game destiny.p8

147 25 0
                                        

عمارت منگ یائو

ینا توی اتاقش نشسته بود.امروز دیگه کم کم اون میکاپهای ترسناک ازبدنش پاک شده بودوخودش رد خیلی کمی ازش بجا گذاشته بود.ینا یه مار خوش خط و خال بود.زهری که داشت سریع می کشت.زهر اون ،ییبو رو کشت ،آینده ییبو رو سیاه کرد.حالا ینا جلوی آینه نشسته بود و منتظر زنگ ژان بود.آخه ژان سراین کار با ینا معامله کرده بود وماشین قرمزی که داشت بدجوری چشم ینا رو گرفته بود.ینا دربرابر انجام این کار از ژان قول اون ماشین وگرفت .بعداز گذشت نیم ساعت ،تلفن ینا زنگ خورد.ینا رسماً روی گوشی شیرجه رفت و وقتی اسم ژان رو ، روی صفحه گوشیش دید،خنده کریهی کرد وبا عشوه گفت: الوووو.ژاااااان. چقدر منتظر تماست بودم.خوب کی بیام عروسک و بگیرم؟ ژان هم بدتر از ینا گفت: هی ی ی ی ی . یناااااااااا.عززززززیزم عروسک آماده تحویله.می تونی بیای بگیری .تمیزومرتبِ.ینا رسماً روی تخت پرواز می کرد .باعجله تماس و قطع کردو یه لباس اسپرت پوشید وازخونه بیرون رفت.دراصل ینا یک آپارتمان داشت ولی فعلا تو عمارت می موند.پس می تونست ماشین ژان وببره پارکینگ آپارتمانش وبعداً بگه که خودش خریده.ینا بطرف عمارت شیائو حرکت کرد.ژان هم منتظر ینا بود.عصر بود وهوا کمی شرجی .کوان وجیان هم توراه عمارت کوان بودن تا ببینن چطوری میشه این مسئله رو حل کرد.تو ماشین جز سکوت چیز دیگه ای نبود.جیان به کوان گفت: خانواده منگ پول دوست هستن شاید بشه باهاشون حرف زد ودرقبال غرامتی که می خوان شکایت رو پس گرفت و ییبو رو آزاد کرد.کوان به فکر رفت و گفت: فکر بدی نیست.به هرحال الان نمی تونی کسی رو پیدا کنی که از پول بدش بیاد.بیا توخونه بیشتر حرف بزنیم.جیان هم تائید کرد وتاخونه کسی صحبت نکرد.اونها با تاخیر رسیدن.شاید اگر زودتر می رسیدن می تونستن ینا رو سرحال در حالی که ماشین ژان و از پارکینگ می برد ،یا زمانی که تو اتاق ژان ،باهم به ییبو می خندیدن واونو و حالشو به تمسخر گرفته بودن،ماجرا رو می فهمیدن وییبوهم اینقدر زجر نمی کشید.اما زمانی که جیان و کوان به عمارت رسیدن ،ینا نیم ساعتی می شدکه رفته بود.اونا به اتاق کار کوان رفتن وبعداز نوشیدن نوشیدنی معمولی و خنک ،نشستن فکراشونو روی هم ریختن تا ببینن چطوری این قضیه رو حل کنن و سرآخر تصمیم گرفتن که با منگ یائو پدر ینا حرف بزنن ،شاید با غرامت تونستن قضیه رو فیصله بدن .برای همین کوان گوشی رو برداشت و با استرس تمام،با پدر ینا تماس گرفت.بوق اول بوق دوم بوق سوم....بعداز پنجمین ، بوق بالاخره منگ یائو به تفن جواب داد: الو منگ یائو هستم بفرمائین.کوان با استرس آب دهنشو قورت داد و جواب داد: آقای منگ ، من شیائو کوان هستم.حالتون خوبه؟دخترتون ینا حالش بهتره؟منگ یائوکه مثل آتیش زیر خاکستر بود با عصبانیت داد زد:دخترمن اگرجسمش هم خوب شده باشه ،از لحاظ روحی بهم ریخته و باید کمک روان درمانی بگیره .اینها همش تقصیر اون باغبان شماست. اگر اون شب قرص نمی خورد وبطرف دخترمن حمله نمی کرد،الان ینای من ،حالش خیلی بهتربود.کوان ازخشم چشمهاشو بست .اون می دونست ییبو بی گناهه وباید دنبال مقصر اصلی می گشت.ولی اول مهم آزادی ییبو و بعد اثبات بی گناهیش بود.پس سعی کرد خونسرد باشه ودرجواب یائو گفت: آقای منگ ممکنه که شما در قبال غرامتی که خودتون تعیین می کنید از شکایت منصرف بشین؟ییبو هنوز جوونه وبه حتم خود من جزای کاراونو خواهم داد.ولی اگر زندان بره ،باز هم جایی رو داره که بهش برسن وغذا بدن،جای خواب هم خواهدداشت.آقای یائوبیاین روراست باشیم.هِم .ییبو کسی هستش که خانواده ای نداره وبرای این جور آدمها بدترین جزا ،بیرون انداخته شدن از جائی هست که دارن کار می کنن.ییبو اگر ازاینجا بره بیرون،دیگه نه خونه ،نه غذا،نه لباس نداره.چون پولی نخواهدداشت.چون پول وکار نداره وهیچ جائی هم به یه پسرمعتاد ،کار نمیدن،ییبو خودبخود نابود میشه.بیاین یک معامله بکنیم.شماازشکایت تون صرفنظر کنید ومن هم ییبو رو ازعمارت می ندازم بیرون وهم اون مقدار غرامتی که تمایل دارین رو به شما میدم.من به شما24 ساعت فرصت میدم که فکرهاتون بکنید.جزای ییبو باید بیشتراز زندان رفتن باشه.درست نمی گم آقای منگ؟کوان بعداز گفتن این حرفها که به سختی زده بود حالش بدشدوروی زمین روی دو زانو افتاد.جیان سریع خودشو به کوان رسوند وکمک کرد تا کوان روی مبل بشینه.اون می دونست که کوان مجبور بود این حرفها رو بگه.چون آینده ییبو در خطر بود.ازطرفی منگ یائو هم به پول نقدنیاز داشت .اوضاع شرکت کمی خوب نبودوباید کارتهاشو درست بازی می کرد. پس همون عصری که کوان تماس گرفته بودشبش با مشاوره مالیش که کسی جز همسرش زی یی نبود،بعداز شام مشورت کرد.زی یی کمی فکر کرد واون هم تمام حرفهای کوان رو تائید کردومنگ به اتفاق همسرش تصمیم گرفتن تا پس فردا صبح منگ خودش شخصا به شرکت کوان بره ومقدار غرامت وتعیین کنه و ازاونجا با کوان برای پس گرفتن شکایت به اداره پلیس برن.هرچه زودتر پول دستش می رسید ،بهتربود.برای همین یک پیام بااین محتوا به کوان ارسال کرد:

game destinyTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang