همه چیز میشد گفت توی امنیت کامل به سر میبرد. مردم توی آرامش بودن و توله گرگ هایی که جلوی خونه هاشون باهمدیگه بازی میکردن، صدای خنده هاشون گوشهای پسر امگا رو نوازش میکردن.
خوشحال بود که تونسته بود جلوی نفوذیایی که از شرق وارد میشدن رو با همون تعداد کم نیرویی که براش مونده بود مدیریت کنه و اجازه ی وارد کردن خسارت رو بهشون نده.
خوشحال بود از اینکه خانواده ها پیش هم بودن. خوشحال بود از اینکه تونسته بود تا اینجا دووم بیاره. البته کمک بقیه مخصوصا پدرش و خواهراش توی اداره کردن امور. روزای سختی رو میگذروند توهماتی که با رفتن مرد شروع شده بودن با حس کردن رایحه ی فرزند توی وجودش اون توهمات هم از بین رفتن. بهتر بود میگفت رایحه ی پسرش، پسرش بوی تابستون میداد بوی آرامش. هر موقع پسرش تصمیم میگرفت رایحش رو آزاد کنه جین احساس میکرد وسط باغی پر از درختای سیب ایستاده و بوی سیبای تازه و شیرین به زیر دماغش میزد.
فقط هرروز به امید اینکه پسرش رو داره از خوابیدار میشد. گرگ درونش بیقراری آلفاش رو میکرد از اون طرف قلب بی جنبش حسی که تازگیا داشت توی خودش پرورش میداد رو به رخش میکشید. اون قرار نبود عاشق بشه، البته اگه میشد اسم این حس رو عشق گذاشت. دوست داشتنی از صمیم قلب...
+پدر آلفات به نظرت کی برمیگرده؟... حتما سرش خیلی شلوغه که نتونسته به نامه ی من جوابی بده... ما که بابت این قضیه ناراحت نمیشیم که نه؟
دستی به شکمش کشید. تکونای ریزی که میخورد رو میتونست زیر دستش حس کنه. حتما اون هم متوجه حرفاش میشد. صدای قدم های آروم فردی رو میشنید که به طرفش میومد.
×جین؟... این بیرون چیکار میکنی؟ هوا سرده بیا برو تو
+به این هوای خنک و تمیز احتیاج دارم جیمینا... هوای داخل خیلی خفس
×بخاطر این نیست که منتظر برگشت نامجونی؟
+شاید... دلهره ی عجیبی توی دلمه که فقط با دیدنش برطرف میشه
جیمین سرش رو پایین انداخت. هوا اونقدرم سرد نبود ولی برای امگای باردار ممکن بود کمی سرد باشه ولی وقتی میگفت که میخواد به اون دور دست ها خیره بشه و منتظر بمونه اون نمیتونست هیچ حرفی بزنه.
+به نظرت کی میان جیمین؟
×نمیدونم... ولی یکی از سربازاییی که اون روز اومده بود برای بردن آذوقه گفت همه چی مرتبه و تقریبا جنگ تمومه
+پس به همین زودیا برمیگردن
×آره... برمیگردن
درواقع این اخباری که به امگا گفت خبر تازه ای نبودن. راستشو بخوایم بگیم اصلا خبری از طرف اونا نبودن ولی انگار جیمین تونسته بود به خوبی به امگای باردار دروغ بگه و از چیزی بویی نبره.
YOU ARE READING
predator
Fanfictionهمه برای حفظ قلمروی خودش جنگ میکنن لیدر یه پک موظفه از داراییهاش محافظت کنه چی میشه اگه یه قلمرو توی جنگ شکست بخوره؟ تمام داراییهاش به غارت قلمروی برنده درمیاد پول، زمین، بتاها و آلفاهایی که زنده موندن و البته امگاها کیم نامجون لیدر قلمروی شادو...
