ch.7

352 63 43
                                        

ملاقات با خانوادش آنچنان ایده‌ی خوبی هم نبود. ولی اگه مجبور نمیشد تا خبری که آلفا بهش سپرده بود تا انجامش بده رو برسونه هیچ وقت اینطوری بدون برنامه نمیرفت اونم وقتی که جیسو خواهر بزرگش از آلفای آیندش کینه به دل داشت

شب بود و نامجون هنوز برنگشته بود میتونست زوزه‌های گرگهای پک رو به راحتی بشنوه که رفته بودن برای شکار

×لونا شام آمادست

+ میخوام منتظر نامجون بمونم

×ولی ایشون دیر میان

+عیبی نداره میخوام منتظرش بمونم

یونجی بدون هیچ حرفی دوباره برگشت به آشپزخونه تا به آشپز بگه که لونا منتظر آلفاست

در باز شد و قامتش رو به داخل خونه کشید.
هنوز از راه پله‌ها بالا نرفته بود که بوی ملایم به به مشامش خورد
دنبال بو رفت تا منشا اون بوی مست کننده‌ی به رو پیدا کنه و کرد
بو از سالن نشیمن میومد
اونجا بود که دیدش. اولین بار بود که سوکجین رو غرق خواب میدید
درست بود که چند روز بود که امگا اینجا اومده بود ولی به عنوان لوناش این اولین بار بود

_هی امگا بیدار شو اینجا نخواب

+اووممم... آلفا؟

_چرا اینجا خوابیدی؟

+منتظرت بودم

_چرا؟

+که باهم شام بخوریم

_شام نخوردی؟

+نه

کلافه شده بود بیرون از عمارت افرادش که شکار رو فراری میدادن و الان هم امگاش

با غذا نخوردنش بیشتر اعصابش رو خورد میکرد

_پاشو به خدمتکار میگم غذاتو گرم کنه اول غذا بخور بعد بخواب

+تو... نمیخوری؟

_خوردم

+ولی من منتظرت بودم

_دارم میگم بیخودی منتظر بودی

ناراحت شد جوری که نامجون با عصبانیت و کلافگی سرش داد کشیده بود حس میکرد چیزی درونش ترک برداشت
شاید اون ترک برای سد جلوی اشکاش بود شاید هم برای قلبش

از هیچ کدوم مطمئن نبود چون این دو سه روزی که اومده بود به عمارت آلفا بخاطر تنها شدن و نا آشنا بودن محیطش گریه نکرده بود

اونجا کسی رو نداشت که باهاش درد و دل کنه و یا ازش بخاطر راضی کردن آلفا مشورت بگیره اونجا... فقط خودش بود و خودش

فقط میتونست به خودش خودش اعتماد بکنه چون لونا بود
اگه کسی میخواست جایگاهش رو ازش بگیره چی؟

به خوش اومد. دنبال دلیلی برای صدای ترکی که شنیده بود داشت درون خودش رو زیر و رو میکرد که متوجه شد چند دقیقه‌ای میشه که به گوی‌های سیاه آلفا خیره مونده

predatorTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang