ییبو طرفی از صورت ژان رو که سوخته بود غرق بوسه کرد وگفت: ژان گه قول میدم خودم خوبت بکنم. ژان دلش میخواست ییبو رو ببوسه اما ترسید. ییبوکه خط نگاه ژان رو گرفته وبه لبهای خودش رسیده بود،بدون اینکه فشاری به ژان بیاد،آروم لبهاشو بوسید .عاشقانه بوسید. ژان اول تعجب کرد ولی بعد با ییبو همراهی کرد. ییبو و ژان که درخلصه عاشقانه خودشون غرق بودن،خبرنداشتن کوان وهه سو که نگران کل کل این دوتا بودن به اتاق ژان رفته وحالا دارن یک صحنه رمانتیک رو نگاه میکنن. اون دوتا باخنده هایی که رولب داشتن آروم اتاق رو ترک کردن تا ییبو و ژان راحت باشن. کوان وهه سو ازاین عشق خیلی خوشحال بودن. حالا اونا دوتا پسرداشتن که با نخ قرمز عاشقی بهم پیوند خورده بودن.کوان قبلاً از زبان جیان یه چیزهائی شنیده بود واصلاً هم ناراحت نشده بود.برعکس خیلی خوشحال بود و هه سو روهم درجریان گذاشته بود. البته شبی که جیان از دهنش پریدکه ییبو عاشق ژان شده کمی مست بود. ولی بهترین کار رو کرده بود
VOCÊ ESTÁ LENDO
game destiny
Romanceژان پسریک خونواده ثروتمند اما مغرور،ییبو پسری فقیرکه درحین درس خوندن دنبال کارمی گرده تابتونه تحصیلاتش رو ادامه بده.ولی روزگاراین دوتارو کنارهم قرارمیده وبعدبطرزوحشتناکی جدامیکنه. بامن همراه باشین تا ببینیم تقدیرشون چیه وچی میشه تاپ:ییبو
