از روی شانس یا شاید هم دلتنگی، بعد از خوردن شام اومده بود دوباره پشت میز نشسته بود. کاغذی برداشت و جلوش گذاشت. قلم رو توی دستش چرخوند و سعی کرد افکاری که توی مغزش رژه میرفتن رو توی کاغذ پیاده بکنه.
هرچقدر سعی میکرد نمیتونست یه نامه ی عادی برای اون مرد بی رحم که دلش رو اینقدر بیرحمانه به غارت برده بود بنویسه. شاید اگه میتونست همون چیزی که الان حس میکرد رو به کاغذ بیاره و با چرخش قلم و رقصش روی کاغذ به اون خطوط معنا ببخشه راحتتر میشد.
"سلام به قوی ترین آلفایی که دیدم
خیلی میخواستم نامه ای برات بنویسم، ولی نمیدونستم چی بنویسم یا اینکه اگه بنویسم به دستت میرسه یا میتونی جواب منو بدی یا نه. میخواستم از آشوبی که درونم به وجود اومده بهت بگم از اینکه میترسم روزی از این در وارد نشی یا حتی اینکه روزی دوباره میتونم ببینمت یا نه. دیروز از گوشه و اطراف از سربازا شنیدم که پکی که بهمون حمله کرده از یه پک قوی بوده ولی من مطمئنم که تو برنده میشی و سالم برمیگردی. ما اینجا چشم انتظارتو میکشیم منتظریم تا تو برگردی.
نامجون اینجا بدون تو خیلی سخت میگذره. تو فقط یه روزه رفتی ولی من اونقدر دلتنگت شدم که...
اونقدری دلتنگت شدم که گاهی توهم بودنت توی این خونه رو میزنم. وقتی به اون مسیری که رفتی خیره میشم و یکی رو اونجا میبینم توهم اینکه تویی و داری برمیگردی رو میزنم. لعنت به این جنگی که باعث شده اینهمه احساسات مختلف رو باهم تجربه کنم"
زیر نور چراغ مطالعه ادامه ی نامه رو نوشت و بعدش به همراه چند کاغذ اضافه و یک قلم داخل پاکت گذاشت.
تصمیم داشت اون نامه رو فردا به یکی از سرباز ها بده ت اونو به دست نامجون برسونه. شاید میخوند شاید هم نه. اون تلاشش رو کرده بود. اون از دلتنگیش گفته بود از تمام اتفاقاتی که افتاده بود گفت.
چشماش کم کم داشت میسوخت. دستی به چشماش کشید از خیس بودنش سوپرایز نشده بود میتونست اون بغضی که از تنها موندنش توی گلوش تشکیل شده بود رو حس کنه. سرش رو بالا گرفت و نفس عمیقی کشید. پاکت رو روی کاغذهایی که چانیول براش آورده بود گذاشت و چراغ رو خاموش کرد سلانه سلانه به سمت تختش که اونور چهارچوب اتاق بود رفت. دکمه های لباسش رو باز کرد اونارو یکی یکی دراورد و روی زمین انداخت. هوای به ظاهر سردی اتاق پوست سفید و لطیفش رو نوازش میکرد. لباس خواب ابریشم قرمزی که داشت رو به تن کرد و روی زمین نشست و به تخت تکیه داد.
اتاق همچنان بوی مرد رو میداد و این درد شکمش رو کمتر میکرد. کاش میدونست الان نامجون چه حالی داره یا اینکه داره چیکار میکنه؟
از زمین سرد بلند شد و لحاف رو کنار زد روی تخت دراز کشید. دستش رو روی قسمتی که نامجون میخوابید کشید. چقدر سرد بود.
ŞİMDİ OKUDUĞUN
predator
Hayran Kurguهمه برای حفظ قلمروی خودش جنگ میکنن لیدر یه پک موظفه از داراییهاش محافظت کنه چی میشه اگه یه قلمرو توی جنگ شکست بخوره؟ تمام داراییهاش به غارت قلمروی برنده درمیاد پول، زمین، بتاها و آلفاهایی که زنده موندن و البته امگاها کیم نامجون لیدر قلمروی شادو...
