اولین دستمزد
پاییز داشت خودشو نشون می داد.و ییبو با سوز سرد پاییز ازخواب بیدارشد.تابتونه کارش رو شروع کنه وبعد به مدرسه شبانه برسه.اون روز پرماجرا برای ییبو با ترس و برای ژان با نفرت از ییبو به اتمام رسیده بود وحالا یه روز دیگه شروع شده بود. چندروز دیگه آخرماه بود وروزها ازپی هم گذشتن تا به آخر رسیدن. ییبو اون روز بعدازکار به حموم رفت وازبین لباسهای تازه اش یه بلوز بافت زرشکی و شلوار لی پررنگ برداشت و پوشید. خیلی بهش میومد ودوس داشت هرچه زودتر آقای شیائو اون لباسهارو تو تن ییبو ببینه. اما ییبو خبرنداشت که ژان مثل گرگ زخم خورده داره پشت پنجره کوچیک کلبه دندونهاشو از فرط عصبانیت به هم می سابه . ییبو تو آینه مشغول دید زدن خودش بود تا اینکه در کلبه زده شد و ییبو مشتاق به سمت در رفت. وقتی در رو بازکرد.کوان و همسرش هه سوپشت در بودن. ییبو اونارو به داخل دعوت کرد وبراشون چای و بیسکوئیت آورد. وقتی روی صندلی مقابل اون دونفر نشست با شرم و حیای کیوتی ازکوان و همسرش بخاطر هدیه تشکرکرد. وگفت: آقای شیائو وخانم شیائو من از هردونفرتونم ممنونم که این هدایای زیبارو برای من گرفتین. من اولین باره که همچین هدیه های زیبائی دریافت می کنم. من به شما قول میدم هم با کارکردنم و هم با خوب درس خوندنم وادامه تحصیلم دریک رشته بسیارعالی زحمات شمارو جبران کنم.کوان درجواب ییبو گفت: دراصل من و همسرم ازحضورت دراین باغ و کمک هایی که برای زیبا شدنش می کنی تشکر می کنیم. درختامون خیلی قشنگتر شدن و باغچه گلهامون سرحال تر.البته الان پاییزه وهمه رو خزان زده ولی مطمئنم که بهار بیاد نتیجه کارزیباترمیشه.. وقتی اسم گل به میون اومد ییبو بیاد آورد که یه گلدون گل ارکیده گذاشته تا به صاحبای عمارت بده. ازجاش بلند شد و به سمت دیگه کلبه رفت و گلدان زیبارو به سمت هه سو گرفت و گف: این گلدون زیباترینه .پس منم به شما که زیباترین هستین تقدیم میکنم.
کوان بعدازاینکه هه سو گلدونو گرفت یه پاکت سمت ییبودراز کرد و ازش خواست تحویل بگیره.دراصل تمام خدمه خودشون در ساعتی که اربابشون مقرر کرده بود برای دریافت دستمزدشون می رفتن. اما برای کوان ییبو هرکسی نبود. اون کسی بود که ازنظر کوان روشن ترین آینده رو داشت وبااین همتش می تونست خودشو به بالاترین نقطه برسونه.ییبو بلند شد و چندبار جلوی کوان وهمسرش تعظیم کرد .کوان بلندشدودست ییبو رو گرفت وگفت: بسه پسرم. کمرت درد میگیره .نیازی به این کارهای نیست. ییبو از خوشحالی چشمهاش پر شده بود.بعداز مدتی کوان وهه سو به طرف عمارت ازکلبه خارج شدن و ژان هنوزاونجا بود و داشت خون خونشو میخورد.ییبو اونقدرخوشحال بود که از ذوق بالا و پایین می پرید.اون میخندید وزیباترین خنده رو داشت.اما برای ژان که چشمهاشو نفرت و دلش رو حسادت احاطه کرده بود ،اون خنده ها زشت ترین خنده دنیا بودن.ییبو پاکت رو باز کرد وازتعجب دهنش بازموند.چون کوان بیشترازاونچه که درمورد دستمزد باهاش حرف زده بود به ییبو حقوق داده بود.داخل پاکت یه دست نوشته بود.ییبو با تعجب دست نوشته رو درآرود و خوند:
ESTÁS LEYENDO
game destiny
Romanceژان پسریک خونواده ثروتمند اما مغرور،ییبو پسری فقیرکه درحین درس خوندن دنبال کارمی گرده تابتونه تحصیلاتش رو ادامه بده.ولی روزگاراین دوتارو کنارهم قرارمیده وبعدبطرزوحشتناکی جدامیکنه. بامن همراه باشین تا ببینیم تقدیرشون چیه وچی میشه تاپ:ییبو
